گمانم اولین مانگای بدون انیمهای بود که خواندم. و البته اولین مانگا در ژانر شوجو. ایده داستان از این قرار است که یک دختر دبیرستانی به نام اوئنو فومی از بیپولی میخواهد برود سراغ کارکردن در خانهها. دست بر قضا، کسی که استخدامش کرده یک آقاههی نویسنده است که اخلاقیات خاص خودش را دارد و از همان اول که در را باز میکند به او خوشآمد بگوید خوابش میبرد از خستگی. خلاصه من هم برایم جالب شد ببینم زندگی با یک نویسنده چگونه پیش میرود.
افتضاح بود.
هیچکاری انجام نمیداد جز ماندن در اتاقش و چرتزدن و گاهی هم گشت و گذار. حسابی خوش بهخالش شد که یک دختر ناناز برایش غذاهای خوشمزه آماده میکرد و خانهاش را تمیز نگه میداشت. کوفتش بشود الهی. در نهایت هم با یک سری کارهای جنتلمنانه که کپیاش در هر مانگای شوجویی پیدا میشود دل فومی را به دست میآورد و در نهایت با او ازدواج میکند. به همین مفتی.
چهارسال پیش دوستم این سریال کرهای را به من معرفی کرد به این عنوان که شباهتهایی به انیمه Psycho-pass دارد. من هم دانلود کردم گذاشتم در صف. ولی چون دیدم هر اپیزود یک ساعت و اندی است، هی حوصلهام نمیشد ببینمش. منی که اپیزودهای چهل دقیقهای سریالهای معمولی را هم با آه و غر میبینم. والا نمیدانم سریالهای کرهای چرا انقدر الکی محتوا را کش میدهند. عملا میشد از این سریال دهتا سینمایی دو و نیم ساعته درآورد. مگر استاروارز است؟ نه که حاشیهرفتن هم داشته باشد، صرفا نمیدانم چه سحر و جادویی است که انیمهای بیست و اندی قسمته که هر اپیزودش بیست دقیقه و کل زمانش را جمع بزنیم به نصف این سریال هم نمیرسد، همانقدر جذاب و درگیرکننده است و جزییات دارد و احساسات آدم را به غلیان درمیآورد و حتی بعضا موفقتر هم هست در این زمینه.
علیایحال، دیدم اپیزودهایش انقدر طولانی است که ماتحت آدم ناسور میشود، زدم روی سرعت 2.5x و باز هم انقدر کند پیش میرفت که داشت خوابم میبرد. انقدر همهچیز را لفت دادند که سریال هنوز به نیمه نرسیده بود که تا تهش را حدس زدم و دیگر غافلگیریای نماند.
خیلی چیزهایش هم شبیه توی مانهواها بود. مثلا آدمکشیشان با ضربات متداوم صورت میگیرد. همهاش چپ و راست به هم زنگ میزنند. اصلا خود مانهواهایشان هم الکی الکی دراز است. تعداد چپترهای Tower of God را دیدم و قیدش را زدم. مانگاهای ژاپنی درحالت معمول ته تهش 400 چپتر دارند. (سوای موارد ماجراجوییگونه که اصلا کیفش به همین است که تمام شود)
خدا خیر سیاستشان را بدهد که بدنهای پارهپوره مقتولان را محو مینمودند تا من دلم به هم نریزد. حقیقتا وقتی داشتم هانیبال میدیدم کاملا در انزجار بهسر میبردم، هرچند که خیلیها اینطور فیلمها را برای اینجور صحنهها میبینند. مانند فیلمهای خاکبرسری ژاپنی که سیاستشان این است که اعضای بدن اصل کاری که ملت میخواهند ببیندشان را شطرنجی کنند. ولی با اینحال گاهی اوضاع خیط میشود، یاد پدری افتادم که دخترش را در یکی از این فیلمها دیده بود و پشمانش ریخت. بسیار فاکداپ.
خلاصه مانند مانهواهایشان که تهش با خودم میگویم حیف وقتی گذاشتم این را خواندم، این هم حیف وقتی که گذاشتم دیدم.
آها راستی چقدر همهچیزشان تمیز است توی فیلمبرداری. حتی در کشوهای آرشیوشان میشد آش ریخت و خورد!
بعد از صبحانه یادم افتاد بچه که بودم در اتاق عمهام موش زبل کوچکی پیدا شده بود که گاه به گاه سر و کلهاش پیدا میشد و سکسک میکرد. پدر نیر در صدد یافتن تله موشی مناسب برآمد و من هم چون کنجکاو بودم با او به مغازهها میرفتم. گمانم نوع قفسیاش را آزمودیم و جواب نداد. بعدتر یک تله یافتیم که به شکل کتابی چسبناک بود. با زاویه نود درجه باز میشد و طعمه روی سطح قرار میگرفت. موش موشک که میآمد خوراکی را بخورد آن یکی بال کتاب چسبی میافتاد رویش و آنجا گیر میافتاد.
و این یکی، چنان که شنیدم، به همین شیوه فوق کارساز شد. موش بینوا همانطور مظلومانه لای آن کتاب چسبناک گیر افتاده بود، در کوچه انداخته شد تا از گرسنگی بمیرد یا که طعمهی گربهای شود. این صحنهی نادیده را بعد از صبحانه متصور شدم و بسیار دلم سوخت و قضیه را برای پدر مطرح کردم و گفتم کار سنگدلانهای بود. حتی عنکبوت هم وقتی طعمهاش به دام میافتد خلاصش میکند. اگر میخواستیم با بازکردن کتاب نجاتش بدهیم هم احتمالا موش بیچاره جر میخورد... خیلی طفلک بود. ولی گویا این سخن دل بقیه را به هم زد و گفتند عجب آدم مریضی هستم که هی دنبال چیزهای ناجورم.
بههرحال. یاد آن معاون مدرسهمان بهخیر که میگفت «چون شما سوییشرت جلوبسته/کلاه میپوشید، باران نمیبارد.» اگر کمی رگ فعال حقوق حیوانات داشت، شاید میگفت «چون شما موش، حیوان خدا را اینطور زجرکش میکنید موشک میبارد.»
خیلی وقت بود در صف تماشا بود و بالاخره نوبتش رسید و خیلی هم چسبید. اولین آهنگ اندینگش، مثل اغلب آهنگهای اندینگ دهه دوهزار، حس دلتنگی بهخصوص و خالصانهای را در من برمیانگیزد.
از اولین آثار اکشن شونن (بهگمانم) بود که واقعاً نگاه واقع بینانهای به میزان خونریزی و زخمیشدن فرد و توان مبارزه و حرکتش پس از صدمات مربوطه را دارد. در ناروتو ما میدیدیم یارو وسط شکمش سوراخ میشد و عملا ستون فقراتش نصف شده بود ولی عینهو ملخ بپر بپر میکرد. به حق چیزهای ندیده. یا مثلاً گمانم در انیمه Angel of death بود که یارو لیترالی با خونش فرش قرمز راه افتاده بود هنوز میزد ملت را لت و پار میکرد. یا مثلاً در گینتاما به یارو تیری با سم فلجکننده زدند بعد در لحظاتی که فکر میکردند کارش ساخته است با نیروی اراده چنان مشتی زد که حریفش کتلت شد. هیجانهای الکی. ایش ایش ایش.
نکتهی دیگر آنکه در تقریبا در جدیترین مبارزات انیمه همچنان لمحهای از طنز و کمدی درکار بود. خیلی یکهویی. این حرکت را میپسندم. جو زیادی سنگین نمیشود.
شخصیت اصلی داستان که قدش کوتاه است هم مثل شیر دوست ندارد. اصلا چی شد که انسانها به خود اجازه دادند از شیر مادر دیگران بخورند یا بدوشند و بفروشند؟ بروید شیر مادر خودتان را بخورید! واه! در ردیت تاپیکی به نام shower thoughts بود که یکی در آن پستی گذاشته بود و حیران بود که یعنی اولین آدمی که اقدام به دوشیدن شیر گاو نموده چه در سرش میگذشته؟ من هم برایم سوال شد!
دوستی داشتم که باور داشت در هر آدمی یک گناه کبیره بولد است که یارو یا تبدیل به آن میشود یا از آن فرار میکند یا آن را میپذیرد. با توجه به این که این انیمه را قدیمها دیده بود، وسطهای کار اتفاقی در داستان افتاد که گمان بردم شاید منبع این اعتقادش همان اتفاق باشد.
البته من که نفهمیدم کدام گناه کبیره در من بولد است. راستش حتی بهنظرم حرکت سخیفی بوده که بعضی از آن موارد را گناه بدانیم. هرچیزی زیادش بد است دیگر. مثلاً شکمپرستی در این یک ماه اخیر مرا سرزنده نگه داشته و به شوق صبحانهی فردا میخوابم و برمیخیزم. شهوت هم اگر نبود تدارم نسل به کدام سو میرفت؟ حالا چه از راه اخلاقی چه غیر اخلاقی. انسانهای غارنشین میمونصفت که این چیزها سرشان نمیشد. تمدن و تکنولوژی هم که زد ما را افسرده کرد. انسان را به جنگلها برگردانید تا بیش از این دنیا و خودش را به گند نکشیده.
برای مزایای تنبلی بخواهیم مثال بیاوریم، مثلا زمانی که در نزدیکیتان موشک میزنند و شما حوصلهتان نمیشود فرار کنید بروید از آن مثلا مغازه بیرون، درحالی که ملت مانند آب شلنگ از درب خروجی به بیرون میگریزند. بعد موشک دومی میآید و ترکشش میخورد به همانها و دست و پایشان کنده میشود ولی شما سالم میمانید.
برای دروغ هم چیز داریم... چه میگویند بهاش؟ تقیه؟ همچین چیزی بود. دقیق هم نمیدانم چیست. حالا دروغ سفید که داریم. (اگر بعدش روسیاهمان نکند.)
برای حسادت دقیقا نمیدانم چه مزیتی میتوان گفت. البته آن را با قبطه که حسادت مثبت و عامل پیشرفت در نظر گرفته میشود اشتباه نگیرید.
بازی استراتژیک پیکسلی با گرافیک زیبا. البته استراتژیاش اکشن مکشن ندارد. استراتژیاش سیاسی است و باید در نقش یک پادشاه تصمیمات مناسب اتخاذ نمود، چرا که به راستی نمیتوان در این بازی همه را راضی نگه داشت. تازه فقط رضایت رعایا هم نیست، رضایت خانوادهتان هم باید مد نظر باشد. جنگهایی چند نیز در پیش روست و باید حساب و کتاب آذوقه و پولتان را داشته باشید که سرتان میرود بر باد. پایان هم چندتا دارد. تم آن نیز قرون وسطایی است و موسیقیمتنهایی زیبا و متناسب حال و هوای زیبایش دارد که دارد که به زبان لهستانی هستند و من مایل شدم لهستانی هم بیاموزم. صدای صحبت کاراکترها هم از زبان بهخصوصی بهره نمیبرد و یک مشت صدای بیمعنی از خودشان در میآورند، ولی بهطرز عجیبی صرفاً با شنیدن همان میتوانید بگویید یارو چجور آدمی است و چجور مطلبی را دارد میگوید. در حدی که من هم مدتی ادایشان را در خلوت خود درمیآوردم. گمانم شبیه به کاری باشد که گویندهی آن انیمیشن استاپموشن پنگونی که وقتی بچه بودم میدیدم انجام میداد. اسمش دقیق یادم نیست ولی میدانم تکرار دو کلمهی صدا مانند شبیه مگ مگ بود.