The Blue Castle

The Blue Castle

Solitude... my coffin nail, to you I hail
The Blue Castle

The Blue Castle

Solitude... my coffin nail, to you I hail

شَبَستنی

وصال من و بستنی موزی چیزی فراتر از احساسات خام بود. جایی که غرایز به شکل بدوی خود واپس‌روی می‌کرد و نقش‌ها به اصیل‌ترین حالت خود بازمی‌گشتند؛ یکی می‌خورد و دیگری خورده می‌شد.

اتوبوس مانند نهنگی درشت، با متانت راه خود را  از میان لاکپشت‌های دریایی عظیم‌الجثه و چرخ‌دار توی خیابان می‌شکافت و پینوکیو و پدرژپتو را به مقصدی نامعلوم حمل می‌نمود. 

پینوکیو به بستنی شاه‌توتی زاپاس توی جیبم خیره شده بود.

ماشه‌اش را چکاندم، مثل آبلیمو روی پالوده.

معمولی‌بودن

راستش نظری ندارم. در واقع دارم ولی مغزم برای بیانش خسته و آلوده به خواب و کلی چیزهای شسته و نشسته‌ی دیگر است. اما سعی میکنم لپ مطلب را بگنجانم. گمان میکنم پروانه ها خیلی وقت ها گیج میشوند که واقعا چه چیز مهم تر است. اینکه بساط شمع گل به پا باشد یا درختی باشد که رویش تولید مثل کنند یا بال های زیبا و چشم‌به‌کمندانداز داشته باشند یا اینکه دست و پا و شاخکی ازشان کم نشده باشد و همه سالم باشند یا پروانه هایی باشند بسیار باهوش یا برجسته در کاری  درخشیدن در موضعی. آیا خوشحال بودن مهم تر است یا ناراحت بودن؟ آیا فکر کرده اید شاید ناراحت بودن هم مهم محسوب شود؟ گاهی حتی پشگل هم مهم است. صرفا بستگی به زمان دارد. زمان، زمان، زمان. اما درک هر موجود از زمان و مکان نیز متفاوت است. چه بسا درک هر انسان نیز از آن کمابیش با دیگری متفاوت باشد. روی هم رفته، شاید پروانه ها هم مانند پرندگان و موجودات دیگر مجبور باشند به زیر یوغ اصل بقای انصب بروند و برای صعود به صدر جدول ها تلاش کنند. اما بگویید، تکلیف آنها که بالا یا پایین جدول هستند معلوم است. اما آنها که در میانه قرار دارند چه؟


مایکل اسکات در فصل پنجم سریال آفیس دیالوگی داشت: «مادربزگم می‎گفت آدم‌های معمولی بهترینن، به خاطر همینه که خدا یه عالمه ازشون رو خلق کرده.»  مادربزرگش، در جهانی که معمولی بودن جمع کثیری را آزار می‌دهد داناسته یا نادانسته عذاب می‌دهد، دیدگاه جالبی به این موضوع دارد. هرچند مادربزگش آدم دغلی بود و لابد این را گفته بود که سر مایکل را شیره مالیده باشد. همان شکرمالی کردن واقعیات تلخ. شاید هم مادربزرگش یک مثبت گرای بزرگ بود. چه، در تلخ ترین وقایع هم شاید بتوان نکته‌ی مثبتی برای اشاره یافت؛ هرچند که با گوجه گندیده و ساطور و قرمه پاسخ داده شود. 


چشم‌انتظار بستنی موزی هستم. البته در این ساعت کسی جز تخیلات آدم بستنی نمی‌فروشد. 


اما به راستی، معمولی بودن هم میتواند چیزی محسوب شود که بتوان به آن فخر فروخت؟

این داستان: املت سیب‌زمینی

۱. ابتدا یک دیپ دمنی برداشته به شیوه دلخواه برش می‌زنیم، ترجیحا یک مدلی که ضخیم نشود که زود بپزد، حالا یا خلال یا گردالو یا نیم‌دالو. 
۲. روغن میریزیم توی ظرف میگذاریم داغ شود.
۳. در این فاصله دوبرابر سیب زمینی، تخم مرغ برداشته بشکن بشکن راه می اندازیم و هم می‌زنیمشان.
۴. یک گوجه ریزعلی را نگینی میکنیم.
۵. دیب دمنی ها را در روغن ریخته از جیز جیزشان با لبخندی سادیستیک لذت می‌بریم. سپس نمک و فلفل سیاه و و قرمز و پاپریکا به مقدار معقول میپاشیم، و سپس مقدار قابل توجهی پودر سیر. 
۵. همین ها ها را توی تخم مرغ هم میریزیم. ولی پودر آویشن و یک پشت ناخن دارچین هم اضافه میکنیم. درصورت تمایل میتوانید کمی آرد سفید هم اضافه کنید. اندکی شوید خشک هم می ریزیم روی کله اش و خوب هم می‌زنیم همه چیز پخش شود. 
۶. گوجه را اضافه میکنیم به سیب زمینی ها. میتوانید روی دیپ دمنی ها سر بگذارید که زودتر بپزند. 
۷. وقتی پختند، همین که شروع کردند باهم غیبت تخم مرغ را بکنند، تخم مرغ را خالی میکنیم روی سرشان و اندکی زیره درشت میپاشیم تا کور شود چشم حسود. 
۸. آقای جعفری را به جمعشان اضافه میکنیم تا به آنها ریاضی یاد دهد. 
۹. اگر داشتید، پنیر پیتزا اضافه کنید پیتزایی تر شود، ما نداشتیم.

لولیدن در متروکه‌گاه

وبلاگ رو از چنل دیلی زدن توی تلگرام بیشتر دوست دارم. قابلیت‌بهتری برای مرتب‌سازی داره. و یه نکته! متروکه انگار. احدی نیست که بخونه چی می‌نویسی. می‌تونی هرچی می‌خوای بگی. من اولش می‌خواستم توی بیان ثبت نام کنم ولی بنا به دلایل نامعلومی کد تاییدها ارسال نمی‌شن و پشتیبانی‌ها جواب نمی‌دن و ایشالا که سقط نشدن! اینجا حتی یه دارک مود ساده هم نداره ولی اونجا می‌شد قالب شخصی‌سازی شده و آهنگ گذاشت. اینجا هم البته قبلا چنین قابلیت‌هایی داشت. بازدیدهای سایت هم فیکن اینجا. رفرش کنی خودت می‌شه یه بازدید. یه تنه می‌تونم اندازه هزارتا عید دید و بازدید راه بندازم! البته بیان رو به این خاطر هم می‌خواستم برم که بادوم‌زمینی توش دوتا وبلاگ داشت و منم با دیدن وبلاگ‌هاش دلم وبلاگ خواست. و به نظر آدم‌های جالبی اونجا یافته. اینجا لوح سفید روحه! ولی بدک نیست. حداقل رابطه کاربریش قر و قنبیل نداره و خبری از تبلیغات متحرک و متعفن و متجنس نیست. کشف کردم که با خود سرویس گوگل هم وبلاگ می‌شه ساخت و چه بسا وبلاگ انگلیسی‌ای توش منتشر کنم. نمی‌دونم خواننده داره اصلا یا نه. اینجا انقدر خواننده نداره که انگار قدم به کوهستانی گذاشتم که قبلا قبیله‌هایی بدوی (نسل قدیم) توش زندگی می‌کردن ولی حالا یا یخ زدن و مردن و یا کوچ کردن در بهترین حالت.  لذا می‌تونم عین چی فریاد بزنم در این اتاق سفید خالی که حجله‌ی طبیعته. 

چرایی و چیستی

این وبلاگ چرا وجود دارد؟ چون یک پری دلش خواست بنویسد. آن پری از لبخند متولد نشده بود، برعکس اغلب پری‌ها. این پری یک رگه‌ی هابیتی داشت. یعنی گرایش به شل‌مصبی داشت. اما گاهی رگه‌ی توک‌اش او را می‌گرفت و به ماجراجویی می‌پرداخت. او می‌خواست رگه توک خود را زنده نگه دارد، لذا وبلاگی را آغاز کرد برای ایجاد عادت به نوشتن، هرچقدر هم که چرت و پرت باشد و بی‌محتوا. (ولی حتی‌المکان طولانی باشد، مبادا توییت‌مانند و تلگرام‌مانند شود و نفس کار در خطر اوفتد) او خیلی وقت‌ها نمی‌داند چه بنویسد، لذا قرار است بیشتر در رودخانه شیرجه بزند و شیهه بکشد و آبتنی کند.