میدانم، گمان میکنی آنطور که باید یا میتوانم خوب نیستم. میدانم، گمان میکنی لوس و بدجنسم. میدانم، در پندارت خیلیها قابل تحسینتر از مناند و حسابی هم در دل و بر زبان ستایششان میکنی. میدانم، گمان میکنی من یک گیاهِ حیفشده بیش نیستم. میدانم، گاهی از اینکه با من نسبتی داری خجالتزده میشوی ولی به روی خودت نمیآوری چون میدانی مسئولش تو نیستی، و باید اقرار کنم که این یک احساس متقابل است. میدانم، خودت هم در خیلی جنبهها دست بالایی در برابرم نداری. میدانم، دلت میخواهد خوشحال باشم. میدانم، خصلت نیکوی دندانگیری در من نمیابی، خودم هم همینطور؛ اشکالی ندارد. میدانم، گمان میکنی من بد بار آمدهام، شاید حق با تو باشد. میدانم، هرچقدر هم کسی ازم تعریف کند همهاش دود میشود میرود هوا. میدانم، از دور همهچیز گلوبلبل است. میدانم، ممکن است بعدا حتی بیشتر به این پست اضافه کنم.
گمانم همه این موجود بیمهره را نشناسند. نوعی لارو است، خیلی شبیه کرم پروانه که تپلی و پادار است. اما تفاوتش این است که پشم و پیل دارد، مثل گل شیشهشور، اما به نرمی موی گربه. تنوع رنگ هم دارد و قشنگترینش تنهی سبز روشن و موهای نارنجی است. از برگها و گیاهان هم تغذیه میکند ولی بیشتر روی زمین و کمتر روی درختان پیدا میشود، لذا احتمال اینکه یکهو له و شهید راه شکم شود بالاست.
امروز یک نارنجی مشکینپشمش را دیدم که کلهی برادرش در نزدیکیاش له شده بود زیرپا. وولوولان رفت زیر خارها و به تناول ناهار پرداخت. اشکی نریخت. خیلی هم خوشحال بود که حالا کل ارث پدر فقط به او خواهد رسید. بعد دوباره کمی وولید و در جوار سوسکک ریز و خاکستریای که بین سنگریزهها استتار کرده بود ایستاد و قدری با هم اختلاط کردند. نشنیدم چه میگفتند، اما دیدم که گربهنوروزی ناگهان از جا پرید و از سوسکه دوری جُست. گمانم سوسکه به او گفته بود حجابش را رعایت کند.
سپس به صخره نوردی مشغول شدم چونان بز کوهی. و در آنجا ایل و تباری از مشکینمویان دیدم و حواسم را جمع کردم که لهشان نکنم.
سپس یک سبز نارنجیمویش را دیدم که معلوم بود از خانواده مرفهی آمده چرا که بسیار تپل و مانند ماچ عمهها، آبدار بود. چوبی نازکی زیرش گرفتم و او به دورش میپیچید و شد عین میگو. حیران شدم که یعنی اگر چینیها بودند در همین حالت میگرفتند کبابش میکردند؟
اگر تابهحال انیمهای درمورد عاشق روح یک مرده شدن را نساخته بودند، خب این اولیاش است. اگر هم اولیاش نیست، خب این هم گلی شد در این گلزار. از این حیث کمی یاد انیمه سانکا رئا افتادم که یارو عاشق یک دختر زامبی شده بود. بعد بهنظرم آمد که در ده سال اخیر دیگر عناوین این مدلی که با شبح و میّت سر و کار دارد تولید نمیشود. آیا بهعلت مدرنتر شدن و تغییر سلیقه عموم است یا چیز دیگر یا اصلا هنوز هم هست ولی من توجه نکردهام؟
علت اینکه سراغ این انیمه رفتم هم این بود که از یکی از موسیقیمتنهایش به نام ریکوییم را سالها پیش شنیده بودم و بهطور دلانگیزی سوزآور بوده و به دلم نشسته بود. لاکن انیمه مربوطه نتوانست به میزان آهنگ مذکور احساسیام کند.
حالا کمی از داستان میگویم. بپایید اسپویلی نشوید.
گویا تعدادی از دانشآموزان مدرسهی توی داستان کلوبی دارند که تویش دنبال ارواحاند. و سالها شایعه بوده که این مدرسه یک روح دارد به نام یوکو، که از دانشآموزان خیلی قدیم همینجا بوده و همینجا هم مرده. فقط هم افراد بهخصوصی او را میبینند و پسر توی داستان هم یکی از همینهاست. و حالا عاشق هم میشود و کار دست خودش میدهد. اُف بر هورمونها.
از حیث دیگری که مربوط به نحوهی مرگ یوکو میشود هم داستانش از جهاتی مرا یاد ویژوال ناول The House in Fata Morgana میاندازد. از این نظر که هم مورگانا و هم یوکو در رنج و حبثی که از سر خرافات مردم بر سرشان آمده بود مرده بودند.
تف.
نکتهی دیگر آنکه نام انیمه به انگلیسی میشود Dusk Maiden of Amnesia. حالا ببینیم نسیان چه ربطی به ماجرا دارد. قضیه این است که یوکو به عنوان روح یک آدم مرده، مثل خیلی از آدمهای زنده سعی دارد خاطرات بدش را سرکوب و انکار و مخفی کند و از این رو روحش دوپاره شده و آن یکی کپیاش سرشار از کینه و نفرت و خشم است. (بهخاطر نوع مرگش) یوکو هم برای دور نگه داشتن آن خاطرات زشت و پِشت، هربار آن یکی یوکو بهاش فشار میآورد، (مثلا با بهکنترلگرفتن احساسات او به طوری که ناگهان عمل خصمانهای بهطور غیرعمد از او سر بزند) خودش را دچار نسیان کرده و مثلا یکهو آدمهایی که قبلا میشناخته را از یاد میبرد. هم برای محافظت از خودش و هم برای محافظت از آنها. گویا از اینکه ملت به او توجه نمیکنند ناراحت است. حالا هم که یکی (مثل پسر توی داستان) متوجه وجود او شده سعی دارد بهترین جلوههای خودش را نشان دهد و بیشترین میزان دوری جستن از سایهاش رخ میدهد که طبیعتاً بعد از مدتی از یکجایش میزند بیرون.
اما در نهایت زمانی که پسر توی داستان از طریق سایهاش متوجه رنجی که یوکو زمان مرگش کشیده میشود و دردش میاید و حسابی اوخ میشود و همهی اینها را به او ابراز کرده و اذعان میدارد که هم این یوکو را دوست دارد و هم این یوکو را و از این حرفها، ناگهان یوکو منقلب میشود و سایهی خود را بهعنوان خودش میپذیرد و اینگونه از منجلاب فراموشیاش بیرون میآید. این قسمت مربوط به ژانر مثلا روانشناختی داستان میشود گمانم.
حالا ما نفهمیدیم آخرش چه میکنند. ازدواج با جن البته شنیده بودیم ولی خب. بههرحال دیگر تا آنجایش را نفهمیدم ولی خب کلیت ماجرا اینگونه بود.
بعد حالا چرا یونیفرمهایشان سیاه بوده قدیمها؟ از یک نظرهایی جذاب است و یکنظرهایی شبیه رخت عزا.
قبلاً چت جیپیتی را برای نوشتن محتوای طنز آزموده بودم و باید بگویم همانقدر از شوخی و طنز درک داشت که یک جفت دندان مصنوعی در آب یخ دارد.
اما هوش مصنوعی داخلی بهسادگی چنان جوکهایی میگوید که آدم از خنده رودهبر میشود. به این نمونه دقت کنید:
