The Blue Castle

The Blue Castle

Solitude... my coffin nail, to you I hail
The Blue Castle

The Blue Castle

Solitude... my coffin nail, to you I hail

غفلتِ حکیم

روزی روزگاری، سال‌ها پیش، زمانی هنوز اینترنت وجود داشت در یوتیوب مطالب آقایی را دنبال می‌کردم که SPA داشت. از این سالن‌ها که خانم‌ها پولی ملوس می‌دهند تا واردشان شوند و مانند عروس از آنجا برمی‌گردند. آقاهه نکات فراوانی را درمورد نگهداری از مو و استحمام و قص‌علی‌هذه را منتشر می‌نمود. یکی از این مطالب انتخاب شانه بود. به یاد دادم می‎گفت شانه‌های دندانه‌داری که دندانه‌هایشان از هم فاصله دارند به‌هیچ‌عنوان مناسب گره‌گشایی از موها نیستند، بلکه کاربردشان پخش کردن مواد روی مو در حمام است. و سپس معترف شد که سال‌ها بود که خودش نمی‌دانست مادرش هرروز صبح موهای خود را با چنین شانه‌ای شانه می‌کرده موهایش را می‌ریزانده است. 

داشتم فکر می‌کردم چه عجب‌ناک است که آدم در چیزی متخصص باشد ولی از آن دانشش نزدیک‌ترین افراد زندگی‌اش سودی نرسد، آن هم صرفاً بر اثر غفلت. مثلاً متصور شوید روانشناسی خبره را که اغلب وقتش را به تدریس و درمان در کلینیک‌ها و ترجمه آثار می‌گذراند و باقی‌ را هم پیش همسر و خانواده. هرازگاهی هم به مادرش سر می‌زند. مادرش سال‌هاست که به‌ندرت از خانه بیرون می‌آید و در دورهمی‌ها حضور به عمل می‌رساند و فرزند گمان می‌‌برد که به‌خاطر درد پایش است. لاکن فرصت کافی و توجه کافی را نداشته که دقت کند شاهد یکی از علایم افسردگی است و مادرش صرفا از دنیا کناره جُسته و دل و دماغ ندارد. اتفاق غم‌انگیزی است، اما شاید ناگزیر وقتی برنامه‌مان پر شود اتفاق افتد.

بلال وارداتی

امسال بلال نخوردم، اما جای گله نیست. چون عوضش دولت دارد از کشورهایی که شعارهای زشت علیه‌ش می‌داد بلال‌های گنده‌ی فلزی وارد می‌کند. البته صدای توف‌توف دلنشین دانه‌های بلال‌های خودمان را در مجاورت با آتش  ندارند و صدایشان مهیب است، اما اشکالی ندارد. همینکه با کشورهایی که از نظرشان منفور بودند ,وارد تجارت شده  یعنی دارند آشتی می‌کنند و چه چیزی بهتر از صلح و آشتی؟

تجاوز به عنف: روایت یک مال‌دوست

ای آنکه حملات متوالی خود با اشیا تیز به برس اینجانب به‌جهت نظافت را علی‌رغم اعتراضات متمادی متوقف ننمودی و بالاخره نرمه‌اش را پاره کردی و حالا هم غرامتش را گردن نمی‌گیری،

کاش دستت بشکند. 

حالا من از کدام مغازه‌ی بسته شانه بخرم؟ 


ویرایش بعد از دو روز: لطف مامان عیان شد، شانه‌ی ما جوان شد. (یه دونه جدید عین خودش خریدم)

چگونه با جوک فلسفه بفهمیم؟

کتابی است به تألیف حسین یعقوبی که کاملا هم خودش آن را ننوشته و به واقع نوعی گردآوری می‌باشد مضاف بر مقداری اضافات و مانند دیگر کتاب‌هایش لحنی طنز دارد.

در این کتاب صد و پنجاه صفحه‌ای طنز، طبیعتا قرار نیست چیز خیلی خاصی از فلسفه یاد بگیرید و مطالب لقمه‌پیچ‌شده، خلاصه و بامزه هستند و اغلب مسائل فلسفی را به طور کوتاه پوشش داده‌اند. در واقع این کتاب اگر هر فصلش در یک شماره از مجلات نوجوان یا غیره منتشر می‌شد مناسب‌تر بود؛ چرا که قرار نیست آموزشی باشد، صرفا شاید چیزی در کله‌تان جرقه بزند و بخواهید بیشتر دنبال آن مطلب بروید. از آنجا که آقای یعقوبی به گمانم تجربه‌ی روزنامه‌نگاری هم داشته، چنین حالتی معقول‌تر می‌نماید.

Kara No Kyoukai

انیمه‌ای است که در قالب چند سینمایی (یا حتی چند اپیزود بلند) تولید شده. درکل دو سه قسمتش بیشتر از یک ساعت است فقط. من شنیده بودم که اشتراکاتی با دنیای Fate/Stay Night دارد اما چنین چیزی ندیدم. گویا نامش را  Garden of Sinners ترجمه کرده‌اند. احتمالا به همین علت از آن خوشم آمد که من هم یک گناهکارم.

در انتهای هر اپیزود، یکی از آهنگ‌های کالافینا پخش می‌شد که محتوایش تناسب شگرفی با عمق احساسی پایان هر اپیزود داشت و بسیار ملذوذ و محظوظم کرد. مدتی می‌شد که چنین حسی را تجربه نکرده بودم.

داستان عناصری از ماورالطبیعه، قتل، معما و جادوگری دارد که در زمانه‌ی مدرن اتفاق می‌افتد. شیکی، میکیا و توکو به کاراگاه‌ها و پلیس‌ها در حل پرونده‌ها کمک می‌کنند اما این تمام ماجرا نیست.

رابطه‌ی شیکی و میکیا جالب بود. شیکی می‌گوید میکیا مانند یک شاعر فرانسوی است. با توجه به مشکی‌پوش بودن و چهره‌ی آرام و متین و مغمومش و تشبیهاتی که به کار می‌برد، خیلی هم به او می‌آید. یک چیز که از حرف‌هایش یاد گرفتم این بود که توت‌فرنگی نوعی رز است، درحالی که لطیف بوده و خارهای رز را ندارد.

بنا به دلایلی نامعلوم از شیکی خوشش می‌آمده، اما حتی زمانی که شیکی حقایق ترسناکی را درموردش خودش به او می‌گوید، من‌جمله اینکه آدمکش است و تمایل به قتل دارد، و البته دو شیکی درونش زندگی می‌کنند، به طور عجیبی احساس میکیا تغییر نمی‌کند. طوری که حتی برای خودش هم عجیب بود. همچین، باور نداشت که شیکی آدم‌ها را بکشد، و بر این باورش مستحکم پابرجای ماند.  داشتم فکر می‌‌کردم شاید مربوط به این باشد که آیا از اولش هم از کسی خوشتان می‌آید یا نه. اگر از اولش هم از کسی خوشتان نیاید، چه او پیش شما سفره‌ی دل باز کند و چه نه، شما به هرحال روزی از او دوری خواهید جست. حداقل درمورد خودم چنین صدق می‌کند گمانم. گرچه بسیار به ندرت از کسی خوشم می‌آید و همان وقت هم کلی شک می‌کنم که واقعا خوشم آمده یا نه. 

از آنجا که درون شیکی یک یین و یک یانگ وجود دارد، به‌ گفته‌ی خودش احساس تنهایی نمی‌کند. اما اتفاقی می‌افتد که یکی از شیکی‌ها می‌میرد، و آن‌وقت است که شیکی طعم تنهایی را می‌چشد. با این‌حال، شیکی آرزویی ندارد، اما به مرگ هم نامتنایل است. مانند جعبه‌ای توخالی. اما این توخالی بودن محاسنی هم دارد. چیزی که توخالی است، این قابلیت را دارد که تا ناکجا پر شود. مثل همین صفحه‌ای که من دارم درش می‌نویسم. شاید طریقت لاجرعه نوشیدن زندگی همین باشد.

همینطور، شیکی چشم‌هایی خاص دارد که می‌تواند مرگ چیزها را ببیند و لمس کند. ساحره‌ای گفت چیزهایی که در دنیا هستند اکثرا ناقص‌اند و از این روی است که در پی مرگ‌اند، تا دوباره متولد شوند و کامل گردند.