امید نگاهی به آینه انداخت. کلهی تخم مرغیش توی آفتاب صبح داشت میدرخشید. لستر، لامای امید هنوز داشت گوشه اتاق بوگندوشون لالا میکرد.
امید سوت زد:
-لاما لالا هی!
لستر با بیحوصلگی چشماش رو باز کرد و جواب داد:
-لایا مالا هل؟
کلمات بیمعنی اما امیدبخش برای شروع صبح. خیلی بهتر از قوقولی قوقو. بسیار بهتر از لوقولی لولو که ناامید به کرکساش میگفت تا بخوابه وگرنه لولو میقولدش.
امید سوار کول لستر شد و پیتیکول پیتیکول با هم از اتاق چرکی که شب توش خوابیده بودن زدن بیرون و رفتن به سوی تپهها که خورشید مثل یه تاج روی سرشون نشسته بود.
-لستر، اتاق رو جارو نزدیم.
-چون صاحابش دیشب ما رو با جارو زد.
-لستر.
-وسواسی نشو. اونجا همین الانشم از ماتحت من تمیزتره.
و اینطور شد که امید سعی کرد به سیب فکر کنه.
و به تپه رسیدند. و به تکدرخت روی آن. و به دخترکی زیر آن تکدرخت میگریست.
و امید گم شده بود.
از دختر پرسید:
-خوبی؟
دختر آب دماغ آویزان بهسان اشک دیوانش رو با آستین لباسش پاک کرد و غمناک جواب داد:
-توپِ توپم! اصن خیالی نی!
لستر هم آب دماغش رو بالا کشید و سعی کرد احساسی نشه:
-توئم مثل من سرما خوردی؟
-آره، آره؛ فقط سرما خورده یه جا دیگهم، میدونی؟
امید میدونست.
امید گم شده بود.
دستش رو روی قلب دخترک گذاشت.
و لحظهای بعد، فقط لستر اونجا مونده بود.
و امید گم شده بود.
و اینبار، دخترک هم.
فکر کنم دست چپم، مثل من یه آدمه!
کارای بد میکنه، ادبش خیلی کمه!
روی دیوار زندان با میخی این جملات را حکاکی کرد و قهقههای دیوانهوار سر داد. گیر انداختن و خفهکردن ارتعاشات خندهاش از عهدهی چنگالهای شب نیز خارج بود.
بوی تعفن روحش آنجا را برداشته بود. درون مردابی از جنس تاریکی خودش دست و پا میزد. مایع چسبناکی پلکهایش را پوشاند.
نفسی عمیق کشید؛ از بازدمش حباب برآمد. سرش را به عقب هل داد.
باز خورشید موی قیرگون آسمان شب را تراشیده بود.
ریههایش دوباره هوا را میبلعیدند.
باز عروسک خیمهشببازی نیمهی دیگرش شده بود.
باید انگشتان عروسکگردان را قطع میکرد.
پشت پنجره، خانم و آقای عنکبوت روی تار خود نشسته بودند و چای عصرانه مینوشیدند و برنامه سفر عیدشان را میریختند. خانم عنکبوت پیشنهاد داد که برای تعطیلات به مستراح بروند، چون از خواهرش شنیده که آب و هوای خوبی دارد و سرگرمی در آنجا بسیار است. آقای عنکبوت هم به او تشر زد که عجب زن خل و زودباوری گیرش آمده و بهتر است برگردد به همان دهات خودشان. خانم عنکبوت هم بسیار توی ذوقش خورد و لب ورچید و تمام خواستگارانی که میتوانست انتخاب کند اما به جایشان با این بدعنق شکمگنده وصلت کرده بود را با غم و حسرت و دلآزدگی توی ذهنش مرور کرد. اینجا بود که آقای عنکبوت شروع کرد به تابدادن سبیلش و خانم عنکبوت با دیدن این صحنه دلش غنج رفت و فنجان چای او را دوباره پر کرد و مجدداً گرم گفتگو شدند.
حس دوگانهای دارد، از طرفی تجربهی ادبیاتی متفاوت و زندگیای متفاوت جالب است و از طرفی دیگر کامم را تلخ میکند. بعدش نیاز پیدا میکنم به سنگر خودم عقبنشینی کنم. شاید بتوان گفت تجربهی دورشدن از خود باشد. هم میتواند خوشایند باشد و هم ناخوشایند. گمانم بستگی به میزان غرقگی دارد. اما عموم مواقع تجربهی ناخوشایندی بوده. با اینحال گاهی شروعش که میکنم متوقف شدن سخت میشود. بعدش هم تلخکام و خاکستری بازمیگردم.
نکتهای هم درمورد خواندن دیلی دوستان و آشنایان وجود دارد. گاهی آدم دلش میخواهد بکوبد در دهانشان و بگوید چرا باید برای احوال گرفتن از او به آنجا سر بزنید و خودش با شوق و ذوق نیاید پیش شما خبر خوب یا بدش را برساند؟ شخصاً در این مواجهه با اینگونه موارد، چنل دیلی را آرشیو میکنم و گاهی که به سرم میزند میروم و نگاهی به آن میاندازم و پشیمان میشوم. از طرفی دلم هم نمیآید لفت بدهم -هرچند هم که دوستم مشکلی نداشته باشد- چرا که به نوعی بند ارتباطیام با او محسوب میشود. البته صرفاً درمورد دوستان قدیمیام چنین اصولی دارم که تا حدی نان و نمک همدیگر را خوردهایم؛ وگرنه جدیدترها را کمتر جدی میگیرم. حالا نه که قدیمیها را هم خیلی جدی بگیرم. هاهاها.
اما به نوعی دقت کردم که تنها طی این سالی که گذشت، دایرهی دوستانم را چقدر کوچک کردهام. سالها پیش تا حدی گنده بود، گندهتر از دهانم. به همین علت عامدانه کوچکتر و کوچکترش کردم. اکنون تنها کسی که به راستی خبری از من دارد شکلات تلخم است. شاید کمی ناراحتکننده باشد اما به یاد میآورم که دقیقا دو سال پیش نیز در چنین وضعیتی بودم، تازه بدون شکلات تلخ، اما راضی. آیا وجود شکلات تلخ در دهانم اسفناکی وضع را بیشتر به چشمم میآورد؟ محتمل است که چنین باشد.
گمانم داشتن دوستان مجازی دیگر مانند دوران نوجوانی به من مزه نمیدهد و راضیام نمیکند، هرچقدر هم که جیکمان توی جیک هم باشد. این را لحظهای فهمیدم که وقتی میفهمم با دوستانشان جایی میروند، قلبم آکنده از رشک و قبطه میشود. اما بعد از این احساس، حس غریب دیگری نیز میآید. حس لذتنبردن از بودن در جمع آدمها، حتی اگر جالب باشند؛ چون بههرحال همان قضیه فرار از خود پیش میآید و ناگهان وقتی از آن دورهمی برمیگردید احساسی خاکستری دارید. احساسی که میپرسد چه بود و چه شد؟ تو که هستی؟ آنها کیستند؟ ما چه دخلی به هم داریم؟
در نهایت آنچه میماند تنهایی است. همان تنهایی که مانند لکهای هزارساله از آیینه روح پاک نمیشود، همان تنهایی که آغوش غایی است.
به هرصورت گمانم قرار است چندسالی با این تناقض دست و پنجه نرم کنم، تا جایی که در نهایت با هم به صلح برسیم.
نکتهی تلخ دیگری هم وجود دارد درمورد شنیدن خاطرات دوستان و غریبهها و خواندن وبلاگ و دیلی که اعتراف به آن دشوار است. اینکه به نوعی برایم آیینهای هستند که به من مینمایند چقدر زندگی خالی از اتفاقی داشتهام، به ویژه در کودکی و نوجوانی. (چون گمان میکنم زندگی افراد در دههی بیستشان -بسته به قشر اجتماعی- تا حدودی اشتراکات زیادی میابد) زندگیای که ابر برچسبهایش داستان و مدادرنگی و رسیدگی به نیازهای اولیه و حاشیههای اضطرابآور بیارزش بودهاند و روابط اجتماعی به خصوصی در آن دیده نمیشود، حاصلشان آدمی قابلتر از این خواهد شد.
اکنون هم بیان این موارد به صورت عمومی دقیقا احساس خوشایندی ندارد. انگار که داشته باشم کار دوستانم را تکرار کنم. اما اینجا به نوعی برایم یک دفترچه یادداشت عمومی است؛ نه جهت تخلیه مینویسم و نه در جهت دریافت توجه مثبت.
تنها یادگاریای بر نقش آب.
روزی روزگاری دانشمند شروری وجود داشت که واقعاً شرور نبود. اتفاقاً خیلی هم مظلوم بود. نیمهخرچنگهای مجنون این وصله رو بهش چسبونده بودن.
این دانشمند قصهی ما یه روز دلش برای دلمههای خونگی مامانش تنگ شده بود، پس تصمیم گرفت آشپزخونهش رو تبدیل به مقر آزمایشات زیرزمینیش کنه و با آزمون و خطاهای جورواجور بالاخره به کشف دستور پخت دلمههایی که مامانش میپخت نائل بشه. طفلکی کلی بیخوابی میکشید. مشت کمخوابی زیر چشماش بادمجون کاشته بود. کمکم یادش رفت اصلاً داشته روی چی آزمایش میکرده. حتی یادش رفت به آزمایشگاهی که توش شاغل بود بره. سیم تلفن خونه رو چیده بود و گوشیش رو هم انداخته بود تو چاه توالت و با بدرقهی سیفون راهیش کرده بود؛ چون باور داشت امواجش روی نتیجهی آزمایشاتش نتیجهی منفی میذاره. از اونجایی که مقداری پارانویا داشت آدرس خونهش رو هیچوقت به کسی نداده بود. پس هیچکدوم از همکارها و آشناهاش نیومدن بهش سر بزنن و ببینن توی چه منجلابی گیر افتاده.
یه روز با صدای عجیبی از خواب بیدار شد:
- بیسکوییت پتی بور میخوایم!
یه چیزی محکم دماغش رو گرفت و دادش رفت هوا.
- کاکائویی باشه!
چشمهاش رو باز کرد و چندبار پلک زد.
بترس از نیمهخرچنگ
که گیتی آرَد به چنگ
دینگدینگ دینگ
جینگجینگ جینگ
دینگ، جینگ، چیخ!
تا به خودش بیاد نیمهخرچنگها دورش رو گرفته بودن و سرودخوانی میکردن. انگار توی آکواریوم عظیمی گیر افتاده بود که به جای آب توش هوا بود و نیمه خرچنگها توش شناور بودن.
دوباره!
دینگدینگ دینگ
جینگجینگ جینگ
دینگ، جینگ، چیخ!
- باقلوایا! مماغ زندانی را کندید.
سلطان نیمهخرچنگ نگاهی گذرا به مباشرش انداخت و تابی به سیبیلش داد.
- ایش!
سپس چشمهای خیارکیاش رو عقب و جلو نموده، متوجه دانشمند ساخت.
- تو خالق مایی، باید خواسته هامون رو برآورده کنی.
- بردهداری دیگه ور افتاده!
- ما اشرف مخلوقات هستیم. فقط حکمرانی میکنیم. قانون حکم میکنه که مخلوقت رو گردن بگیری. وگرنه حق داریم گردنت رو بزنیم. از مماغ.
- این مخلوقه که باید خواستههای خالق رو برآورده کنه... تحریفکارا! من خلقتون کردم. خودم به چند و چونتون آگاهم. خودم میدونم صلاحتون چیه و به چه کاری میاید، از کجا میاید و به کجا میرید!
سلطان نیمهخرچنگ قهقهه زد.
- شک داریم که خودت هم بدونی.
دانشمند به راستی نمیدونست چطور به این نقطه رسیده بود، ولی رسیده بود و حالا جورش رو هم باید میکشید.