The Blue Castle

The Blue Castle

Solitude... my coffin nail, to you I hail
The Blue Castle

The Blue Castle

Solitude... my coffin nail, to you I hail

از خاطرات کودکی

این که دو سه سالم بود و بدو بدو و اندکی هم تاتی‌تاتی می‌دوویدم وسط حیاط خونه‌ی باب‌برزگم و زرتی می‌رفتم سراغ روشویی حوضک‌طور گوشه‌ی حیاط که کنار دسشویی که شاخه‌های درخت انگور واسش سایه‌بون درست کرده بودن. بعد تنگ پلاستیکی‌ای رو که اون گوشه‌ی حیاط ولو واس خودش یه گوشه نسشته بود رو ورمی‌داشتم می‌ذاشتم وسط. خرگوش عروسکی‌مونو فرو می‌کردیم تو تنگه. بعد مایع ظرفشویی گوشه‌ی حیاطو ور می‌داشتیم میاوردیم وارونه می‌کردیم بالای کله‌اش که بریزه روش تا بعداً بشوریمش، ولی نمی‌ریخت. زور کافی رو نداشتم چون.

خلاصه بی‌خیالش شدیم و اومدیم سر باغچه. بهار بود و گل‌های رز صورتی توی باغچه در اومده بودن. شاه‌پسندهای سفید باغچه‌ی جلوی خونه هم همینطور. از گل‌های رز خوشم نمیومد هیچ وقت. شاه‌پسندها رو بیش‌تر دوست داشتم. چیزی هروقت از اونجا برمی‌گشتیم خونه چندتاشو می‌کندم و می‌ذاشتم گل‌برگ‌های گل‌شکلش تو دستم پرپر شه. بعدم می‌ریختمشون هوا. شاه‌پسند رو دوست داشتم چون هیچ وقت ماهیتش رو از دست نمی‌داد. حتی وقتی پرپر می‌شد. حتی وقتی پرپرش هم می‌کردم باز تو دستم گل بود، منتها ریز و ظریف و کوچولو. حتی شاخه هم داشتن.
می‌رفتم سراغ بوته‌ی گل رز، بابام یه شاخه‌شو میاورد جلو که من بو کنم. «مَــــه!» این چیزی بود که من جای »به» می‌گفتم. چش تو چش شدم با گله. گرفتم چند تا از گلبرگ‌هاشو کندم. یه نگا بهشون کردم.. ینی ممکنه وقتی بوی خوبی می‌دن، مزه‌‌شونم خب باشه؟ می‌خواستم امتحانش کنم. با خودم می‌گفتم ینی گلا فقط نگاه‌ کردنی‌ان؟ ینی هیچ خاصیت دیگه‌ای ندارن؟ نمی‌شه بخوریمشون؟ همم.. از اونجایی که تا حالا ندیده بودم کسی دس کنه گل بخوره، یواشکی و به تظاهر این که می‌خوایم بوشون کنیم بردیمش نزدیک و یکی دو تا از گلبرگ‌ها رو دادیم بالا. هوم.. مزه‌ خاصی نمی‌داد. بابام فهمید. با خنده بم گفت: «گل می‌خوری!؟» مام اصن به رو خودمون نیاوردیم. :-"
بعدم باب‌بزرگمون اومد در رو به کوچه رو وا کرد و اون سنگ گرد و براق سفید بسان تخم شترمرغ رو که همیشه کنار در بود تا بذارنش جلوی در تا بسته نشه، گذاشت جلو در. از علاقه‌مندیام این بود برم با پام این سنگه رو هی قلش بدم.. ولی قل نمی‌خورد هیچوقت. یه کم اینور و اونور می‌شد فقط. حتی با این که واسه تکون دادنش دستامو به دیوار تکیه می‌دادم.
باب‌بزرگم در کوچه رو وا کرد و منم همونجوری، تاتی‌تاتی و یه چی بین دوویدن و راه رفتن خودمو از بینشون کشیدم بیرون و رفتم تو کوچه. خبر خاصی نبود. چیز خاصی هم نبود. بعد از ظهر بود و هوام یواش یواش می‌رفت که تاریک بشه. یه سکوت ظاهری و یه جنبش زیرپوستی. بعد از اینور و اونور رو نگاه کردن به انتظار یه اتفاق و گوش سپردن به صحبت‌های بی‌سر و ته، بی‌پایان، بزرگونه، کنجکاوی برانگیزاننده، صاحب‌نظرانه، کارشناسانه و غیره و غیره‌شون، اینجانب خسته‌اش شد و خودشو مشغول کرد به این که بشینه سنگریزه جمع کنه. اصنم اهمیتی به کثیف شدن دستاش نمی‌داد. با دست‌های کوچیکش داشت آسفالت رو می‌درید از هم.
و بعدشم یه ماشین از اونور سر کوچه رد شد و من تاتی‌تاتی کنان به دنبال اون و اون دو تا هم دوون دوون به دنبال من که بگیرن برگردوننم تو خونه که نرم اون وسط در راه علم خودمو به کشتن بدم. :/
و چیزی که تو خونه در انتظارم بود.. خرس عروسکی قهوه‌ای گنده‌ی عموم. البته خودش گنده نبودا.. به چشم من گنده بود. هم‌قد بودیم تقریباً. خرس عروسکی‌ای که آخرشم نفهیدم از کجا اومده بود و کجا رفت گم و گور شد. ولی من خیلی دوسش داشتم. کشتی می‌گرفتیم با هم. و چیزی هم که باعث می‌شد من به عنوان مبارز قبولش کنم این بود که شرافتمندانه بازی می‌کرد، و مث اون عروسک گنده‌ی کله سفتی که خاله‌ام بم داده بود وسط درگیری هد شات نمی‌زد منو. نرم بود و با استقامت! با هم گلاویز می‌شدیم و قل می‌خوردیم کف اتاق پذیرایی. یه جورایی معلوم نبود من اونو بغل کردم یا اون منو بغل کرده. هم‌اندازه بودیم تقریباٌ با هم.
و چیزی که بیش‌تر از همه واسم نوستالژیه اون دو تا آهنگ «گل گل گل اومد! کدوم گل؟ همون که رنگارنگه» با اون لالاییه «گل زود خوابید مثل همیشه» این دو تا لامصب جفتشون بدجوری واسه من نوستالژین! واسه هر جفتشون صدای پرشور و شوق شاد عمم که اون موقع‌ها واسم می‌خوند (هنوزم می‌خونه. :/) تو مغزم پلی می‌شه.

نسترن

زمانی حدودا 16 ساله بودم و با گوزنی نوبتی مصرعی بند تنبانی از کش به در می‌کردیم.


+ نسترن، ای عشق من حرفی بزن!

- مهربانا، جان من رقصی بزن!

+ رود آرام است، در آن جستی بزن!

- با تو مستم، پس دگر حرفی نزن!

+  گرچه مستم، مطرب آهنگی بزن!


اسپم

از پست‌های بی‌محتوا اما بامحتوایم در اواخر 15 سالگی.


اسپم اسپمه، اسپم!
من نمی‌زنم، اسپم!
اسپم می‌زنیم دل همه وا شه!
آخه از زیر میز تا پشت‌ بوم بریز و بپاشه!
اسپم اسپمه، اسپم!
بنده می‌زنم، اسپم!
اسپم بزنید تا شیشه نشکسته!
زودتر بزنید تا نشدیم خسته!
لردک سیاه توی کوچه بنشسته!
جغد نمی‌بینه، چشاشو هم بسته!
سردشم شده، رداشو بربسته!
باس بپّرونیش از خواب، اونم با یه دونه هسته!
معلوم نی چرا انقده سرمسته!
شاید کوچه ‌بن‌بسته!
زده با آوادا دهن همه محله رو بسته!
معلوم نی اصن کی خوابه، کی مسته!
لرد قصه‌مون قولشو بشکسته!
اسپم اسپمه، اسپم!
باس پاکش کنین، اسپم!
این حرفا همش یه من دو غازه!
یک سرش سیر و یه سر پیازه!
اصن راه نداره، تهش یه رازه!
رَهِش دور و درازه!
خسته‌ام، نمی‌شه زد حرف تازه!
جنگ و جدلم یه جور نیازه!
چون مانع از اینه که کسی خودشو ببازه!
ولی کم نیس احتمالش، شاید کینه بسازه!
اسپم اسپمه، اسپم!
دیه نمی‌تونم، اسپم!
ارسالو زدم، اسپم!
ول کن دیه باو، اسپم!

[کلیه‌ی حقوق متن فوق متعلق به شخص الاف نویسنده می‌باشد.]

موعضه‌ی یک نوجوان حدوداً 16 ساله درباره چگونگی نوشتن یک داستان عاشقانه

آن زمان داشتم برای گوزنی سخنرانی نمی‌کردم که بدون اینکه داستان عاشقانه‌ای بخواند، داستان عاشقانه می‌نوشت. لاکن عمده‌ی عرضیاتم برگرفته از نویسندگان موردعلاقه‌ام بودند. 


چیزی که تو یه داستان رومنس مهمه چیستی و چرایی عشقه! مهم اینه که بتونی به این سؤال جواب بدی! مهم اینه که بتونی اون حس رو تشریح کنی! نه چگونگی روابط و فلان و اینا! :/
چرا دوستش دارم..؟ چی باعث می‌شه دوستش داشته باشم؟ چی باعث می‌شه بخوام همیشه کنارم باشه؟ چرا.. این حسو دارم؟ چرا نمی‌تونم ولش کنم به حال خودش؟ چرا براش مهمم؟ چرا برام مهمه؟ چرا با اون خاص‌تر از بقیه رفتار می‌کنم؟ مگه اون چی داره؟ مگه اون باعث شده چی به من اضافه بشه؟ آیا اون چیزا اونقدر مهمن؟ اونقدر تأثیر گذارن؟ کارهایی که برام انجام داده، کمک‌هایی که بهم می‌کنه، نگرانی‌ای که برام داره، این که مواظبمه، این قدر تونسته نفوذ کنه توم؟ تا این حد تونسته به نقطه‌های کورت نفوذ کنه. کاری کرده که گاردت رو پایین بیاری و بهش چیزایی رو بگی که تا حالا به هیچ کس نگفتی. چی باعث شده اینقدر با اون احساس راحتی بکنی؟ چی باعث شد حس کنی کنار اون، کسی هستی که پیش بقیه نیستی؟ می‌دونی؟ مارکز می‌گه «دوستت دارم. نه به خاطر شخصیت تو، بلکه به خاطر شخصیتی که در کنار تو پیدا می‌کنم.»

عشق یواش یواش شکل می‌گیره! یه شبه به وجود نمیاد! نه تا اون حد! صرفاً می‌تونه یه بذر یا فوقش یه جوونه باشه. اما آب و کودها و سایه و نورها و مراقبت‌ها لازمه تا اون گل تیره رنگی که حاوی تمام عطرها و زهرهاست و بهش می‌گن عشق، غنچه بده و بشکفه!

آفت‌ها می‌بینه، کرم‌ها بهش حجوم می‌برن، باد داره از جا می‌کندش، ولی اون ریشه‌‌ی سست و نحیف دلش به چی گرمه که اونطور به خاک سرد چنگ زده و خودش رو محکم نگه داشته؟

اینکه من، منم و تو، تویی. ولی با هم دیگه می‌شیم ما. و این ما قوی‌ترین من ـیه که دنیا تا حالا به روی خودش دیده! چون این ما عشقو داره! عشق ما می‌شه برّنده‌ترین شمشیر! می‌شه لطیف‌ترین و پرمهرترین دست! می‌شه قوی‌ترین صلاحی که تو جهان وجود داره! می‌شه بدترین دشمن، می‌شه بهترین دوست.

این که اون بهت نیاز داره.. می‌دونی؟ می‌گن یکی از بهترین حس‌های دنیا حس مفید بودنه. این که می‌تونی برای دیگری مفید باشی. باعث شی احساس خوشحالی و راحتی بهش دست بده. این که مواظبش باشی، این که مواظب هم باشین، این که هرجا اون یکی کم آورد، اون یکی دیگه هلش بده جلو. اون یکی دیگه باعث شه احساس قدرت کنه، احساس کنه هیروشه. احساس کنه قهرمان اون یکی دیگه‌اس. اون یکی دیگه همیشه چشمش به قهرمانشه. بهش قدرت می‌ده، ازش نیرو می‌گیره. ازش قدرت می‌گیره که بره جلو، ولی هواش رو داره. اون براش مهم‌تره. هرچیزی که سمتشون بیاد خودسرانه و بی‌مهابا خودش رو سپر اون یکی دیگه می‌کنه. چون اون قهرمانشه. نباید آسیب ببینه. قهرمان خونش به جوش میاد، با خودش می‌گه اگه من قهرمان بودم، نمی‌ذاشتم اون طوریش بشه، اگه من واقعاً قهرمان بودم اون نباید طوریش می‌شد. چون وظیفه‌ی قهرمان اینه که از بقیه محافظت کنه. ولی اون یکی چشماش رو باز می‌کنه، دست قهرمان رو می‌گیره و بهش یادآوری می‌کنه که چیزای مهم‎‌تری هست که قهرمان باید از اونا محافظت کنه، مهم‌تر از اون. باید بره به اونا برسه. شووالیه نباید فراموش کنه تمام کارهایی که داره انجام می‌ده برای مهره‌ی شاهه. مهم‌ترین چیزی که باید ازش محافظت کنه. محافظت از آینده.

خانه‌ی لواشکی

روزی از روزهای سرد تابستان بود و جوزفین سفت شال و کلاه کرده بود و در پی ملخکی می‌جست. نه از برای گرفتن آن، بلکه جهت اینکه معاشرتی داشته باشد. چون خیلی وقت بود کسی با او حرف نزده بود. لذا گرسنه بود. و خودش را در حالت بریان‌شده و شکم‌پر در یک دیس پرتجمل تجسم می‌کرد که شام جشن شکرگزاری ملخک و خانواده گرامی‌اش می‌شود.

آفتاب، بی‌رحمانه می‌تابید و جوزفین بی‌رحمانه سردش بود و سر از گریبان درنمی‌آورد که ببین کجا دارد می‌رود، پس تعجبی هم نداشت که هرچه می‌جهید باز هم به خیابان گریمولد نمی‌رسید و حیران شده بود.

تا اینکه پا به محله‌ی مریگولد گذاشت و اتفاقا خیلی هم شبیه محله‌ی گریمولد بود اما به طور چشم‌‌گیری شیک‌تر. دیوارهای خانه‌ها دوده گرفته و نمایشان تکیده و شیشه‌‌ها شکسته بود. پیرمرد تاسی با دهانی باز و تک‌دندانی در دهانش، با نیم‌تنه‌ی آویزان، بر لبه‌ی پنجره با چشمان باز و خیره خوابش برده بود و شیشه‌ی شکسته مهربانانه داشت شکمش را سیر می‌کرد. خوابش چنان عمیق و شیرین بود که هرچه مگس‌ها در سر و کله‌‌اش می‌زدند تا بیدار شود راه به جایی نمی‌بردند.

جوزفین با لبخند برای پیرمرد دست تکان داد و سلامش را پاسخ گفت و راهش را کشید و رفت جلوتر، بین خانه‌ی شماره 11 و 13.

و میان آن فاصله، خانه‌ای لواشکی پدیدار گشت. دیوارهای تیره و ترش‌بو داشت و گلدان‌های قد و نیم‌قدی از لواشک زردالو که درشان برگ‌های سبزی از لواشک گوجه سبز قرار گرفته بود که با هسته‌هایشان یک‌قل دوقل بازی می‌کردند و نخودی می‌خندیدند.

پیش از آن که جوزفین به خودش بیاید، دستگیره‌ی در را باز کرده، پا به درون خانه گذاشته، توالت را پیدا کرده به راحتی خود مشغول شد. سپس دستش را نشست و بیرون آمد و با صاحبخانه که پیرزنی ریشو با تک‌دندانی در دهانش و چشمانی باز و خیره و پوستی خشکیده چون لواشک و خوابیده بر روی کاناپه‌ی لواشکی درحالی که شیشه‌ی شکسته‌ی تشک‌اش مهربانانه شکمش را سیر می‌کرد، دست داد و روبوسی کرد و اجازه گرفت که از کتابخانه شخصی او دیدن کند.

جوزفین یک کتاب لواشکی از کتابخانه‌ برداشت و یواشکی جلدش را باز کرد و حریصانه برگ‌های ترشش را لیسید. چنین شد که متن قابل توجهی بر صفحه پدیدار گشت:

هشدار:

اگر هنگامِ لیسیدن این صفحه، طعم گس زبان خود را حس نمی‌کنید، تبریک می‌گوییم! شما حالا یک ورق لواشک نیمه‌آماده هستید. لطفاً برای خشک‌شدن کامل، زیر آفتاب‌ دراز بکشید.

اگر تغییر عقیده‌ داده‌اید، هیچ اشکالی ندارد! فرصت را از دست ندهید و با کسی صحبت کنید. به محض اینکه کسی به شما پاسخ دهد طلسم باطل خواهد شد!

 

جوزفین ساق دستش را لیس زد. طعمی دلچسب، ترش و میوه‌ای داشت. هراسان به پذیرایی دوید و درآنجا چیزی جز یک پیرزن بی‌جان ندید. این اتاق و آن اتاق را گشت و موجود زنده‌ای در آنجا نیافت.

با چشمان دریده به سمت پنجره دوید و در خیابان هم آدمی به چشم نمی‌خورد. پوست دستش زیر نور آفتاب سوزان به تیرگی لواشکی گرویده بود و کم‌کم به باقی بدنش سرایت می‎کرد. دستگیره‌ی در خانه را محکم گرفت و تکان داد، اما دست لزج لواشکی‌‌اش به دستگیره چسبید و بعد از آن رد شد. پاهایش سنگین شده بودند. کاش می‌شد روی کاناپه دراز بکشد و قدری زیر این آفتاب دلپذیر استراحت کند.

به آرامی روی کاناپه‌ی زیر پنجره دراز کشید. حس می‌کرد که بدنش سفت‌تر و خشک‌تر می‌شود. سرخی لواشکی تا زیر لب‎هایش بالا آمده بود که در باز شد.

ملخی در قامت انسانی با کت فراک و سیبیل‌های فرخورده و مرتب با قامتی راست و موقر وارد شد. پشت سرش کپی‌های بی‌نقصی از او نیز با چرخ‌دستی غذا راه خود را به داخل باز کردند. ملخ اولی چنگگ‌هایش را به هم زد و به آنها دستوراتی داد و خیلی زود بساط ضیافت روی میز چیده شد.

جوزفین خیلی دلش می‌خواست دهانش را باز کند و با ملخ اولی حرف بزد. لب‌هایش هنوز تکان می‌خوردند و دهانش باز بود، اما صدایی از گلویش در نمی‌آمد، چرا که تارهای صوتی‌اش جای خود را به هسته‌های سفت انار داده بودند.

دیری نپایید که ملخ‌ها او را در یک دیس مجلل قرار دادند و بر سر سفره بردند. چنگگ‌های دهانشان با ولع باز و بسته می‌شد. جوزفین به خودش قول داد این آخرین باری باشد که دنبال ملخ‌ها می‌گذارد.

و همینطور هم شد.