The Blue Castle

The Blue Castle

Solitude... my coffin nail, to you I hail
The Blue Castle

The Blue Castle

Solitude... my coffin nail, to you I hail

شیطنت‌های کودکی

هه! یاد اعمال دوران طفولیتمون افتادیم! گوشی تلفن رو یا همیشه برعکس می‌ذاشتم، یا اصن نمی‌ذاشتم، فنر سیمشو می‌گرفتم ولش می‌گردم پایین مثلاً یویوئه! :/ آخرشم سوخت. -__- شماره ملتو هم بلد بودم زنگ می‌زدم هی!
یا از اونور درگیریهامون با کنترل تلوزیون. می‌ذاشتمش لای اون فاصله‌ی کم دو تا مبل، دکمه‌هاش رو انگولک میکردم، باتری‌هاش رو در میاوردم کِرِم زد آفتاب می‌ریختم جاش! 
یا مثلاً بعد غذا به عمم می‌گفتم بیا بغل! بغلم می‌کرد، منم از اون پشت دستامو با پشت پیرهنش تمیز می‌کردم! تازه هنوز جای انگشت‌های آبگوشتی فینگولی‌ایم رو دیوار راهروی خونه باب‌بزرگم وقتی می‌خواستم از نیم‌پله‌اش برم بالا مونده! پاکش نکردن هنوز! 
یا اون موقع که می‌گرفتم هرچی ادویه مدویه داشتیم از هرکدوم یه ذره قاطی می‌کردم روغن زیتون و سرکه و دو سه تا چیز دیه‌ام می‌ریختم توش و معجونی بوگندو و مرگبار رو تولید نموده، و بدین ترتیب کله‌ی مجسمه سیاه بِیبی آفریقایی‌مون رو که گوشه کمد شیشه‌ای جا خوش کرده بود رو می‌گرفتیم میاوردیم ضماد مربوطه رو می‌مالوندیم روش تا موهاش تقویت شه و دربیاد، سپس کله‌ی مربوطه را با آب و مقادیری سرکه شستشو داده و خدا شاهده هنوز بعد اون همه سال هنوز کله‌اش همون بوی ناجور رو می‌ده اگه دماغت رو ببری نزدیکش! رایحه ماندگار که می‌گن همینه ها، از نظر من در مقابل ترکیب ابداعی بنده این تبلیغ‌کننده‌های مواد شوینده زر می‌زنن فقط! 

صدای زاغ و کلاغ

صدای زاغ و کلاغ هم باحاله. مث فیلم ترسناک یا رازآلودهاست. از اونا یه خونه متروکه توشه.. سوخته.. یا شایدم به مرور زمان آسیب دیده.. درخت‌های دورش خشکیدن.. برگ‌ها خش‌خش می‌کن.. پرده‌های پاره پوره‌ی خونه با باد سرد پاییزی تکون می‌خوره.. صدای قژقژ صندلی گهواره‌ای صاحب مرحوم خونه هم از داخلش میاد..


تجربیاتم از اولین باری که در اوایل کرونا کمی از قرنطینه درآمدم

تازه، از قرنطینه هم در آوردم امروز خودمو! رفتم یه جای خلوت قلیل‌السکنه پیاده روی! (البته شایدم مردمش بافرهنگ بودن نشسته بودن تو خونه‌شون.) عااا! بعدم نه که منطقه‌اش رو کوه‌پایه‌اس، مقادیری شیب نامحسوس هم داشت و آفتاب هم بود، ولی سکوت ناجوری بود! مگس پر نمی‌زد اصن! ینی یه ریختی بود که اصن می‌گرخیدم وختی یه آدمیزاد می‌دیدم که داره رد می‌شه ینی! حتی آدمای تو خونه هم سر و صدایی نداشتن. حس کردم اومدم تو شهر مردگان. حس اون فیلم‌های کابویی رو داشت که یارو گاوچرونه تازه اومده تو یه شهر جدید، بعد می‌بینه ساکنین همه چپیدن تو خونه‌هاشون گاه‌گداری یکی دو نفر رد می‌شن، آفتاب جگرسوز شتر افکن هم اون بالاست داره مختو آب می‌کنه، هیچ خراباتی هم نی که راهتو بکشی پلاس شی توش. هر از گاهی یه اسبی با سوارش پیتیکو پیتیکو شیهه‌زنان رد می‌شه، یه وختایی هم آروم رد می‌شه، یه وختایی هم اصن رد نمی‌شه. 
یه همچین حسی داشت کلاً.

اتفاقات ساده و توصیفات پیچیده

روزی زمانی که تقریبا شانزده ساله بودم گوزنی ازم پرسید: «استاد چه دلیلی داره که توصیفات شوما از اتفاقات به این سادگی اینقد جذاب میشه و من دو سه بار میخونمش؟»

و پاسخ من:

وقتی دور و برت همیشه پر از اتفاقای ساده باشه، تو دو راه بیش‌تر نداری! یا این که همیشه ساده ببینیشون، یا این که بشینی کاری کنی که همین اتفاقای ساده، بشن مهم‌ترین اتفاقات زندگیت!
این جمله منو یاد چیزی که کائوری تو انیمه دروغ تو در آوریل گفت می‌ندازه. می‌گفت: خنده‌دار نیست که فراموش نشدنی‌ترین چشم‌اندازها، اینقدر بی‌اهمیته؟ این درست نیست.
هووم.. گمونم هنر یه نویسنده همین باشه. این که چیزایی که ما واسمون مهم نیست رو بهمون یادآوری کنه. از کوچیک‌ترین چیزهایی که باعث بزرگ‌ترین اتفاقات می‌شن نگذره. نشونشون بده به خواننده. شادی‌ها و غصه‌ها و ترس‌ها و نگرانی‌های کوچیکی که جمع می‌شن. حقیقت این نیست که اونا کوچیکن. حقیقت اینه که ما اینقدر حواسمون گرم چیزهای دیگه‌است و مدهوش چیزهای بزرگ‌تر شدیم که دیگه اونا رو نمی‌بینیم.

حالی به حالی گشته‌ایم، مجنون ز خالی گشته‌ایم

شعری بند تنبانی در اواخر 15 سالگی.


آخ که چه قد دلم میخواد، الان بیام به دنبالت!

اون رنگای اکرولیک رو قاطی کنیم توی پالت!

خالیش کنیم با هم دیگه رو تابلوهای باحالت!
گند بزنم من یهویی با این کارم تو اون حالت!
بهم می‌گی گند مالیدم، به کسب و کار، کار و بارت!
خنده‌ام می‌گیره از خودم، هم از خودم، هم از کارت!
اون رنگ‌های سوخت شده هم خالی می‌شن تو توالت!