The Blue Castle

The Blue Castle

Solitude... my coffin nail, to you I hail
The Blue Castle

The Blue Castle

Solitude... my coffin nail, to you I hail

خانه‌‌ام پس کجاست؟

مرا در جعبه‌ای فلزی نهادند و گفتند از پشت شیشه‌اش درخت‌ها را نگاه کنم.

درخت‌ها اسیر دیوارها بودند.

مثل گوسفند آوردندم بیرون و گفتند روی آسفالت‌ها بچر، از طبیعت لذت ببر.

گوسفندانه چریدم. غذایم را بو می‌کشیدم و دستم به آن نمی‌رسید.

چند دقیقه بعد دوباره مرا در قوطی راندند و برگرداندند به آغل.

سیمان‌ها، فلزها، پلاستیک‌ها، مرا از خانه‌ام دور کرده بودند. 

کاش همه‌شان نابود می‌شدند.

می‌ترسم که قبل از آن، آنقدر ذلالتم فربه شود که سرم را ببرّند.

خیلی وقت است که خانه‌ام را از دست داده‌ام و هنوز بوی آن را می‌جویم.

دود

پارسال و پیرارسال بسیار غصه‌دار بودم که چرا بیشتر تلاش نکردم تا وارد دودکش شوم. حالا بسیار خوشحالم که تلاش نکردم وارد دودکش شوم. شاید خاکستری بر قلبم بیشتر می‌نشست؛ و جدایی محتمل از او در آینده دشوارتر می‌شد و پالودگی محنت‌بارتر. آن موقع‌ها روحم غرق در بوی کاج بود، حالا غرق در بوی قارچ.