The Blue Castle

The Blue Castle

Solitude... my coffin nail, to you I hail
The Blue Castle

The Blue Castle

Solitude... my coffin nail, to you I hail

انیمه Black Butler

قدیم‌ها که دیدمش بسیار پایین‌تر ار انتظارم بود و انگار بیشتر ویترین قشنگی داشت. فصل اولش هرچه جلوتر می‌رفت آب‌دوغ‌خیاری‌تر می‌شد و فصل دومش به یک جوک می‌مانست و فقط آهنگ اندیگش از کالافینا بسیار بسیار به دلم نشست. فصل سومش ولی انگار آدم شد و بالاخره توانست مرا به لحاظ احساسی درگیر کند. سینمایی‌هایش هم بد نبودند. 

لذا گمان بردم شاید مشکل از انیمه است و مانگایش بهتر باشد و دیشب که با رباتفسکی شور می‌نمودم فهمیدم گمانم درست بوده و فصل اول تا اوایلش طبق مانگاست، ولی بعدش به کج‌راهه می‌رود چون در زمان پخش انیمه هنوز بقیه مانگا نیامده بوده و اینطوری شده که چیزکی برای ادامه‌اش نوشته‌اند و ریده‌اند به هیکل اثر. فصل دوم هم عملاً یک فن‌فیکشن دوزاری بوده و فقط فصل سوم به مانگا وفادار است. این را هم گفت که آرت‌استایل مانگا بسیار جزییات بیشتری را در بر می‌گیرد و زیباتر است و اتفاقا دارد به آرک پایانی خود هم نزدیک می‌شود. 

خلاصه گویا مانگایش را هم باید بگذارم در لیست دانلود. 


مصائب استفاده نابهنگام و نسنجیده از دوربین

مترو به‌مناسبت خاصی رایگان شده بود و لب‌به‌لب پر از آدم. زن میان‌سال چادری‌ای به همراه دختر جوانش وارد شدند و روبه‌روی هم نشستند. مادر گوشی‌اش را درآورد و مشغول خواندن مطالب توی کانال‌ها شد. تا دو سال پیش گوشی‌ای نداشت و حالا همه‌جا آن را به صورتش می‌چسباند. جلد کاور گوشی‌اش گلبهی جیغ بود. می‌گفتند به سن و سالش نمی‌آید و از سابقه‌اش در انتخاب رنگ هم بعید است، ولی او اظهار می‌داشت که برای سهولت پیداکردنش در میان آت و آشغال‌های کیف شلوغ این رنگ را انتخاب کرده. 

دو دختر جوان هم در ایستگاه بعدی سوار شدند و دو طرف دختر آن زن جا خوش کردند. یکی جای روسری هدبند پهنی به سر کرده بود و سر تا پا آبی روشن کمرنگ به تن داشت با موهایی صاف و تیره که پشت کمرش جمع شده بودند. دیگری نارنجی‌پوش بود و با موهای فرفری و رژ لبی به رنگ جیغ. هردو از زیبایان روزگار بودند.

 باری، این وسط، زن میان‌سال این ایده از مخیله‌اش خطور کرد که عکسی از دخترش بگیرد که روبه‌رویش نشسته بود و اندر بحر تفکر فرو رفته. فوراً دست به کار شد و دوربینش را بالا آورد و چلیک عکسی گرفت و بعد دوباره مشغول خواندن دری‌وری‌های کانال‌های دری‌وری شد.

دختر آبی‌پوش به دختر نارنجی‌پوش گفت آن خانمه که آنجا نشسته عکسش را گرفته و لابد ارسال کرده در فضای مجازی که ببینید این بی‌حجاب‌های پاچه‌پاره‌ی بی‌پدر و مادر چه ظاهر شهر ما را زشت کرده‌اند! بحثشان بالا گرفت و دختر نارنجی پوش از تصور اینکه عکسش در فضای مجازی پخش شود گر گرفته بود. بلند شد و رفت بالای سر زن و  با صدایی لرزان که پیدا بود هم عصبی است، هم ترسیده و بغض‌دار، پرسید «شما بودید که عکس مرا گرفتید؟» زن اذعان داشت که عکس دخترش را گرفته. دختر نارنجی‌پوش اشاره داشت که او هم ممکن است در عکس افتاده باشد و مودبانه درخواست کرد که آن عکس پاک شود. زن هم برای اینکه خاطر دخترک آسوده شود چنین کرد. سپس برگشت و نشست و با دختر آبی‌پوش به غیبت‌کردن درمورد آن زن روبه‌رویی‌شان پرداختند که خوشحالانه سرش در گوشی‌اش بود و دخترش هم بینشان نشسته بود ولی آنها نمی‌دانستند. ‌دختر آبی‌پوش با اشاره چشم به زن میان‌سال گفت: «قیافه‌اش مثل سرطانی‌هاست!» و سخنانی از این دست. دختر زن میان‌سال که ساکت بین آن دو نشسته بود و حرف‌هایشان را می‌شنید قیافه‌اش در هم رفته و پیدا بود که هم وقت‌شناسی و سواد استفاده از دوربین در اماکن اجتماعی مادرش را ملامت می‌کند و هم خودش را که با او نسبتی دارد و هم دختران را که تا دقایقی پیش به‌شان رشک می‌برد که چرا مثل آنها زیبا نیست. اما بعد از شنیدن حرف‌هایشان، علی‌رغم اینکه ناراحتی‌شان را درک می‌کرد، به‌نظرش انسان‌های نازیبایی آمدند که آنطور راحت حرف‌های زشتی پشت سر یک آدم غریبه می‌زدند. 

 

یک سال گذشت و در روزی بهاری که آن زن به همراه شوهرش در ماشین بود به مسیری رسیدند که پلیس آنجا ایستاده بود و دقت می‌کرد که چه کسی می‌رود و چه کسی می‌آید، به‌نظر مکان به‌خصوص یا نسبتاً حساسی بود. زن که طبق معمول گوشی‌ عزیزتر از جانش در بغلش بود، آن را بالا آورد دوربینش را زوم کرد روی چیزی در روبرو. شوهرش فوراً آن را پایین آورد و گفت: «مگر درک نمی‌کنی کجا هستیم؟! اگر آن پلیس گوشی‌ات را در این حالت ببیند فکر می‌کند که داشتی عکس جاسوسی برمی‌داشته‌ای و می‌زند کل محتوای گوشی‌ات را پاک می‌کند و هزار جور انگ هم می‌چسباند به‌ات!»

زن با بی‌حواسی گفت: «یک چیزی بود که می‌خواستم رویش زوم کنم و ببینمش، ولی زوم هم که کردم معلوم نشد چی بود.»

شوهر با تأسف سری تکان داد و زیر لب گفت: «اصلاً نمی‌فهمد. حواسش به اطراف نیست.»

و یاد بیست سال پیش افتاد که سفری به مشهد داشتند و برگشتنه در فرودگاه خواستند عکسی هم آنجا بگیرند. نگهبانی دوان دوان آمد سمتشان و گفت: «عکس‌گرفتن اینجا ممنوع است. ممکن است عکس بخش‌های انتظامات و اطلاعات و بخش‌های حساس توی آن افتاده باشد.» و با این حرف، دوربین‌شان را گرفت و کل فیلم‌های تویش را درآورد و سوزاند. تمام عکس‌های سفرشان را. سربازی که آن گوشه شاهد این قضیه بود هم نفرینی به نگهبان و سیاست‌های حفاظتی کرد و بسیار دل‌سوخته شد که خاطره‌ی سفر بعد از هرگزی این خانواده کوچک اینطور از آب درآمده بود.


Ikiru (1952)

فیلمی بسیار قدیمی دیگر که بازیگرانش تا حالا هفت کفت پوسانده‌اند. من بودم قیافه‌ی کج و کوله‌ و میمون‌مانند مردان ژاپنی و ظرافت زنانشان. 

معنای نام فیلم به‌معنای «زندگی می‌کنم» می‌باشد اگر اشتباه نکنم. داستان یک آقاهه‌ی پیر صاحب‌مقام در اداره شهرداری که کل زندگی‌اش را وقف کار کرده و هیچ نزیسته. مدتی است که از درد معده شکایت دارد. متوجه می‌شود که سرطان معده دارد و شش ماه دیگر کارش تمام است. و آن وقت است که قلبش می‌لرزد و طبق انتظار می‌رود تا کمی زندگی‌کردن بیاموزد. با اینکه پس‌انداز هنگفتی داشته، برای اولین بار با پول خودش مشروب می‌خرد، اگرچه برای معده‌اش مانند سم است. از دست خودش عصبانی است و با سم خودش را مجازات می‌کند. بعد با افرادی آشنا می‌شود که آنها را به‌جاهای تفریحی و مهمانی‌ها می‌برند. بعد با دختری که چشم و ابرویی شبیه Bjork داشت و در اداره‌شان بود اما استعفا داد گرم می‌گیرد. دخترک قبل از استفعادادن آمد حال او را بپرسد، بعد با هم رفتند بیرون. خوش گذشت. باز هم انجامش دادند. آقای واتانابه مفتون سرزندگی دخترک شده بود. دخترک شغلش را تغییر داد و به کارخانه‌ی عروسک‌سازی رفت. یک روز که واتانابه آمده بود دنبالش غرش کرد که دیگر نمی‌خواهد با او بیرون برود و برایش معنا ندارد. آقاهه سرخورده شد و بی هیچ حرفی برگشت. دخترک دوان دوان آمد جلویش و گفت: «فقط همین امشب و بعدش دیگر هیچ.» 

و این‌بار دخترک کمتر سرزنده و بیشتر دمق بود در کافه. از واتانابه پرسید چرا می‌خواهد با هم بیرون بروند؟ او که زمانی که با هم در اداره بودند کلی جوک پشت سرش می‌ساخته. آقای واتانابه به او گفت به‌زودی می‌میرد و احساس هراس به‌خصوصی را درونش احساس می‌کند که مشابه‌اش را در کودکی هم تجربه کرده بود. دخترک از او پرسید مگر بچه نداری؟ واتانبه یک پسر داشت، اما گفت: «نه، من خانواده‌ای ندارم. تو هم نمی‌توانی احساسی که دارم را درک کنی. (دچار تنهایی وجودی شده گمانم، چون این حسش را در می‌کنم) اما وقتی نگاهت می‌کنم چیزی در اینجا گرم می‌شود. (به قلبش اشاره می‌کند) به من یاد بده، چطور انقدر سرزنده‌ای؟ تنها چیزی که من از زندگی می‌دانم خوردن و کارکردن است.» دخترک عروسک خرگوشی از توی کیفش درمی‌آورد که نرمو و پشمالوست و دوان‌دوان می‌دود تا آن سوی میز. گفت: «من از این چیزها می‌سازم. تو هم می‌توانی چیزی بسازی.» واتانابه گفت در آن اداره‌ای کوفتی چه می‌شود ساخت آخر؟ و دخترک به او حق داد. اما بعد فکری در ذهن واتانابه جرقه زد و فهمید چیزی هست که می‌تواند بسازد. مدتی می‌شد که سر کار نرفته بود. به محل کارش برگشت و پیگیر ساخت یک پارک شد. بسیار مشقت‌بار بود برایش اما در نهایت انجامش داد و یک شب زمستانی که برف می‌بارید، درحالی که روی تاب نشسته بود و تاب می‌خورد و آهنگ می‌خواند، از دنیا رفت. 

همکارانش در مراسم ختمش درمورد اینکه چه چیزی ناگهان واتانابه را تکان داده و موجب تغییرش شده بود بحث می‌کردند اما در نهایت به نتیجه‌ی قطعی‌ای نرسیدند. بعد هم شروع کردند به دست انداختن تلاش‌ها و پیگیری‌هایش برای ساخته‌شدن پارک. اما در نهایت وقتی دیدند عده‌ای که از این ساخت پارک نفع برده بودند چطور آمدند با اشک و آه به او ادای احترام کردند، در نهایت به این نتیجه رسیدند که واتانابه آدم بود و آنها نبودند و عرعرهایشان شروع شد.

فیلم با صحنه‌ی یکی از همکاران واتانابه از بالای پل درحال تماشاکردن بازی‌کردن کودکان در پارک به پایان می‌رسد. این هم از میراث واتانابه. یاد حرف گادفری افتادم که می‌گفت به پوجی رسیده بود اما با خلق داستان‌ها حس زنده‌بودن را بازیافت.

در نهایت مضمون داستان برای آن زمان خیلی هم مناسب است. اما در زمانه‌ی فعلی گمانم حتی داریم در جریان برعکس حرکت می‌کنیم. اکنون بیشتر این دیده می‌شود که مردم بیشتر در پی دریافت لذت‌اند و سختی‌کشیدن کمتر. البته همیشه همینطور بوده، ولی آدم‌هایی مثل واتانابه را حقیقتاً به‌ندرت می‌بینیم دیگر. گمانم این‌طور آدم‌ها بیشتر در دوران‌هایی که زندگی سخت و مشقت‌بار است متولد می‌شوند. چون می‌خواهند زنده بمانند، سعی می‌کنند به جایی برسند. 


The Love Confession

نسیم بهاری بر فراز برج ریونکلاو می‌وزید و بوی علف در دماغ و پسرک ریونکلاوی فرو می‌کرد. دوربین چهره‌ی پسرک ریونکلاوی را عمداً توی کادر نمی‌انداخت، مبادا بزرگ‌تر که شد آن فیلم را ببیند و خجالت‌زده شود و دوباره خودش را بکشد. از کودکی ید طولایی در این قضیه داشت. اگر کیک‌های شکلاتی می‌دانستند که تابه‌حال چندبار به‌خاطر منع‌شدن از خوردنشان دست به خودکشی با بلعیدن اسباب‌بازی‌هایش شده، خودشان با پای خودشان می‌رفتند توی حلقومش. البته چه‌بسا از حجم انبوهشان خفه می‌شد و می‌مرد و برمی‌گشتیم به نقطه‌ی اول. 

علی‌ای‌حال، با فرارسیدن دوران بلوغ، پسرک آپدیت شده بود و دختران و حتی بعضاً پسران جای کیک‌های شکلاتی را گرفته بودند. یکی از آنها هم این دفعه جوزفین بود. دوربین روی صورتش زوم کرد تا چهره‌ی پسرک درحال اعتراف علاقه‌اش به او بود توی کادر نیفتد. بر لبه‌ی پنجره نشسته و به قاب آن تکیه داده بود و آفتاب ظهر چهره‌اش را در خود حل می‌نمود. حین شنیدن عرضیات پسرک، درحالی که موسیقی احساسی‌ای در پس‌زمینه پخش می‌شد، انگشت اشاره‌اش را تا فیهاخالدون در بینی‌اش فرو کرده، ماساژ می‌داد و با بی‌خیالی به پسرک خیره شده، مشغول اکتشافات علمی خود بود. 

- جوابت رو بهم بگو... می‌دونم که مسیر زندگیم رو روشن می‌کنی، آخه من بدون تو کجا برم؟

جوزفین تکانی به خود داد. انگشتش را از دماغش درآورد؛ اول به پسرک، و بعد به بیرون از پنجره، و پایین برج اشاره نمود.
- خلاص.

تکه مفی به نوک انگشتش چسبیده بود، بشکنی زد و رستگارش کرد؛ مانند پسرک.

.Lockwood & Co

یک آقای اگر اشتباه نکنم آمریکایی که دانش‌آموخته ادبیات انگلیسی و مشوغل به پیشه‌ی ویراستاری بوده، به انگلستان مهاجرت کرده و آنجا ریشه دوانده و کتاب نوشته. یکی از مجموعه کتاب‌هایش هم لاک‌وود و شرکا نام دارد که برای گروه سنی Middle Grade است ولی ما چون دلی داریم بس جوان، می‌خوانیمش. او لندنی را به تصویر می‌کشد که ارواح مردگان ساکنان زنده‌اش را آسوده نمی‌گذارند، لذا آژانس‌های متعددی تشکیل داده شد برای شکار این ارواح در ازای پول. از قضای ماجرا فقط بچه‌ها می‌توانند ارواح را ببینند و از اواخر نوجوانی به بعد کم‌کم این توانایی‌شان محو می‌شود. هرکسی هم یک‌طور خاصی دنیای ماورا را بهتر درک می‌کند؛ یکی خوب می‌بیندشان، دیگری خوب صدایشان را می‌شنود و غیره. تازه همه بچه‌ها هم از این استعدادها ندارند به‌طور قوی و کارآمد. 

لوسی که شخصیت اصلی ماست هم توانایی‌های به خصوص خودش را دارد و ولی در شهر درپیتی خانواده‌ای درپیت‌تر از آن بزرگ شده، فلذا در جستجوی آینده‌ای بهتر به لندن می‌رود، به امید اینکه آژانسی او را استخدام کند. البته آژانس‌های کله‌گنده ردش می‌کنند اما در مصاحبه‌ی عجیب و غریب آژانسی نوپا قبول می‌شود. آژانسی که بنیان‌گذارش پسری لاغر، دراز، مشکین‌موی، رخشان‎لبخند، گرم و اجتماعی به نام آنتونی لاک‌وود است که البته مثل هر شخصیت پسر دیگری که نویسنده‌ها سعی دارند آن را کراش بنماید، رازهای خودش را دارد و لوسی را از پا گذاشتن به اتاق به‌خصوصی در خانه‌اش که محل سکنای اعضای آژانس است به‌طور کامل منع می‌کند. عضو دیگر آژانس که بیشتر در پشت صحنه کار می‌کند، پسری بور، تپل، عینکی، نرد و شکموست که اساساً مغز متفکر آژانس محسوب می‌شود و سابقه کار با آژانس‌های کله‌گنده را هم دارد، ولی باز هم کسی دلش نمی‌خواهد پیژامه‌هایش را با پیژامه‌های او در یک لباس‌شویی بشوید به‌طور همزمان.

البته که قوانین حاکم بر بخش اشباح که نویسنده تنظیم کرده بود و انواح شبح‌ها جالب بودند. همچنین روند داستان خالی از کمدی نمی‌باشد و بامزه است و همزمان معمایی و گاهی هم ترسناک می‌شود. نکته‌ی جالب آنکه نویسنده با اینکه آقاست، داستان را به‌طور اول شخص از زبان لوسی نوشته و چنان خوب این کار را انجام داده آدم فراموشش می‌شود جنسیت نویسنده و راوی داستان با هم متفاوت است. او به‌خوبی تشخیص می‌دهد لوسی به‌عنوان یک زن به چه چیز‌هایی بیشتر توجه نشان می‌دهد، مخصوصا درمورد لاک‌وود. آدم گمان می‌برد آقاهه‌ی نویسنده خودش رفته رفته عاشق خاموش لاک‌وود شده که توانسته به زبان لوسی هم آن را بدون واضح گفتنش به نمایش درآورد. البته که هیچ‌چیز عاشقانه‌ای بین لوسی و لاک‌وود رخ نمی‌دهد ولی علاقه‌ بین‌‌شان محسوس است و چنین حالتی را پسندیدم. مثلا وقتی که همه‌شان از جایی نسبتا بلند افتاده‌اند زمین و بیهوش شده‌اند و لوسی اول از همه به هوش می‌آید و وقتی می‌خواهد بقیه را هم به‌هوش بیاورد، لاک‌وود را به‌آرامی بیدار می‌کند و جرج را با چک و لگد و خشونت. بامزه‌ است.

آژانس لاک‌وود و شرکا سعی دارد سری توی سرها درآورد و با آژانس‌های بزرگ و کله‌گنده رقابت کند، لذا درگیر یک‌عالمه ماجرای مختلف می‌شود. داستان در جلد اول و دوم جذاب پیش می‌رود اما بعد از آن دیگر جلد به جلد افت می‌کند. البته نه که داستان لزوما بد شود، بیشتر انگار نویسنده قضیه را در کتاب چهارم و پنجم دیگر زیادی کش داده و خواسته چیزی نوشته باشد و بهتر می‌بود که در سه‌جلد پرونده‌شان بسته می‌شد. زبان کتاب هم بسیار لندنی بوده و کلی توصیفات دارد. 

البته که من عاشق trio شان شدم و دلم می‌خواهد یک‌عالمه درباره‌ ماجراجویی‌هایشان بخوانم و با آنها زندگی کنم و خیلی گروه دوست‌داشتنی‌ای بودند در کنار هم. 

نت‌فلیکس هم چندسال پیش یک فصل سریال از آن ساخته که با وجود محبوبیت نسبی، ساخت ادامه‌اش کنسل شد. جای جرج کابینز تپلی بورک هم یک قهوه‌‌پوست موفرفری به نام جرج کریم لاغر گذاشته بودند. نت‌فلیکس است دیگر. جرج کریم، نوکریم.