The Blue Castle

The Blue Castle

Solitude... my coffin nail, to you I hail
The Blue Castle

The Blue Castle

Solitude... my coffin nail, to you I hail

چیرگی ساکت اصل بقای انسب در قلبمان

اکنون کمی ذهنم خسته است، لذا خمیرمایه مطلب را می‌نویسم. امیدوارم فردا حوصله‌ام شود آن را بپزم.

می‌بینم که مردم جذب افراد قوی‌تر می‌شوند، از هر لحاظ. خواه از لحاظ جنسی باشد، خواه از لحاظ شخصیتی و خواه از لحاظ موقعیت اجتماعی، خواه از لحاظ حرفه‌ای بودن و همینطور از هزار لحاظ دیگر. 

بعضی‌ آدم‌ها به راستی قوی هستند، حتی اگر خودشان ندانند، و دیگران درهرحال جذبشان خواهند شد. چون دوست دارند مانند او قوی شوند یا چون می‌خواهند از قوی‌بودن او چیزی نصیبشان شود، نه که لزوماً بخواهند لیوگی کنند، نه. شاید خیلی هم برعکس، نیروی خود را در مسیر خودزنی و خودخوری به کار بگیرند که وای فلانی چه قوی است و من چه ضعیف. خیلی وقت‌ها لازم هم نیست این را واضع و بلند بگویند. گاهی در لباس کنایه روی catwalk ظاهر می‌شوند، اما گاهی هم آن چیز که از رفتار فرد عیان است، حاجتی به بیان ندارد.

هرچند، تصور می‌کنم آدم‌هایی که قوی هستند و می‌دانند که قوی هستند از جذابیت حتی بالاتری برای عموم برخوردار باشند. جای قمپزدرکن‌ها هم  البته همیشه پر است، ولی سوای آنها.

مشاهده می‌کنم افرادی که بی‌پرده حرفشان را می‌زنند و خودشان را مطابق معیارهای خاص سانسور نمی‌کنند، حرف‌هایشان از محبوبیت بالاتری برخوردار است چون مخاطبین‌شان خودشان هم همینطوری‌اند یا دلشان می‌خواهد بتوانند همینطوری حرف خودشان را بزنند. آنها که مایل‌اند حرفشان را در کلم‌پیچ پنهان کنند و محافظه‌کار اند بعضی‌شان ممکن است در مواجهه با این افراد بی‌پرده احساس ناراحتی کنند، که قابل درک است و نمی‌توان به ایشان خرده گرفت، اما جالب است که خلق و خو و سرشت هر آدمی متفاوت می‌شود. تا اینجا که من خوانده‌ام، بخشی مربوط به ژنتیک است و بخشی مربوط به محیط. آنطور افراد قوی که در ذهن دارم، می‌توانند تگ‌خور warrior باشند. مدل‌های قوی دیگری نیز می‌شناسم، اما آنها ساکت‌تر هستند؛ مثل سنگ. شاید آدم‌های قوی تیپ مبارز نیز خودشان را گاهی از سنگ بنامند و سنگی احساس کنند یا بگویند دیگر سنگ شده اند. ولی احساس نمی‌کنم واقعیت چنین باشند. سنگ یک چیز طبیعی است و بدون دخالت انسان به وجود آمده. گمانم آن دسته افراد در واقع فلز باشند. فلز در آغاز طبیعی است، بر اثر فعل و انفعالاتی اما تغییر شکل می‌دهد و حتی تغییر نام. گاهی فلز، گلوله می‌شود و گوشت را می‌شکافد. و از این روی است که قوی دانسته می‌شود. 

حال دوربین را به سوی افرادی برگردانیم که متوسط‌ یا معمولی‌اند یا حتی ضعیف. بعضاً به ضعیف‌ها کمتر خرده گرفته می‌شود، ولی به معمولی‌ها بیشتر. شاید چون تعداد بیشتری از آنها وجود دارد یا تصور می‌شود استعدادهایی دارند که به آنها خوب پرداخته نمی‌شود. اما سوال این است که چرا خوب پرداخته نمی‌شود؟ دوست دارم پاسخ این سوال را پیدا کنم. البته که پاسخ‌های متعددی از پیش وجود دارد، اما ترجیح می‌دهم آن را تبدیل به یک نقشه‌ی ذهنی کنم و این و آن را به هم مربوط.

ناگهان یاد این افتادم که سفره‌ماهی‌ها چقدر بامزه‌اند. یعنی می‌شود یکی‌‌شان را در آغوش گرفت و لالا کرد؟

برگردیم به موضوع مورد تفکر. آیا واقعا افرادی که فکر می‌کنیم قوی هستند، قوی هستند؟ آیا کسانی که فکر می‌کنیم معمولی‌اند، واقعا معمولی هستند؟ آیا افراد ضعیف قدرت خاصی درونشان نهفته است؟ آیا باید به دسته‌ی پایین‌تر خرده گرفت و به ایشان درکونی زد که چرا وقتی می‌توانند، بیشتر تلاش نمی‌کنند، یا فکر می‌کنند توانشان در همین حد است و خودکم‌بینی دارند؟ آیا افراد خودکم‌بین واقعیت را می‌بینند و دیگران زیادی خوشبین‌اند؟ آیا آنها زیادی بدبین‌اند و دیگران واقع‌بین یا خوشبین‌اند؟

چرا بعضی افراد ذاتا تلاشگر و fierce هستند و بعضی مانند حلزون به آرامی می‌خزند و گاهی در صدف خود پناه می‌گیرند و با این‌حال نمی‌توان گفت ضعیف اند، اما قوی هم دانسته نمی‌شوند، نهایتا گفته می‌شود جالب‌اند. آنها هم تشکر می‌کنند و لیزلیزان می‌وولند و مخاط خود را بر جای می‌گذارند. 

آیا آدم‌های جالب قوی هستند؟ آیا یک آدم معمولی جالب است؟ چرا معمولی بودن غالبا به معنای ناجالب بودن است؟ چرا در جستجوی شگفتی هستیم؟ 

آیا حلزون‌ها می‌توانند تبدیل به چیزی وحشی‌تر شود؟ آیا بهتر است که چنین شود؟ آیا پروانه باید عقاب شود چون چرخ فلک برای عقاب‌ها بهتر می‌چرخد؟ 

آیا این جریان فکری‌ای که می‌گوید سرشت شخصیت خود را بپذیریم و زن خانه‌دار و زن مدیر شرکت هردو قابل احترام و افتخار اند و هیچکدام از دیگری برتر نیست راست می‌گوید یا غلط می‌خورد با شکر اضافه؟


فکر کنم دیگر خمیرم پخت.

اتاق‌تکانی کوچک

اینکه سرور بلاگفا به علت داخلی نبودن از دسترس ما خارج شده، دلیل دیگری به من می‌دهد که بلاگ‌اسکای نزدم محبوب‌تر باشد.

ساعاتی متمادی از قطع شدن اینترنت بین‌الملل می‌گذرد و من برخلاف دفعه‌ی قبل، با بی‌قراری مدام انواع و اقسام اپ‌های گوشی‌ام را رفرش نمی‌کنم و منتظر پیامی از دیاری نیستم. زیرا که  از پیش در طلب این انزوای آرامش‌بخش بودم. قدری فرو رفتن در پیله خود، تنها برای اینکه خودم را فراموش نکنم. بعد از دو سال تغییر دکوری در اتاقم ایجاد کردم. لازم نیست بگویم که نسبت به تغییر دکور حساسم، چرا که شخصیت محیط را عوض می‌کند و ناگهان برایم بیگانه می‌شود، با اینکه این تغییر از خیلی وقت پیش باید اتفاق می‌افتاد. اما در هر صورت از ترس جان هم که شده میزم را از زیر پنجره به گوشه‌ای دیگر از اتاق منتقل کردم.  درحال حاضر اگر یک کپی از من در جایگاه پیشینم قرار داشت، اکنون پشتمان به هم بود. گاهی این وضعیت را تصور می‌کنم. 

و عیان شد که موقعیت حاضر خیلی بهتر است قبلی می‌باشد و از جهات مختلفی به نفعم است. مثلاً رگه‌ی مزاحمی آفتاب بهار و تابستان از لای لبه‌ی پرده روی صفحه‌ی لپتاپ نمی‌افتد و خودم هم کمتر گرمم می‌شود چون خانه عملاً کولر ندارد. یا در زمستان، آنجا دو طرفم پنجره‌ی شیشه‌ای قرار دارد که سرما و باد از اینجا و آنجایشان نفوذ می‌کند و باعث می‌شود از سرمایی مبهم به خود بپیچم و راحت نباشم. و گمانم صدای ماشین‌ها هم کمتر توی گوشم باشد. اکنون انگار در گوشه‌‌ی دنج خودم هستم. احساس می‌کنم حتی تمایل بیشتری به مطالعه یافته‌ام و احساسی مثل طعم حریره بادام در وجودم است. 

و البته، به بعضی کتاب و کاغذهای سرراهی که منتظرم بودند هم دست بردم و در یتیم‌خانه‌هایی برایشان برایشان  جا مهیا کردم. می‌توان گفت نیمچه اتاق‌تکانی‌ای رخ داد و من به اندازه پارسال از رسوم عید بی‌نصیب نماندم.

‌نمی‌توانم محکم بگویم امیدوارم بقیه سالم باشند یا سالم بمانند... حتی نمی‌دانم دوست دارم یا نه. و شاید این احساس تا حدی درمورد خودم نیز صدق کند.

گمانم تنها شکایتم درمورد قطعی اینترنت، مثل دفعه‌ی قبل، صرفاً این باشد که نمی‌توانم به یادگیری لغات جدید انگلیسی بپردازم و از برنامه‌ام عقب می‌افتم. اما با بینشی که کسب کردم به این نتیجه رسیدم که عقب افتادن این برنامه باعث می‌شود یک سری برنامه‌های دیگر که به صورت آفلاین قابل انجام هستند جلو بیفتند.

آیا آدم‌ها هم گاه‌گداری تغییر دکور درشان ایجاد می‌شود؟ شاید دلیل اینکه گاهی آدم‌ها گاهی بیشتر یا کمتر حس خوبی به من می‌دهند هم همین باشد. لاکن گمانم آدم‌ها تغییر دکورشان بسامد بیشتری داشته‌ باشد. 

سنگ

گوساله‌ای بود زیر یوغ.

سنگی داخل رودخانه بود.

رودخانه از سنگ تراوش می‌کرد.

یابو شلاق می‌خورد.

می‌پرورد در دلش آرزوی انسان بودن.

پس زد شلاق به آب، با سمِ چون سنگش.

قورباغه جست زد از لب جوی،

و پرید تا افق،

تا نباشد در دید این جهان پلشت.

و جهان در او بود.

و سنگ، منتظر.

دندان‌پزشک

دندون‌پزشک گفت!

چی گفت؟!

تو دهنم گفت!

چی گفت؟!

«دندونت پوسیده»

وا!

«به عصب رسیده؟»

نمی‌دونیم!

«کف‌بندی می‌شه؟»

آره بابا!

«بده سرنگ رو!»

الله اکبر!

«بقیه تو راهرو!»

ای بابا!

بوق

چرا بوق‌بوق نبوق، بوق‌بوق نبیق‌بوق؟

ولی بوق‌بوق‌ ببوق، بوق‌بوق بی‌بیق بوق؟