نمیدانم چرا هربار پستهای وبلاگت را میخوانم حالم بد میشود و روزم خراب و در دلم ناخوشی احساس میکنم. مربوط به مطالبت هم نمیشود چون زمانی که با تو تعامل داشتم هم چنین احساسی به من دست میداد اما چون بسیار به گفتگو با من علاقهمند بودی به روی خودم نمیآوردم. شاید هم هرچه جلوتر میرفتیم بیشتر بو میبردی و تا قبلش آن را به افسردگی (به زعم خودت) و تغییرات پس از غیبتت و از این دست مسائل نسبت میدادی. متأسفم که در نهایت نتوانستم بند بینمان را ملایمتر قیچی کنم اما حتی از زجر کشیدنت هم دلم خنک شد و اگر جا داشت کاری میکردم که بیشتر زجر بکشی. اینطور هم نیست که تو را مستحق آن بدانم، بلکه انگار ته دلت خودت را مستحق آن میدانی و دائم میگفتی که دوست بدی هستی و در نهایت واقعاً دوست بدی شدی. و بعد در وبلاگت خطاب به من مینویسی که سیاهی دور مرا گرفته و من ویلن داستان شدهام و حالا باید مانعم بشوی. همان داستانهای تخیلی.
خودت هم میگویی "میخواهی" باور کنی آدمها که به آسمان میروند جایشان امن است. به من میگویی من چون کمبود دارم میخواهم تو را ببلعم، مانند یک سیاهچاله. شاید تا قبل از آن اینطور فکر نمیکردم ولی حالا دارم اینطور فکر میکنم. نمیدانم چرا خودت را درگیر من میکردی، تو همیشه از من بهتر بودی. حالا شاید در یکسری چیزها من بهتر بودم ولی در نهایت نه آنقدر که تو بعضی چیزها مثل نویسندگی خوب بودی. من یک آدم معمولی بودم و گمان میکردی آدم خاصی هستم درحالی که آدم خاص خودت بودی. فکرکردن به تو باعث میشود دلدرد بگیرم، مخصوصاً بعد از خواندن آن پست کذایی یا الان که دارم این را مینویسم. حالا که من دارم پستی خطاب به تو مینویسم خوب است؟ چشم در برابر چشم؟ بهنظرم آن کارت توهینآمیز بود. یک سال گذشته و من هنوز از احساس بدی که به من میدهی خلاص نشدهام و در نهایت به این نتیجه رسیدم که ممکن است از سر احساسات بیاننشده باشد. طبیعتاً احساساتی زشت. مانند تو هم قشنگ نمینویسم و آن را دراماتیک نمیکنم و داستان نمیسرایم، چون ترجیح میدهم احساساتم بهطور خام بیان شوند. حتی بدون پایانبندی تاثیرگذار. مانند یک باد یا نسیم.
احساس میکردم تعامل با تو مرا تحت فشار قرار میدهد؛ بهخاطر اینکه گمان میکنی باید به من کمک کنی یا مثلاً به کمک نیاز دارم. بله گاهی انگار انتظار کمک داشتم ولی همواره به نوعی به من این احساس را میدادی که داری نقش فرشتهی نجات را بازی میکنی نه یک دوست. فرشتهها هیچوقت دوست آدمها نمیشوند و چیزی فاصلهی بین آن دو را پر نمیکند.
روحیهدادنهای قهرمانانهات حالم را از اولش هم بدتر میکرد. میدانم دوستان دیگرت عاشقشان بودند ولی نیاز من متفاوت بود و تو این را نمیدیدی. نمیتوان هم گفت که تقصیری داشتی. بر این گمانی که آدمشناس خوبی هستی در اکثر مواقع، اما در مورد من دچار اشتباه شدی. بههرحال خاصیت دوستیهای مجازی همین است. من هم در اکثرشان به تقلید از مخاطرت کاهش باند ایجاد کردم. البته نه که بخواهم تبعیض بگذارم بین آنها و دوستان واقعیای که واقعا ندارم به آنصورت؛ بلکه بهطور کلی اینکه همه شخصیتی را از من برداشت میکنند که در واقع نیستم جدیداً شدیداً آزارم میدهد. یا چیزهایی را میبینند که نیست یا کم است و پیازداغش را زیاد میکنند، یا یکی دو وجه را میگیرند و باقی وجوه را با تخیلاتشان پر میکنند. میدانم که الان اکثرشان از من خوششان نمیآید، مخصوصاً آنهایی که خودم ازشان خوشم نمیآمد. آنهایی که از من خوششان میآمد هم خبر ندارند که من حالا چقدر از آنها متنفرم و وقتی که پای آن روابط گذاشتم تا غالباً اتلافشده میدانم. دوستان مجازی هیچوقت نمیتوانند جای دوستان واقعی را بگیرند مگر اینکه خیلی تنها و بدبخت باشی. البته من تا آنجا که نیاز داشتم از آن بهره بردم. حالا آن نیازها که در نوجوانی وجود داشتند دیگر تقریباً وجود ندارند.
از وقتی آن پست را خواندهام احساسات نازیبایی در من به وجود آمده، انگار که دیدگاهت درموردم نقشی شده باشد که در آن رفته باشم فرو. مثلاً دلم میخواهد با سر بخوری زمین از دست این باورهایت. (به لحاظ استعاری) و از ناراحتشدنت خوشحال میشوم. به این فکر میکنم که اگر ایمیلت را پاسخ نمیدادم این اتفاقات نمیافتادند اما اینطور هم نیست که ناراضی باشم. تا الان از بابتش کلی سوژه برای نوشتن پیدا کردهام. درد و هنر به هم آمیختهاند. همانطور که خودت به کرات از این قانون نانوشته بهره میبری.
اکنون که اینها را در این کُنج کوچک دنیا بیان نمودم اندکی احساس بهتری دارم. اگر باز هم مطلبی به دهنم خطور کند و دربارهی تو یا این ماجرا اذیتم کند باز هم به آن اضافه میکنم. انقدر این کار را ادامه میدهم تا درنهایت دربارهاش احساس خاصی نداشته باشم.
این هفته به شکار توت در پارکها و محاصرهشدن با پیشیها گذشت. چیزی کشف کردم به نام توت تمشکی که چیزی بین توت و تمشک است و درختی کوتاه دارد با شاخههای آویزان که لابلای گیسوانش دانههای توت سیاهی پیدا میشوند که دست آدم را صورتی میکنند. فانتزی پری جنگلی شدن در صبحگاه با دستان آلوده به خون تمشکها تیک خورد. راستش کل این ماجراها باعث شد کلی بیشتر احساس زندگی کنم و حتی از زندگی مدرن بیشتر متنفر گشتم. و طبیعت چه بخشنده بود و توتهای آبدار را به رایگان به ما میداد، بی آنکه خار و خوری لابلایش بگذارد. شکم خود را از آنان انباشته و البسهی خویش را رنگین نمودم. زندگی وحشی زیبا.
شعری بود از کتاب شعرهای کودکیام که کتابش را طی اسباب کشی نفهمیدم کجا رفت و فقط امیدوارم اشتباهی نرفته باشد بین کتابهایی که میخواستم بیاندازم دور. شاعر میگفت که:
ای درخت خوب توت
مهربان نازنین
باز هم باریده است
توتهایت بر زمین
میرسد از هر طرف
دستهی گنجشک سار
میخورد از دست تو
توتهای آبدار
من تشکر میکنم
از محبتهای تو
با اجازه ریختم
سطل آبی پای تو
یک مادر و بچه گربهه را هم در پارکه دیدم که بیشتر به خاطر دیدن آن دو هر روز میروم به پارک. تولهی وروجکی دارد. هی خیز میکند و میپرد روی درختها و اگر کوتاه باشند ازشان بالا میپرد. یا خیز میکند روی مادرش و با هم کشتی میگیرند. بهنظر نمیرسد خواهر و برادری داشته باشد. گویا فشار اقتصادی حتی باعث پیری جمعیت گربههای ولگرد هم شده و شعار آنها هم «فرزند کمتر، زندگی بهتر» است. هم به آنها غذا میدهم هم به گربههای دیگر و این کار برایم لذتی زایدالوصف دارد. هرکدام هم اخلاق خاص خود را دارند که تعامل با آنها را جالبتر میکند. مادر تعجب میکند که چطور گربهای پیدا نمیشود که بهنظرم ناز و دوستداشتنی نیاید. علت این است که همهشان مخلوقات این جهان هستند و چطور میشود که ناز نباشند؟ چرا باید بین آنها فرق گذاشت برای ظاهری که انتخاب نکردهاند؟
یک بار که آمدم پیش بچه گربه و مادرش و نشستم جلویشان، مادره آمد و کلهاش را مالید به زانویم و چنان نرمی و گرمی فرح بخشی داشت که دلم خواست مادر من هم میبود. بچه گربه هم آمده بود و با پنجهاش میزد روی کفشم. گمانم انتظار داشتند غذایی برایشان داشته باشم ولی متاسفانه چیزی به همراه نداشتم. این شد که فردا برایشان چیزکی جور کردم و تماشای غذا خوردنشان چنان لذتبخش بود که نگو. فردای آن روز هم آمدم سراغشان که نازشان کنم. هی میترسیدم گازم بگیرند یکهو. چون هی دستم را نگاه میکردند که ببینند کجا میرود. من هم بالاخره بعد از مقداری آزمون و خطا و نوازش کمر مامانه، به خودم دل و جرئت دادم و کلهاش را هم نوازش کردم. چشمانش را بهطور شیرینی بست. امیدوارم که خوشش آمده بوده باشد. دید من دارم سیر نمیشوم از ناز کردنش و کلهاش را پس کشید. آمدم دوباره نازش کنم که هی خودش را پس میکشید یا سرش را میتکاند. در آخرین تلاشم دستش را بلند کرد که مرا پس بزند و فهمیدم که دیگر قضیه جدی شده. اما نزد روی دستم و زخمیام نکرد. ناز. سپس رفتم سراغ بچهاش که کمتر از مادرش پسرخاله میشد. بالاخره موفق شدم پشت کلهی نارنگیسایزش را هم ناز کنم و اصلا دلم غنج رفت. بعد هم دم مادرش را گرفت و آن را ملعبهی خویش قرار داد.
دیروز که رفتم اما فهمیدم دکهی فست فودی پارک دیشب در آتش سوخته. کسی آسیب ندیده بود اما قیافهی ساختمانش طوری بود که انگار سنگرشکن خورده. کلی ذغال تولید کرده بود و حتی از اجاق و یخچالشان اسکلتی بیشتر باقی نمانده بود. آن روز به جز آن مادر و بچه و پدر عصبیاش که حتی با صدای شنیدن بازکردن دکمهی کیف هم از جا میپرد، خبری از گربههای دیگر نبود.
شب هنگام هم رفته بودم دستشویی، دیدم کف توالت را دامن سفید و تور پوشانده. گمان بردم که مانند قصهها پری یا فرشتهای آمده و قرار است با ماجراهای جدیدی مواجه شوم. اما بعد دیدم همهشان به تن ظریف یک عروس ختم میشوند که در راه تالار جیشش گرفته بوده. دامادش هم دم در منتظرش بود. ماندهام با آن همه دامن چگونه توانسته جیش کند.
بچه گربه هم از گشنگی پیپی سگ را بو میکرد ببیند خوردنی است یا نه. شاید من هم روزی از همین روزها به همین روز بیفتم با این قیمتها.
در چمنزار نیست بهسان چیزی بین آهو و کودک ده سالهی چست و چابک و نرم و نازک جست و خیر نمودم.
آرت استایلش کودکانه میزد، ولی معمولا انیمههای اینطوری گولزننده بوده و در باطن دل آدم را جگر زلیخلا میکند. فوقع ماوقع.
آیا حاضرید به بهای برآوردهشدن یک آرزو بهطور معجزهآمیز، تا آخر عمرتان و موازی با زندگی روزمرهتان به مبارزه با جادوگرها بپردازید و روحتان در یک شیشه کوچک همراهتان باشد؟ این بهایی است که بعضی دختران میپردازند، یعنی دختر جادویی شدن. اگر هم طی مبارزه بمیرند، کسی متوجه نمیشود، حتی جسدشان هم پیدا نمیشود.
جادوگرها نوعی بذر اندوه در برخی مناطق میکارند که باعث میشود موجی منفی افراد را بگیرد و در نهایت جان خود را بگیرند. نکتهی جالب آنکه جادوگرها نیز زمانی دختر جادویی بودهاند. دختر جادویی بهنوعی کسی است که امید را به مردم میبخشد، اما در نهایت، ناامیدترینِ مردمان خواهد شد. جذاب نیست؟ گمان میکنم در دنیای واقعی هم صدق کند. ال. ام. مونتگومریای که با خلق آنشرلی مأوای امنی برای بسیاری از افراد جهان ساخت، اما خودش با افسردگی دست و پنجه نرم میکرد و در نهایت هم مغلوب آن شد. (البته طبق روایات خودش و بستگانش، به دو قطبی بیشتر میبرده.)
قدرت بهخصوصی که دختران جادویی دریافت میکنند، به آرزویی که کردهاند نیز ارتباط دارد. مثلا اگر آرزویتان مبنی بر سلامت یافتن کسی باشد، صدمات در مبارزات کمتر رویتان اثر میکنند یا اگر بکنند زودتر خوب میشوید. و یا اگر آرزویتان برگشتن به زمان عقب باشد، قدرت بهخصوصتان دستکاریکردن زمان خواهد بود. قابل تأمل بود که آرزوی دختران جادویی اغلب برای دیگری بودند. و معمولا هم نتیجهاش آنچه که میخواستند در نمیآمد. و این هم نومید شدن و احساس خلأ در قلبشان دامن میزد.
در نهایت، انیمهای بود که احساساتم را جلیقهدار کرد و خیلی از این قدرت را مثل انیمه Kara no Kyoukai مدیون آهنگسازی خانم Yuki Kajiura بود. به ویژه آهنگ Sis Puella Magica که اینطور که رباتفسکی از لاتین ترجمه میکند، بهنوعی یعنی "باشد که دختر جادویی باشی". (نفرین میکند؟)
اما این آهنگ از همان بار اول مرا مسحور خود نمود، چرا که دو حس متناقض را در من ایجاد میکند: احساس آزادی و احساس غم.
از این سبک موسیقی بهطور کل خیلی خوشم میآید. صدای خواننده انگار بر نسیم سوار است، ملودی را هم که دیگر نگویم. این از موسیقیمتنهایت، آن هم از آهنگهای گروه کالافینا. خانم کاجیورا، قلبم را تسخیر کردی!
دو هفته پیش کالانکوایم را انتقال دادم به گلدانی بزرگتر، به رنگ بادمجانی. اما رویهی آبیاری را نمیدانستم باید تغییر دهم. کما فیالسابق، روزانه نیم استکانی آب به پایش میریختم اما دیدم در هفتهی دوم گلها بیحالاند، انگار که آب ندارند و البته رنگ نارنجیشان هم دارد به زرد متمایل میشود. گمان بردم که شاید گلها عمرشان را کردهاند یا مثلا حتی زیادی آب دادهام! اما ای دل غافل که آن نیماستکان آب فقط سطح را خیس مینموده و به ریشه نمیرسیده و مرا بگو که این همه بیخیال بودم. دیشب که خطایم را فهمیدم دو لیوان آب بهاش دادم و بالاخره زیرگلدانی هم خیس شد. حالا باید صبر کنم تا خاکش خشک شود. اما گلها دیگر رنگ و رو و احوالشان برنمیگردد. گلهای کوچولوی بیچاره! خیلی نازند. نوازششان میکردم و با خودم میگفتم کاش میشد با من حرف بزنند.
طی راز و نیازهایم با او، متوجه یک شته روی یکی از گلها شدم اما چون نمیدانستم چکارش کنم تصمیم گرفتم قایم موشک بازی کنیم. رفتم چشم گذاشتم و تا صد شمردم و برگشتم ببینم کجا قایم شده ولی هیچ اثری ازش نبود! شتهی پوزملوک.
بعد یک کمی با رباتفسکی مشورت نمودم و او گفت در این وضعیت هرسکردن گیاه به او کمک میکند کمی. من هم آمدم گلهای خشکیده را چیدم. البته نه از ساقه. برگهای ریز پایینش که خشکیده بودند را هم همینطور. البته خیلی دلم سوخت. مخصوصا برای آن ریزغنچهی خشکیده که دستم بهاش خورد و افتاد! انگار که سقط جنین را موجب شده باشم.
جریان عنوان پست را هم بگذارید بگویم. حدود سه سال پیش برای دوستی یک آهنگ فولک ارمنی فرستادم با عنوان Hars Em Knoom از Mariam Matossean. گویا عنوان مربوط به عروسشدن و ازدواج و اینهاست، گرچه همچین شاد هم نیست و به خداحافظی و ازدواج با یکی از طلبکارهای هفتخطتان از سر فقر اما خوشگلی میماند. باری، دوستم نام آهنگ را که دید آن را خواند "هرسم کن" و این هم شد جوکی در ذهن من.

هرگز آدم گل و گیاه بازی نبودهام، اما شاید که دارم میشوم. دیروز سر راه دیدم گلفروشی انواع مختلفی از گل و گیاه را گذاشته برای فروش و از بین آن همه، این یکی چشمم را گرفت. بدجور هم گرفت و نمیدانم چرا. همینکه گلهای ریزریز نارنجی رو به گلبهی داشت دلم را برد چرا که هردو از رنگهای محبوبماند. هربار میبینمش یاد استانبولی پلو یا دمی گوجه میافتم. ( یا هرچه در محلهتان مینامندش، در محلهی ما که میگویند غذای معتادان)
خلاصه ما هم دلی به دریا زدیم و این خانم خوشگله را سوار کردیم آمدیم. خانهمان آفتابگیر نمیباشد. سر سوزن نوری که از پنجره اتاقم میآید ایشالا کفافش را بدهد. در ذرهبین نامش را سرچ کردم که شجرهنامهاش را دربیاورم. یکی دوتا سایت در نتایج جستجو پیدا شدند که البته هیچکدام بالا نیامد. صلوات. خدا پدر سازندگان برتینا را بیامرزد اما. چیزکی درموردش در این سایت مایتها نوشته بودند ولی تا حدودی بهدرد نخور بود و صبر میکنم تا دسترسی به وزیر رباتفسکی فراهم آید.
از کودکی تنها گیاهی که مایل بودم در خانه داشته باشم گیاه گوشتخوار بود. نه که علاقهای بهاش داشتم، میخواستم حشرات مزاحم را در تابستان شکار کند. ولی خب حالا این گله هم باشد.