مرا در جعبهای فلزی نهادند و گفتند از پشت شیشهاش درختها را نگاه کنم.
درختها اسیر دیوارها بودند.
مثل گوسفند آوردندم بیرون و گفتند روی آسفالتها بچر، از طبیعت لذت ببر.
گوسفندانه چریدم. غذایم را بو میکشیدم و دستم به آن نمیرسید.
چند دقیقه بعد دوباره مرا در قوطی راندند و برگرداندند به آغل.
سیمانها، فلزها، پلاستیکها، مرا از خانهام دور کرده بودند.
کاش همهشان نابود میشدند.
میترسم که قبل از آن، آنقدر ذلالتم فربه شود که سرم را ببرّند.
خیلی وقت است که خانهام را از دست دادهام و هنوز بوی آن را میجویم.
پارسال و پیرارسال بسیار غصهدار بودم که چرا بیشتر تلاش نکردم تا وارد دودکش شوم. حالا بسیار خوشحالم که تلاش نکردم وارد دودکش شوم. شاید خاکستری بر قلبم بیشتر مینشست؛ و جدایی محتمل از او در آینده دشوارتر میشد و پالودگی محنتبارتر. آن موقعها روحم غرق در بوی کاج بود، حالا غرق در بوی قارچ.
بر بنده عیان شد که نوعی رنگ خوراکی طبیعی قرمز که در لوازم آرایشی، پاستیل، بستنی و آبمیوهها مورد استفاده قرار میگیرد و کارمین یا E120 نام دارد، در واقع از حشرهای به نام Cochineal تهیه میشود که روی کاکتوسها میزیاد و در صورت لهشدن، رنگ قرمز درخشانی از خود تولید میکند.
از لحاظ ظاهری نیز به آفت شپشک آردآلود شباهت دارد چرا بهنوعی پسرعموی هم محسوب میشوند. از خانوادهی بزرگ Coccoidea ها هستند ولی هرکدام خانوادهی خود را دارند.
یعنی نویسندههای فانتزی برجستهی معاصر، اعم از جی.کی. رولینگ و نیل گیمن با خودشان چه فکر کردهاند که کتابهایی درمورد خلاقبودن و جرئتبخشیدن به نویسندگان جوانتر مینویسند؟ مگر کهاند؟ بله نابغهاند. ولی خب. نمیدانم یکطور خودگندهپنداری در آن میبینم که باز هم ناحق نیست اما مثلا نویسندگان بزرگ کلاسیک چنین کارهایی نکردند هرگز که...
در انتظار نتایج تحقیقات اتهامات بر علیه آقای گیمن هستم...
نویسندهی خانهنشین هم داریم؟ یعنی حاتمی اینها که خانهنشین شدند چگونه زندگی میکنند...؟ همهاش بهخاطر عقاید...
گویا اغلب نویسندگان از کودکی یا نوجوانی به نوشتن برای دل کوچک خود میپرداختهاند. کمی از این زاویه حسودیام میشود که در آن دوران علاقهی سفت و محکمی به نوشتن نداشتم هرچند که به من میگفتند خوب مینویسم. برایم لذتی نداشت و بیشتر فرآیند شناختی زجرآوری بود. اکنون که تا اندازهای علاقهمند شدهام هم هیچ در تصورم نمیگنجد که نویسندهی تماموقت شده و مثلا هشت ساعت از روزم را به نوشتن اختصاص بدهم. در هشت سال اخیر همواره نفرت به خصوصی نسبت به کارهای نشستنی پیدا کردهام.
نیل گیمن را ببینید که پنج سال برای نوشتن کتابها و ساخت سریالها و سفرها و تحقیقات مدام در سفر بوده... بعد غالب ملت ایران را میبینیم که کل آرمان زندگیشان این است که مهارتی بیاموزند تا حداقل فرینسلر شوند یا کنکور قبول شوند یا به دانشگاه خوبی بروند یا به تحصیلات عالیه دست یابند و قصعلیهذه... از آنطرف جوانان انگلیسیزبان را میبینم که درکل مایلاند کسی بشوند و سری در سرها درآورند و شهرت و اینها. البته الان یاد کوروش میا افتادم که در بلاد کفر حتی توانستند بندی خفن بزنند و رویای آمریکایی ایرانیان شوند... البته خود نیل گیمن هم جزو طبقه پایینی نبود و شاید حتی تا حدی مرفه بیدرد محسوب میشد چرا که پدرش مدیر شرکت بود و مادرش داروساز و از هشت سالگی داستان مینوشت و از سهسالگی شغل محبوبش نویسندگی بود... بعد از من که کلاس اول بودم پرسیدند میخواهی چکاره شوی گفتم خانهدار، چرا که بیشتر چیزی که از دنیا دیده بودم خانه بود و خانهای که در آن تنها باشی جای خوبی است و وقتی دیگران هستند نحوهی تعاملشان با یکدیگر جو را یکجوری میکند...
بههرحال معلوم نیست سرانجام من چه خواهد شد. انگار برای هیچ نوع زندگی قابل افتخاری ساخته نشده باشم ولی در چشم عدهای که بهزعم خودشان دوستم دارند، عکس قضیه حقیقت بنماید. قبلتر چنین باوری داشتم که عاقبت همهکس خوب میشود و درنهایت انتخابهایشان، حتی انتخابهای اشتباه، آنها را به مقصدی که برایشان مناسب باشد خواهد رساند و شاهنامه آخرش خوش خواهد بود... اکنون آدمهای زیادی را میبینم که یکپایشان لب گور است و نمیتوان گفت به آن نقطه رسیدهاند، ولو اینکه انتخاب خیلی اشتباهی نکرده باشند و فردی تلاشگر هم بوده باشند.
در نهایت خانواده تا حد زیاد تأیینکنندهی خیلی چیزهاست، بهطور دردآوری. گمان نکنم حالا حالاها با درد آن کنار بیایم. جبر جغرافیایی همواره متهم بوده اما در منقطهای نامناسب هم خانوادهای مناسب بسیار نجاتبخش و غنیساز وجود است. با این حال، بیورک در آهنگ Atopos میخواند:
Are these not just excuses to not connect?
Our differences are irrelevant
To only name the flaws
Are excuses to not connect
بیایید نگاهی به این نقل قول از کتاب درک یک پایان بیاندازیم:
When you are in your twenties, even if you're confused and uncertain about your aims and purposes, you have a strong sense of what life itself is, and of what you in life are, and might become. Later.. later there is more uncertainty, more overlapping, more backtracking, more false memories. Back then, you can remember your short life in its entirety. Later, the memory becomes a thing of shreds and patches
این مطلب باعث شد مایل شوم زندگینامهام را بنویسم. نه که خیلی آدم مهمی باشم یا زندگی پرماجرایی داشته باشم. میخواهم بتوانم همواره چشمی به مسیر گذشته داشته باشم. اشتباهات، موفقیتها و غیره.