The Blue Castle

The Blue Castle

Solitude... my coffin nail, to you I hail
The Blue Castle

The Blue Castle

Solitude... my coffin nail, to you I hail

نویسنده‌ها، زندگی، خانواده

یعنی نویسنده‌های فانتزی برجسته‌ی معاصر، اعم از جی.کی. رولینگ و نیل گیمن با خودشان چه فکر کرده‌اند که کتاب‌هایی درمورد خلاق‌بودن و جرئت‌بخشیدن به نویسندگان جوان‌تر می‌نویسند؟ مگر که‌اند؟ بله نابغه‌اند. ولی خب. نمی‌دانم یکطور خودگنده‌پنداری در آن می‌بینم که باز هم ناحق نیست اما مثلا نویسندگان بزرگ کلاسیک چنین کارهایی نکردند هرگز که... 

در انتظار نتایج تحقیقات اتهامات بر علیه آقای گیمن هستم... 

نویسنده‌ی خانه‌نشین هم داریم؟ یعنی حاتمی اینها که خانه‌نشین شدند چگونه زندگی می‌کنند...؟ همه‌اش به‌خاطر عقاید...

گویا اغلب نویسندگان از کودکی یا نوجوانی به نوشتن برای دل کوچک خود می‌پرداخته‌اند. کمی از این زاویه حسودی‌ام می‌شود که در آن دوران علاقه‌ی سفت و محکمی به نوشتن نداشتم هرچند که به من می‌گفتند خوب می‌نویسم. برایم لذتی نداشت و بیشتر فرآیند شناختی زجرآوری بود. اکنون که تا اندازه‌ای علاقه‌مند شده‌ام هم هیچ در تصورم نمی‌گنجد که نویسنده‌ی تمام‌وقت شده و مثلا هشت ساعت از روزم را به نوشتن اختصاص بدهم. در هشت سال اخیر همواره نفرت به خصوصی نسبت به کارهای نشستنی پیدا کرده‌ام.

نیل گیمن را ببینید که پنج سال برای نوشتن کتاب‌ها و ساخت سریال‌ها و سفرها و تحقیقات مدام در سفر بوده... بعد غالب ملت ایران را می‌بینیم که کل آرمان زندگی‌شان این است که مهارتی بیاموزند تا حداقل فرینسلر شوند یا کنکور قبول شوند یا به دانشگاه خوبی بروند یا به تحصیلات عالیه دست یابند و قص‌علی‌هذه... از آن‌طرف جوانان انگلیسی‌زبان را می‌بینم که درکل مایل‌اند کسی بشوند و سری در سرها درآورند و شهرت و اینها. البته الان یاد کوروش میا افتادم که در بلاد کفر حتی توانستند بندی خفن بزنند و رویای آمریکایی ایرانیان شوند... البته خود نیل گیمن هم جزو طبقه پایینی نبود و شاید حتی تا حدی مرفه بی‌درد محسوب می‌شد چرا که پدرش مدیر شرکت بود و مادرش داروساز و از هشت سالگی داستان می‌نوشت و از سه‌سالگی شغل محبوبش نویسندگی بود... بعد از من که کلاس اول بودم پرسیدند می‌خواهی چکاره شوی گفتم خانه‌دار، چرا که بیشتر چیزی که از دنیا دیده بودم خانه بود و خانه‌ای که در آن تنها باشی جای خوبی است و وقتی دیگران هستند نحوه‌ی تعاملشان با یکدیگر جو را یک‌جوری می‌کند... 

به‌هرحال معلوم نیست سرانجام من چه خواهد شد. انگار برای هیچ نوع زندگی‌ قابل افتخاری ساخته نشده باشم ولی در چشم عده‌ای که به‌زعم خودشان دوستم دارند، عکس قضیه حقیقت بنماید. قبل‌تر چنین باوری داشتم که عاقبت همه‌کس خوب می‌شود و درنهایت انتخاب‌هایشان، حتی انتخاب‌های اشتباه، آنها را به مقصدی که برایشان مناسب باشد خواهد رساند و شاهنامه آخرش خوش خواهد بود... اکنون آدم‌های زیادی را می‌بینم که یک‌پایشان لب گور است و نمی‌توان گفت به آن نقطه رسیده‌اند، ولو اینکه انتخاب خیلی اشتباهی نکرده باشند و فردی تلاشگر هم بوده باشند.

در نهایت خانواده تا حد زیاد تأیین‌کننده‌ی خیلی چیزهاست، به‌طور دردآوری. گمان نکنم حالا حالاها با درد آن کنار بیایم. جبر جغرافیایی همواره متهم بوده اما در منقطه‌ای نامناسب هم خانواده‌ای مناسب بسیار نجات‌بخش و غنی‌ساز وجود است. با این حال، بیورک در آهنگ Atopos می‌خواند: 

Are these not just excuses to not connect?

Our differences are irrelevant

To only name the flaws

Are excuses to not connect