The Blue Castle

The Blue Castle

Solitude... my coffin nail, to you I hail
The Blue Castle

The Blue Castle

Solitude... my coffin nail, to you I hail

MBTI

کور خوانده‌اید، درحال‌حاضر انقدرها انرژی ندارم که بیایم سیر تا پیاز MBTI را بگویم یا حتی کوچک‌ترین توضیحی درمورد آن بدهم.

روزی روزگاری زمانی که چیزی به نام اینترنت وجود داشت، در گوگل اسکولار سرچش کردم و دیدم بله بعضی ملت‌ها در پژوهش‌هایشان از این تست استفاده کرده‌اند. کی ها؟ کره‌ای‌ها. که جای تعجب هم ندارد چون تا جایی که دیده بودم مردم عامه کره جنوبی هم خیلی در بحرش هستند. گمانم ژاپنی‌ها بیشتر در بحر همان گروه خونی باشند. 

البته من خیلی نفهمیدم در نهایت این تیپ‌ها به چه درد خودشناسی می‌خورد. چون گمانم خود اینکه آدم بنشیند فکر کند رفتارهایش بیشتر کدام مدلی‌اند بیشتر منجر به خودشناسی می‌شود تا گرفتن برچسب یک تیپ. بعضی آدم‌ها را هرکار کردم نتوانستم یکی از این 16 مدل بدانم و نتیجه‌ی تست‌هایشان هم هربار یک چیز درمی‌آمد. شاید به این خاطر باشد که خودشان خیلی خودشان را نمی‌شناسند. 

شخصاً گاهی به نظرم تیپ انیاگرامم بهتر توصیفم می‌کند. شاید هم صرفاً مکمل خوبی باشد.


کوارتت نهایی

یک کتاب دوجلدی فانتزی ایرانی می‌باشد به قلم آرمینا سالمی، که سابقه‌ای ده ساله در نوشتن در سایت جادوگران دارد. البته شخصاً قلمش در پست‌های جادوگرانش را بیشتر دوست داشتم. نمی‌دانم چرا این یکی قلمش به آن قوت نبود. شناسه معروفش در جادوگران ویولت بودلر بود. در نوجوانی‌اش مروپ گانت بود. وبلاگش در بلاگ‌اسکای هم سیاهچال بود. حالا کانال تلگرام دارد به نام Flare and Fire. 

نسخه‌ی اولیه‌ی کتاب مذبور را هم گویا در بیست سالگی نوشته بوده. نوع فانتزی‌اش contemporary است لذا جهان‌سازی خیلی خاصی ندارد و دنیایش همان دنیای خودمان می‌باشد و درمورد سازمانی است با افرادی با توانایی‌های ویژه از اقسی نقاط جهان در آن جمع شده‌اند و جهت برقراری صلح تلاش می‌کنند. یکی‌شان هم که شخصیت اصلی ماست ایرانی تشریف دارد.

چنان که از نویسنده انتظار داشتم شخصیت‌پردازی قوی‌ای انجام داده بود. ولی درکل وایب جهان کتاب به دل منی که دنیای مدرن فعلی بهم نمی‌چسبد و یا باید سایبرپانک باشد یا برود در حداقل کمی زمان قدیم‌تر، خیلی نچسبید. پلات هم بد نبود. از آنجا خودم در طراحی پلات ضعیف عمل می‌کنم می‌گویم او در این زمینه عملکرد مناسبی نشان داد.

بعضی شخصیت‌ها هم گویا گی بوده‌اند لذا ادیتور پیشنهاد داده جنسیت‌شان تغییر داده شود. حتی خود کتاب هم اولش سه جلدی بود ولی دو جلدی شد. نمی‌دانم مجموعه‌ی جدیدش هم همین بلا سرش آمده یا نه.


سگ‌های ولگرد بانگو

والله انقدر این انیمه معروف و محبوب است که گمان نکنم لازم باشد چیزی درمورد داستانش بگویم. (که برای خودم خبر خوبی است چون این کار اصلا کیف نمی‌دهد.)

لذا می‌روم سراغ چیزهایی که جهت یادداشت می‌نویسم. راستش اولش پلات داستان چندان جالب نبود، (ایده‌اش ولی چرا) اما فصل به فصل بهتر شد. راستش وقتی با داستانی مواجه می‌شوم که تنوع شخصیت‌ها در آن بالاست، خواه‌ناخواه سعی می‌کنم بگردم ببینم کدام شخصیت بیشتر شبیهم است اما خیلی وقت‌ها در این زمینه ناکام می‌مانم. چون معمولا شخصیت داستان‌ها خفن‌تر و به لحاظ ذهنی قوی‌تر از من‌اند. گمانم نکنم به مهربانی و فداکاری آتسوشی باشم، لذا مظنونان بعدی لوسی مونتگومری و ادگار آن پو می‌باشند. جالب آنکه توانایی‌هایشان شبیه هم‌اند؛ هردو می‌توانند آدم‌ها را ببرند در یک مکانی که در جهان نیست. لوسی می‌برد در جهان ساختگی خودش، جایی که جایش همیشه امن است چون خودش خدای آنجاست. ادگار آلن پو هم می‌تواند آدم‌ها را در فضای کتاب‌هایش گیر بیاندازد. 

گمان نکنم برای دنبال‌کردن ادامه‌ی داستان به سراغ مانگا بروم، چون انیمه‌اش بیشتر می‌چسبد.

اغلب شخصیت‌هایش هم طوری طراحی شده‌اند که ملت دل ببازند و برایشان فن‌گرلی کنند. ایش ایش ایش.

In Watermelon Sugar

در قند هندوانه، یک داستان سورئال تشریف دارد از نویسنده‌ای عجیب به نام ریچارد براتیگان که من تقریباً همه‌ی کتاب‌هایش را دانلود کرده‌ام که بخوانم. ولی گویا این مورد بهترین اثرش بوده. در واقع گمانم در اینترنت تفاسیری از داستانش را یافتم. راستش من از داستان‌های سورئال لذت می‌برم، از معنادادن به آنها تا به‌حال که لذت نبرده‌ام. گویی اینطوری مزه‌اش می‌رود. مثلاً تصور کنید به یک نقاشی جالب نگاه می‌کنید و احساسات به‌خصوصی در شما ایجاد می‌شود. وقتی می‌خواهید درمورد آن نقاشی صحبت کنید یا حتی از حسی که به شما می‌دهد، حاصل کار آن چیزی درنمی‌آید که در حقیقت هست، در نتیجه این حس را خواهد داد که احساس پیشین‌تان هم واقعی نبوده و مخلص کلام، پی‌پی می‌شود توی همه‌چیز. 

(نگارنده‌ی سطور فوق قصد داشت بدین وسیله عجز خودش از معنادهی به اینگونه داستان‌ها را زبردستانه لاپوشانی کند ولی شما مرحمت نموده، به رویش نیاورید.)

لذا درمورد این داستان چیزی نمی‌گویم. در این حد بگویم که جهان منطقی‌ای ندارد فلذا بسیار فرح‌بخش است. این را هم اضافه کنم که ترجیحاً سراغ ترجمه‌های فارسی نروید و همان انگلیسی‌اش را بخوانید که نثرش بیشتر مزه بدهد. نگرانی هم ندارد. جملاتش کوتاه‌اند و اصلا خود کتاب هم کوتاه است. 

این را هم جهت یادداشت اضافه کنم که یک نکته که درمورد نگرش نویسنده نظرم به آن جلب شد این بود که یک جا از داستان که خاکسپاری داشتند و مرده‌شان توی تابوت بود، نویسنده از زبان راوی اول شخص درمورد حالت شست‌پای او نوشته بود، درحالی که معمولا حالت چهره‌ی مرحوم مورد توجه قرار می‌گیرد. این هم نکته‌ی جالبی بود که به آن توجه کردم.

Big Panda & Tiny Dragon

از این نویسنده قبلاً The Cat Who Taught Zen را خوانده بودم. این دوتا خیلی باهم فرقی نداشتند به‌نظرم در کل. شاید فقط شخصیت‌ها عوض شده بودند. گمانم خیلی‌ها به نظرشان کتاب ناناز و آرامش‌بخشی باشد، چرا که حاوی آن جمله‌های اطمینان‌بخشی است که در سطح اینترنت کم نمی‌بینیم. 

راستش گمانم با این مدل کتاب‌ها ارتباط نمی‌گیرم. اول درمورد سبک روایت آن: انگار فقط داریم نقل‌قول‌های منتخب یک کتاب طولانی‌تر را می‌خوانیم. روایت بریده‌بریده‌ای دارد که موجب می‌گردد آدم وارد آن عمق احساسی لازم برای قورت دادن جملات گهربار نویسنده نشود. دوم، همین قضیه حتی باعث می‌شود جملاتش شعاری‌تر از آنچه که هستند به نظر بیایند. 

اژدهای کوچک پرسید: «اگه بعضی‌ها از من یا کارهام خوششون نیاد چی؟»

پاندای بزرگ گفت: «تو باید راه خودت رو بری، بهتره اون‌ها رو از دست بدی تا خودت رو.»

من اساساً با جملاتی از این دست که این‌چنین سخت بر فردگرایی‌ای تاکید دارند که در رسانه‌های انگلیسی‌زبان زیاد دیده می‌شود مشکل دارم. شاید چون یک آسیایی کله‌سیاه هستم. شاید هم چون میانه‌روی‌ای‌ نمی‌بینم. 

مثلاً شما از کجا مطمئن هستید دارید راه درست را می‌روید؟ بعد اصلا راه درست چیست؟ اخلاق چیست؟ آیا تا به‌حال پیروی از علایقتان باعث شده یک‌سری حرمت‌ها و اخلاقیات شکسته شود؟ آیا خود این امر اخلاقی است؟ از کجا بدانیم؟ معلوم نیست. آیا متفاوت‌بودن همیشه جای افتخار دارد؟ گمان نمی‌کنم. همانطور که همرنگ جماعت‌بودن هم همیشه افتخار ندارد. واقعیت این است که کمتر کسی می‌داند چه غلطی دارد می‌کند. 

بعد حتی می‌بینیم ملت نگاه می‌کنند ببینند چه کسی با علایق‌شان حال نمی‌کند یا کارهایش را تایید نمی‌کند، و کم‌کم می‌گذارندش کنار. همانطور که الگوریتم‌های یوتیوب و اینستا را طبق علایق ما می‌چینند، محبوس می‌شویم. 

یعنی مثلا خود همین context نداشتن نقل‌قول مذبور می‌تواند منجر به سوء‌برداشت فوق شود. درحالی که مثلاً شاید یاروی نویسنده منظورش این بوده که با آن دسته از دوستان و نزدیکانمان که علایق ما را درک نمی‌کنند (و قابل بلاک نیستند) هم بتوانیم زندگی مسالمت‌آمیزی داشته باشیم، نه که برینیم که هیکلشان که ما را درک نمی‌کنند یا هموفوب‌اند و اصلاً خاک بر سر متحجرشان و قص‌علی‌هذه. تازه اگر منظور نویسنده همینی که من برداشت کردم باشد، که احتمالا نیست!

الان که دارم بهش فکر می‌کنم شاید همین قضیه خودش به کتاب مذکور مزه داده باشد، ولی گمانم این در حالتی واقعاً مزه می‌دهد که یارو ادعای ساده‌گویی نکرده باشد.

به‌هرحال قطعاً نویسنده قصد خیر داشته و می‌خواسته ما را به پذیرش خودمان دعوت کند ولی درمورد من یکی که کور خوانده. چرا که همواره با خود در کلنجارم و نمی‌فهمم چی به چی است. خیلی چیزها را نمی‌دانم چه نظری درموردشان داشته باشم. خیلی چیزها از نظر اخلاقی غامض‌اند. خیلی وقت‌ها نمی‌دانم در کدام سمت تاریخ باید ایستاد. بعد تازه آن نظری که پیدا می‌کنم هم یک توده‌ی درهم‌گوریده از چیزهایی است که این و آن به‌طور غیرمستقیم و مستقیم به خوردم داده‌اند. و اینجاست که اصلاً به نظرم بیشترتر شک می‌کنم. 

الان به کل متن فوق شک کردم.