The Blue Castle

The Blue Castle

Solitude... my coffin nail, to you I hail
The Blue Castle

The Blue Castle

Solitude... my coffin nail, to you I hail

یک اسکناس پنجاه تومانی

با یک اسکناس پنجاه تومانی چه می‌توان کرد؟ 

می‌توانید با آن ویفر رنگارنگ بخرید و کام خورد را شیرین کنید.

می‌توانید آن را روی چشمانتان بگذارید و چیز دیگری جز آن نبینید.

می‌توانید آن را دور قلبتان ببیچید و به چیز دیگری جز آن علاقه‌مند نشوید.

می‌توانید با آن دلمه درست کنید.

می‌توانید آن را به یک خرگوش بدهید تا با آن هویج بخرد.

می‌توانید آن را آتش بزنید تا یک پروانه گرم شود.

می‌توانید آن را به درختی بدهید که زیر سایه‌اش می‌نشینید، تا کمتر محتاج شهرداری باشد.

می‌توانید آن را در جورابتان قایم کنید تا قدر هوای آزاد را بداند.

می‌توانید آن را لای کتابی در کتابفروشی بگذارید تا یابنده‌اش ذوق کند.

می‌توانید بعد از اجابت مزاج ماتحت مبارک را با آن تمیز فرمایید.

می‌توانید اشک کودکی بی‌کس را با آن پاک کنید، انقدر که اسکناس از ریخت بیفتد و معلوم شود چیرگی اشک بر ارز.

می‌توانید روی آن یک بره نقاشی کنید.

می‌توانید لای آن شیرینی بگذارید و عیدی بدهید.

می‌توانید آن را پرت کنید در آسمان.

و ببین، دور نشد... 

کابیو

کابیو، اسبت را نخور

کابیو، سر و صدا نکن

کابیو، جامدادی‌ات را نخور

کابیو، فکر دردسر نکن

کابیو، غصه نخور

کابیو، گریه نکن

بندتنبان نیمه‌شبانه‌ی متلون‌الوزن

سلامی چو عطر جوراب دایی

سلامی چو خیسی کف دمپایی


سلامی به تندی رشک و عناد 

سلام به هرآنکه سلام داد و نداد


سلامی به نجابت برگ سرخس

که از چاقی می‌نوشد آب کرفس


سلامی به پهنای کام نهنگ

به چستی و چابکی پلنگ 


سلامی به تاری طالع نحس ما

که روزانه شد موضوع بحث ما


شَبَستنی

وصال من و بستنی موزی چیزی فراتر از احساسات خام بود. جایی که غرایز به شکل بدوی خود واپس‌روی می‌کرد و نقش‌ها به اصیل‌ترین حالت خود بازمی‌گشتند؛ یکی می‌خورد و دیگری خورده می‌شد.

اتوبوس مانند نهنگی درشت، با متانت راه خود را  از میان لاکپشت‌های دریایی عظیم‌الجثه و چرخ‌دار توی خیابان می‌شکافت و پینوکیو و پدرژپتو را به مقصدی نامعلوم حمل می‌نمود. 

پینوکیو به بستنی شاه‌توتی زاپاس توی جیبم خیره شده بود.

ماشه‌اش را چکاندم، مثل آبلیمو روی پالوده.

معمولی‌بودن

راستش نظری ندارم. در واقع دارم ولی مغزم برای بیانش خسته و آلوده به خواب و کلی چیزهای شسته و نشسته‌ی دیگر است. اما سعی میکنم لپ مطلب را بگنجانم. گمان میکنم پروانه ها خیلی وقت ها گیج میشوند که واقعا چه چیز مهم تر است. اینکه بساط شمع گل به پا باشد یا درختی باشد که رویش تولید مثل کنند یا بال های زیبا و چشم‌به‌کمندانداز داشته باشند یا اینکه دست و پا و شاخکی ازشان کم نشده باشد و همه سالم باشند یا پروانه هایی باشند بسیار باهوش یا برجسته در کاری  درخشیدن در موضعی. آیا خوشحال بودن مهم تر است یا ناراحت بودن؟ آیا فکر کرده اید شاید ناراحت بودن هم مهم محسوب شود؟ گاهی حتی پشگل هم مهم است. صرفا بستگی به زمان دارد. زمان، زمان، زمان. اما درک هر موجود از زمان و مکان نیز متفاوت است. چه بسا درک هر انسان نیز از آن کمابیش با دیگری متفاوت باشد. روی هم رفته، شاید پروانه ها هم مانند پرندگان و موجودات دیگر مجبور باشند به زیر یوغ اصل بقای انصب بروند و برای صعود به صدر جدول ها تلاش کنند. اما بگویید، تکلیف آنها که بالا یا پایین جدول هستند معلوم است. اما آنها که در میانه قرار دارند چه؟


مایکل اسکات در فصل پنجم سریال آفیس دیالوگی داشت: «مادربزگم می‎گفت آدم‌های معمولی بهترینن، به خاطر همینه که خدا یه عالمه ازشون رو خلق کرده.»  مادربزرگش، در جهانی که معمولی بودن جمع کثیری را آزار می‌دهد داناسته یا نادانسته عذاب می‌دهد، دیدگاه جالبی به این موضوع دارد. هرچند مادربزگش آدم دغلی بود و لابد این را گفته بود که سر مایکل را شیره مالیده باشد. همان شکرمالی کردن واقعیات تلخ. شاید هم مادربزرگش یک مثبت گرای بزرگ بود. چه، در تلخ ترین وقایع هم شاید بتوان نکته‌ی مثبتی برای اشاره یافت؛ هرچند که با گوجه گندیده و ساطور و قرمه پاسخ داده شود. 


چشم‌انتظار بستنی موزی هستم. البته در این ساعت کسی جز تخیلات آدم بستنی نمی‌فروشد. 


اما به راستی، معمولی بودن هم میتواند چیزی محسوب شود که بتوان به آن فخر فروخت؟