The Blue Castle

The Blue Castle

Solitude... my coffin nail, to you I hail
The Blue Castle

The Blue Castle

Solitude... my coffin nail, to you I hail

Prehistoric Planet

مستندی است درمورد زندگی دایناسورها در چهار قسمت چهل دقیقه‌ای و یا موسیقی‌متن از هانس زیمر. راستش دایناسورها با اینکه با کامپیوتر طراحی شده‌اند ولی چنان طبیعی‌اند که انگار آدم دارد کارهای یک دایناسور واقعی را تماشا می‌کند. 

در کل بیشتر از آن که آموزنده باشد، برایم آرامش‌بخش بود چون حس نوستالژی کودکی‌ام حین مطالعه‌ی اطلس دایناسورها و رفتن به موزه را تداعی می‌کرد. 

راستی، بعضی‌جاها سرعت پخش‌کننده را روی 5x می‌گذاشتم و می‌دیدم که صدای راوی که انگلیسی‌زبان بود شباهت زیادی به زبان‌های جرمنی دیگر نظیر آلمانی و سوئدی پیدا می‌کند. 


و هر روز راه خانه دورتر و دوتر می‌شود

این یکی کتاب آقای فردریک بکمن را هم خواندم. درمورد بابابزرگ ریاضی‌دوستی است که گمانم با آلزایمر دست و پنجه نرم می‌کند. 

این جمله‌ی کتاب را مایلم آویزه‌ی گوشم بنمایم: 

کسی که برای زندگی شتاب داره، در واقع برای مرگ عجله می‌کنه.

نمی‌دانم از کِی مایل به شتاب‌دادن به زیستن شدم. شتاب برای تند تند خواندن کتاب‌ها و گذاشتن انیمیشن‌ها روی دور تند. شاید از زمانی که مرگ را برای نخستین‌بار طلبیدم. شاید هم از زمانی که مرگ را نزدیک دیدم. 


آیشمن در اورشلیم

این کتاب را استادم معرفی کرد. زمانی که من تازه فقط صحنه‌هایی از فیلم Men Behind The Sun را دیده بودم و حالم بسیار بد بود و از بشریت هراسان شده بودم. فیلمی است درمورد پایگاه 731 ژاپن در زمان جنگ جهانی که تبدیل به یک آزمایشگاه شیطانی شده بود و بسیار disturbing تشریف دارد. در ژاپن هم تنها یکبار اکران شد و دیگر اجازه‌اش را ندادند. فیلم را هم یک یاروی چینی ساخته (از آنجا که در آن آزمایشگاه اکثر قربانیان چینی بودند و گمانم بعضی هم روس)

کتاب را چون از اشتراک بی‌نهایت یک‌هفته‌ای هدیه طاقچه خواندم، مطالعه‌ام هول‌هولکی بود و خیلی درآن دقیق نشدم. بیشتر توجهم را به قسمت‌هایی دادم که مربوط به مصاحبه‌ها با آیشمن می‌شد. کتاب درمورد جنایات آیشمن درمورد جامعه‌ی یهودی است. گویا آیشمن جزو افرادی بوده که حکم اعدام یهودیان را صادر می‌کرده‌اند و بعد از جنگ تحت محاکمه قرار گرفته بود. ملت فکر می‌کردند با مردی شیطان‌صفت یا روان‌پریش طرف باشند، اما در کمال تعجب از نظر روانی سالم سنجیده شد و در محیط خانواده هم آدمی معمولی و آرام بود. در واقع، او آدمی بسیار معمولی بود. البته دروغ‌گوی خوبی هم بود، اما در نهایت یک آدم معمولی بود که کاملا باور داشت کاری که دارد انجام می‌دهد درست است و و اعمالش ناشی از جرثومه‌هایی شیطانی نمی‌باشند. درحالی که اکثریت جامعه‌ی انسانی کارهای او را غیراخلاقی می‌دانستند. 

شاید واقعیت است که آدم عادت می‌کند. در پایگاه 731 هم اکثر آن دانشمندان افرادی معمولی بودند. می‌دیدیم که سربازی که آنجا بود چنان حالش از مشاهداتش بد می‌شود که به مسکرات پناه می‌‌آورد. اما در نهایت عادت می‌کنند چون خودشان را جزوی از سیستمی بزرگ‌‌تر می‌بینند و خودشان را مامور و ماذور می‌دانند و همه چیز را دستور آن آقا بالاسر. و اینطوری وجدانشان راحت می‌شود. حتی دستور صادر شد که آدم‌های مورد آزمایش یا ماروتا یا کُنده خطاب کنند تا از بار عاطفی اینکه دارد این بلاها را سر یک انسان، یک هم‌نوع می‌آورند، کاسته شود.

و من همچنان از آدم‌ها می‌هراسم. 

Raven Cycle

گمانم چهارتا کتاب داشت. من سومی‌اش را از همه بیشتر دوست داشتم البته. چندسال پیش خوانده بودم و مفتون شخصیت‌پردازی‌اش شده بودم، چنان که احساس می‌کردم نویسنده واقعا با آن کاراکترها نشست و برخواست داسته و اصلا درحال تماشای آنها داستانشان را به رشته‌ی تحریر درآورده است. واقعاً دلم می‌خواهد یک کتاب فانتزی دیگر با چنان شخصیت‌پردازی زنده‌ای بخوانم... آخ. حقیقتاً خوشمزه بود. چنین شخصیت‌پردازی‌ای به‌ندرت در کتاب‌های نوجوان دیده می‌شود. سطح خفنش را در کتاب‌های تولستوی می‌بینیم. آخ آخ آخ. حقیقتاً که اینگونه داستان‌ها چه خوشمزه‌اند. ایده‌های جالبی هم در داستان بود. مثلا تصور کنید بخوابید و چیزی که در خوابتان در دستتان می‌گیرید وقتی بیدار می‌شوید همچنان در دستتان باشد. 

شخصیت اصلی داستان هم نامش Blue است (که مانند من ماست‌ میوه‎ای خوار است) و در خانه‌ای زندگی می‌کند که علاوه‌ بر مادرش، زنان psychic دیگر نیز آنجا سکنی دارند و محل کارشان هم همانجاست و حقیقتا که جای باحالی برای بزرگ‌شدن است. یک خانمی هم آنجا بود به نام پرسفون. صدای نازکی داشت و کارهای عجیبی می‌کرد و کیک هم می‌پخت. شاید نزدیک‌ترین شخصیت کتاب به من همان باشد ولی باز هم به خفانت و کاربلدی او نیستم. 

کل داستان هم معروف است به داشتن سناریوی غامض. ولی در پایان به‌راستی همه‌چیز حل می‌شود. 

برای آنان که از این موضوع خوشحال می‌شوند هم عرض کنم که کاپل گی هم تویش دارد. 

ولی حقیقتاً به نویسنده علاقه‌مند شدم چرا که در یک مزرعه زندگی می‌کند (زندگی رویایی) و کاراکترهای داستان‌هایش را نقاشی می‌کند و آهنگ می‌سازد. یادم است برای تولد 15 سالگی‌ام به کتابفروشی رفته و شماری کتاب آموزش طراحی پرتره خریدم. حقیقتا اولین کارهایم همچین بدک نبود. ولی از وقتی با انیمه آشنا شدم نقاشی‌ام افت کرد. البته چندسال بعدش نوشتنم هم افت کرد. نوشته‌های چندسال پیشم را که می‌خوانم حظ می‌کنم. نقاشی‌های قدیمم که می‌بینم هم چنین حسی به من دست می‌دهد. آیا دارم زهواردررفته می‌شوم؟ داستان چیست؟ یکی به من بگوید!

یک نکته دیگر که با نویسنده درمورد آن موافقم این است که کلاس‌های نویسندگی چرت هستند و از آدم نویسنده آنچنانی نمی‌سازند. 

لذا شما را به شنیدن یکی از آهنگ‌هایش که نزدم محبوب است دعوت می‌کنم. یادم است که در خانه‌ی قبلی حین گوش‌دادن به آن ابرهای صورتی آسمان غروبین را به تماشا می‌ایستادم و متصور می‌شدم که آن‌سوی کوه‌ها و ابرها و فراتر از ماورا چه چیزی می‌تواند در جریان باشد.


Mary Poppins (1964)

فیلم مربوطه درمورد یک خانواده مرفه در لندن است که از پدری بانک‌دار و مادری مدافع حقوق زنان تشکیل شده که دو فرزند دارند؛ یک دختر و یک پسر آتشپاره که پرستارهایشان یکی یکی استعفا می‌دهند. حالا خانواده به دنبال یک پرستار بچه‌ی بی‌نقص می‌گردد که دست بر قضا از آسمان -به معنی واقعی کلمه- پیدایش می‌شود؛ مری پاپینز، زنی که از پس هر کاری برمی‌آید و قرار است درس‌های شیرینی به اعضای این خانواده بدهد، و همینطور به مخاطبان.

راستی، این فیلم موزیکال است و تویش یک عالمه آهنگ می‌خوانند. و البته انقدر قدیمی است که گمانم همه‌ی بازیگرانش تا به حال هفت کفن پوسانده باشند، شاید هم کمتر! ولی اتمسفر بسیار شیرینی دارد، لذا فکرتان را مشغول این قضیه نکنید که دارید یک مشت آدم مرده را تماشا می‌کنید، چه بسا روح آنها از روح ما زنده‌تر باشد!