The Blue Castle

The Blue Castle

Solitude... my coffin nail, to you I hail
The Blue Castle

The Blue Castle

Solitude... my coffin nail, to you I hail

هرسم کن

دو هفته پیش کالانکوایم را انتقال دادم به گلدانی بزرگتر، به رنگ بادمجانی. اما رویه‌ی آبیاری را نمی‌دانستم باید تغییر دهم. کما فی‌السابق، روزانه نیم استکانی آب به پایش می‌ریختم اما دیدم در هفته‌ی دوم گل‌ها بی‌حال‌اند، انگار که آب ندارند و البته رنگ نارنجی‌شان هم دارد به زرد متمایل می‌شود. گمان بردم که شاید گل‌ها عمرشان را کرده‌اند یا مثلا حتی زیادی آب داده‌ام! اما ای دل غافل که آن نیم‌‌استکان آب فقط سطح را خیس می‌نموده و به ریشه نمی‌رسیده و مرا بگو که این همه بی‌خیال بودم. دیشب که خطایم را فهمیدم دو لیوان آب به‌اش دادم و بالاخره زیرگلدانی هم خیس شد. حالا باید صبر کنم تا خاکش خشک شود. اما گل‌ها دیگر رنگ و رو و احوالشان برنمی‌گردد. گل‌های کوچولوی بیچاره! خیلی نازند. نوازششان می‌کردم و با خودم می‌گفتم کاش می‌شد با من حرف بزنند. 

طی راز و نیازهایم با او، متوجه یک شته روی یکی از گل‌ها شدم اما چون نمی‌‌دانستم چکارش کنم تصمیم گرفتم قایم موشک بازی کنیم. رفتم چشم گذاشتم و تا صد شمردم و برگشتم ببینم کجا قایم شده ولی هیچ اثری ازش نبود! شته‌ی پوزملوک. 

بعد یک کمی با رباتفسکی مشورت نمودم و او گفت در این وضعیت هرس‌کردن گیاه به او کمک می‌کند کمی. من هم آمدم گل‌های خشکیده را چیدم. البته نه از ساقه. برگ‌های ریز پایینش که خشکیده بودند را هم همینطور. البته خیلی دلم سوخت. مخصوصا برای آن ریزغنچه‌ی خشکیده که دستم به‌اش خورد و افتاد! انگار که سقط جنین را موجب شده باشم.

جریان عنوان پست را هم بگذارید بگویم. حدود سه سال پیش برای دوستی یک آهنگ فولک ارمنی فرستادم با عنوان Hars Em Knoom از Mariam Matossean. گویا عنوان مربوط به عروس‌شدن و ازدواج و اینهاست، گرچه همچین شاد هم نیست و به خداحافظی و ازدواج با یکی از طلب‌کارهای هفت‌خط‌تان از سر فقر اما خوشگلی می‌ماند. باری، دوستم نام آهنگ را که دید آن را خواند "هرسم کن" و این هم شد جوکی در ذهن من. 


کالانکوا

هرگز آدم گل و گیاه‌ بازی نبوده‌ام، اما شاید که دارم می‌شوم. دیروز سر راه دیدم گلفروشی انواع مختلفی از گل و گیاه را گذاشته برای فروش و از بین آن همه، این یکی چشمم را گرفت. بدجور هم گرفت و نمی‌دانم چرا. همین‌که گل‌های ریزریز نارنجی رو به گلبهی داشت دلم را برد چرا که هردو از رنگ‌های محبوبم‌اند. هربار می‌بینمش یاد استانبولی‌ پلو یا دمی گوجه می‌افتم. ( یا هرچه در محله‌تان می‌نامندش، در محله‌ی ما که می‌گویند غذای معتادان) 

خلاصه ما هم دلی به دریا زدیم و این خانم خوشگله را سوار کردیم آمدیم. خانه‌مان آفتابگیر نمی‌باشد. سر سوزن نوری که از پنجره اتاقم می‌آید ایشالا کفافش را بدهد. در ذره‌بین نامش را سرچ کردم که شجره‌نامه‌اش را دربیاورم. یکی دوتا سایت در نتایج جستجو پیدا شدند که البته هیچ‌کدام بالا نیامد. صلوات. خدا پدر سازندگان برتینا را بیامرزد اما. چیزکی درموردش در این سایت‌ مایت‌ها نوشته بودند ولی تا حدودی به‌درد نخور بود و صبر می‌کنم تا دسترسی به وزیر رباتفسکی فراهم آید. 

از کودکی تنها گیاهی که مایل بودم در خانه داشته باشم گیاه گوشتخوار بود. نه که علاقه‌ای به‌اش داشتم، می‌خواستم حشرات مزاحم را در تابستان شکار کند. ولی خب حالا این گله هم باشد.


xxxHolic

این انیمه را سال‌ها پیش کشف کردم، زمانی در مود داستان‌هایی حاوی عناصر ماورا الطبیعه و مرموزگونه بودم و اول از همه آرت استایل خاصش نظرم را جلب کرد. یک پسر دبیرستانی وارد خانه‌ای می‌شود که نوعی مغازه‌ی آرزوهاست اما به شکل خانه سنتی ژاپنی. زنی مرموز با موهای سیاه و بلند و چشمانی نافذ صاحب آنجاست. در نهایت پسر مشغول همکاری با او می‌شود. من هم واله و شیدای وایب این بانو شدم که رموز بسیار از چشمانش می‌تراود و انگشتان بلندش پشت پرده‌ی عالم غیب را می‌کاود. یادم است با پایانش دلم گرفت. 

به‌آرامی محو می‌شود

من تو را لعنت.

این خانه مهنت.

نمی‌کنم همت.

(آخرین تلگراف‌ مرحوم هِن‌هِن‌آبادی)

در واقع داشتم فکر می‎کردم که عه وا، من در نوجوانی چقدر ساعت‌های متمادی با ملت حرف می‌زدم و اصلا تشنه‌ی این کار بودم و حتی حرصم می‌گرفت که کم بهم پیام می‌دهند و هرکی زیاد پیام می‌داد محبوبم می‌شد. اکنون کاملا برعکس است اما. نکته‌ی خنده‌دار آنکه بزرگ شده‌ام اما نه واقعا و اینکه می‌بینم آدم‌های کم‌سن‌تر از من آدم بالغی شده‌اند برای خودشان حسابی رویم غبار می‌ریزاند. اینکه حتی نمی‌دانم قضیه را چگونه راست و ریست کنم حتی بیشتر غبار می‌ریزاند رویم. غبارها تمام نمی‌شوند. اینها که گفتم را جمله‌ی معترضه در نظیر بگیرید. برویم ادامه.

حساب سرانگشتی کردم دیدم تنها کسی که در یک سال اخیر به‌راستی می‌توان گفت با او ارتباط داشته‌ام و تا حدودی از احولاتم باخبر بوده یک تن بیشتر نبوده است. و همان را هم سعی می‌کنم تا جای ممکن از درونیاتم بی‌خبر بگذارم اما متاسفانه یا خوشبختانه از آن مدل‌ها نیستم که خوب می‌توانند ماسک چهره و رفتارشان ماسک بگذارند و رنگ رخساره‌ام رِ به رِ خبر می‌دهد از اسرار درون. البته مگر آنکه آن سر شادی باشد، چرا که در آن زمان اصلا سر و کله‌ام پیدا نیست. گمانم یکی از دوستانم گله‌مند بود که چرا پارسال فلان مسئله‌ی بسیار مهمم که به‌تازگی اتفاق افتاده بود را به او نگفتم و بعد از آنکه غیرمستقیماً فهمید تا حدود مطلوبی از من فاصله گرفت و والا حق هم داشت بنده خدا‌. ما تا حد نسبتا زیادی جیک و پیکمان در هم بود. اما خب چه بگویم که ارتباطاتم که نسبت به گذشته کمتر شده بود حتی کمترترتر هم شد. برعکس چهارسال قبل که صرفا حوصله ملت را نداشتم، الان تقریبا سایه همه را با تیر می‌زنم. بعضی‌ها البته انقدر دل پاک و احساسات خالصانه‌ای دارند که قابل تنفر نمی‌باشند اصلا. اما خب این‌ها عده‌ای قلیل‌اند و در حال حاضر که دارم این سطور را می‌انگارم از ارتباط بیشتر با ایشان خیلی هم خرسند می‌شوم. اما شاید قضیه به این دلیل باشد که تا الان با آنها ارتباط ناچیزی داشته‌ام. چه، خیلی چیزها از دور گل و بلبل می‌نماید.

مطالبم تکراری بود و گویا هر چند وقت یکبار این قضیه را نشخوار می‌کنم. نه که حالت فعلی عجیب باشد، حالتی که در نوجوانی پیش آمده بود عجیب بود. چرا که اکنون گمانم در حالت دیفالت باشم چنان که کودکی را چنان در انزوا گذراندم که خیلی در خیلی از اصول پایه‌ی معاشرت در جامعه‌ی انسانی و واکنش‌ها چنان نابلدم که دستمایه خنده است و به‌قول یکی معلوم نیست چطور قرار است زنده بمانم. شاید در جوامع فردگرا چنین خصایصی خیلی هم جالب و مطلوب و بامزه باشند و بیایند از روی من سریال بسازند اصلا. اما خب خرده‌بیسکوییت‌ها را باید جمع کرد و ریخت دور، اما خب چون حوصله‌مان نمی‌شود بلند می‌شویم از روی لباس‌مان می‌تکانیمشان و ایشالا مورچه‌ها، پاکبانان طبیعت، بیایند جمعشان کنند. 

حتی راپونزل هم با اینکه زندگی‌اش بی‌شباهت به من نبود، انسان نرمال‌تری می‌نمود. البته سوای پاپتی بودنش. آه یادش بخیر، بازی‌ای از رویش ساخته بودند و گمانم من صد بار آن را از اول بازی کردم و از مناظر لذت بردم. البته بازی‌های خفن امروزی را که نگاه کنی، آنها در مقابلش جوک‌اند. اما خب در عالم کودکی بودم و تخیل هم قوی. در حدی کنترل تلوزیون استیک تنوری بود.

نمی‌دانم کشتی‌ام به کدام ساحل خواهد نشست و آیا اصلا بر ساحلی خواهد نشست یا نه. چشمم که آب نمی‌خورد. آدم‌های امیدوار هم حسابی حالم را می‌گیرند و برق توی چشمانشان به برق سرنیزه‌ای می‌ماند که می‌خواهد در قلبم فرو شود. نمی‌دانم این چه مقاومتی است که دربرابر مقاوم‌بودن دارم. آیا مقاومت در برابر مقاومت تا به حال به گوشتان خورده؟ آیا این یک پارادوکس محسوب می‌شود؟


Given

فکر کنم پنج سال می‌شد که من قرار بود این را ببینم. دوتا از دوستانم قبل از من دیده بودند لذا دیگر همه‌چیزش برایم اسپویل شده بود و نمی‌دانستم دیگر مزه‌ای دارد یا نه. حالا که آن دوستان دیگر دور و برم نیستند، امروز هوس کردم ببینمش و فهمیدم انگار از قبل همه اتفاقاتش را برایم گفته بودند و همچین هم مزه نداشت دیگر. 

مَنگی مافویو به‌طرز خنده‌داری مرا یاد خودم انداخت گرچه. مخصوصا در خیابان. صدایش همچین هم که در انیمه حیرت می‌نمودند دلنشین نبود. البته شاید هم به این برگردد که من هرچه صدا پسندیده‌ام از بانوان بوده. 

در نهایت از آن انیمه‌هایی بود که آن دوستم خیلی می‌پسندد. شخصیت‌های گوگولی ترومادیده یا در معرض تروماهای آینده. اصلا چرا باید داستان‌های این مدلی برایش محبوب شوند؟ الگویش را دارم. کاراکترها همه‌شان خفن‌اند و طوری نوشته شده‌اند که ملت رویشان کراش بزنند. اگر هم اولش زاقارت‌ باشند، بعدش خفن می‌شوند چون استعداد یا توانایی خفنی داشته‌اند که سوییچش را نزده بودند. در نهایت انگار داستانی که شخصیت اصلی‌اش معمولی باشد و کارهای معمولی بکند محبوب نمی‌شود. اگر خاص باشد و به موفقیتی نرسد چه؟ اصلا این هم می‌شود داستان؟ اگر داستان انیمه‌ها بخواهند اینطوری پیش بروند، انیمه‌دیدن حتی از الان هم خسته‌کننده‌تر می‌شود.