The Blue Castle

The Blue Castle

Solitude... my coffin nail, to you I hail
The Blue Castle

The Blue Castle

Solitude... my coffin nail, to you I hail

رویای یک خون‌آشام در صبح جمعه‌ای سنگین

گادفری میدهرست قصه‌ی ما خونش افتاده بود و در سرش احساس سنگینی می‌کرد. چون صبح جمعه بود و خواب می‌چسبید و هیچ‌جوره نمی‌تونست خودش رو راضی کنه که از تابوتش بیاد بیرون، بی‌خیال رفتن دنبال خون شد و سر جاش خوابید. و خب بالطبع، آدم وقتی حالش خوش نیست خواب‌های اجق‌وجق می‌بینه. خون‌آشام‌ها هم از این قاعده مستثنی نبودن.

توی خوابش، رزالی بیهوش افتاده بود روی پلی روی رودخونه. از دهنش درختی رشد کرده بود و اومده بود بالا. برگ‌هایی که درخت می‌داد، قبوض آب و برق و گاز عقب‌افتاده‌ی خونه‌ی گریمولد بودن. آبِ رودخونه، خون بود. طبعاً. گادفری دست‌هاش رو کاسه کرد و از اون خون نوشید. حالش که جا اومد، به دست‌هاش خیره شد. به جای خون روی دستش اثرات لجن بود. فوراً منزجر شد و خودش رو عقب کشید. دست‌هاش رو به خاک مالید، اما لجن‌ها از روی دستش پاک نشدن. خاک هم مثل خاکسترِ مرده بود.

پس تسلیم شد و تصمیم گرفت رودخونه رو دنبال کنه و ببینه سرچشمه‌ش کجاست. در کمال تعجب به محرابی رسید. در اون محراب، تن بی‌جون دختربچه‌ی خردسال مشکین‌مویی درازبه‌دراز بی‌حرکت افتاده بود.

ذهن گادفری فقط چند لحظه طول کشید تا بتونه همه‌ی این‌ها رو به هم ربط بده. اما این مثل کشیدن کش پول بود، وقتی در حد ضرفیتش بکِشیش، می‌پکه. کش خواب گادفری هم پکید و نفس‌زنان از خواب بیدار شد و توی دلش به خودش لعنت فرستاد.

مالی ویزلی و جارویی که از عید متنفر بود

- دنبه بُدم، دنده شدم، وصل بُدم، کَنده شدم. موسم عید آمد و من کلفَت سابنده شدم! 

مالی ویزلی همینطور که با یه دستش جارو رو با حرص توی سطل آب فرو می‌کرد و بیرون می‌آورد و روی زمین می‌رقصوند، با اون یکی دستش تابلوها رو گردگیری می‌کرد و هر تیکه‌ای که تصاویر توی تابلو بارش می‎کردن، اون سه‌تا بدترش رو بار اونا می‌کرد و قصد اجازه می‌داد آب جارو بپاشه توی صورتشون.

- آقا بسّه! 

داد جاروئه در اومده بود. ولی مالی الان به‌لحاظ ذهنی و عاطفی در وضعیتی نبود که ملاحظه از خودش نشون بده. دلش پر بود. اخیراً اخبار خوبی از وزارت‌خونه به گوش نمی‌رسید. مدتی بود که بوش می‌اومد که عده‌ای توی وزارت‌خونه درحال تدارک‌دیدن یه کودتا هستن و حالا این موضوع به‌دست وزیر وقت در سکوت درحال پیگیری بود. بعضی از کارمندها بعد از یه روز صبحی که می‌رفتن سر کار، دیگه خبری ازشون نمی‌شد و برنمی‌گشتن خونه. معلوم نبود وزیر چه آشی برای مخالفانش پخته. دم عیدی عجب مصیبتی بود!

مالی درحالی که چشم‌هاش پرحرارت و در عین حال مات بودن، تب‌آلود زیرلب از خودش می‌پرسید:

- نکنه آرتور هم دستش تو کار بوده باشه؟ اون هیچوقت توضیحات دقیقی از کارهاش به من نمی‌ده! اگه سادگی‌ش باعث شده باشه سرش رو شیره بمالن و به اسم چیز دیگه‌‌ای اون رو هم درگیر نقشه‌های شومشون کرده باشن چی؟

آرتور دیر کرده بود و این فکرها به بهترشدن حال مالی کمکی نمی‌کردن. پس یه بار دیگه جارو رو شالاپّی توی سطل آب فرو برد و بیرون آورد.

شالاپ!

نه هنوز خوب خیس نشده بود.

بلوپ بلوپ

یه بار دیگه!

پلِش!

حالا داشت با موهای جارو زمین رو محکم می‌سابید.

جاروی بیچاره دیگه بدجوری داشت آب پس می‌داد. اگه توی بازداشگاه بودن و مالی مأمور بازجویی بود، تا حالا حتماً زیر این شکنجه‌ها مقر اومده بود و به جرم‌های نکرده‌ش اعتراف می‌کرد.

مالی یهو انگار که بهش به‌طور غریزی وحی شده باشه، سرش رو برمی‌گردونه و نگاهی به ساعت خانواده‌ی ویزلی می‌ندازه؛ چشم‌هاش روی عقربه‌ی آرتور قفل می‌شن.

آرتور گم شده بود.

گورباچف

دیشب مجدداً صدای افتادن سبد در بالکن آمد. شستم خبردار شد که گورباچف برای انتقام‌گیری بازگشته. این‌بار خبری از میومیوهای مطالبه‌گرانه نبود، بلکه چنان می‌غرید که گمان بردم دانشمند دیوانه‌ای آمپول ممنوعه‌ای در ماتحت کوچکش فرو کرده و حالا دارد دچار جهش ژنتیکی می‌شود و چنگول‌های ببری درمی‌آورد تا برود انتقامش را از پدر بگیرد و بالاخره خانه را غصب کند. لاکن چراغ را که روشن کردم دمش را گذاشت روی کولش و فرار کرد. صداهای فریاد گونه‌ی عجیبی در کوچه از خودش در می‌آورد، احتمال دادم که درحال مورد عنایت قراردادن جد و آبادم و دعا برای کج‌شدن دستم باشد.

ای موشک اشی مشی

چون به جای قوقولی‌قوقوی خروس، با صدای موشک صبحم را آغاز کردم، این آهنگ را خواندم:


ای موشک اشی مشی

روی بوم ما نشین

صدا می‌دی، بیدار می‌شیم

می‌ترکی، شهید می‌شیم

 این کار نداره  ارزشی


صحبتکی من‌باب کمال‌گرایی در نوشتن زمانی که 16 ساله بودم

تف به اون حس کمال‌گرایی! 
الان داری با خودت فک می‌کنی داری بزرگ‌ترین شاهکار قرن رو می‌نویسی.
دو دیقه دیه حس کمالگرایی دستشو می‌گیره جلو چشات.
سه دیقه دیه می‌گی حاج خَسَن خسرو خفن‌خیک خنگول‌آبادی خرچنگ‌پرست خروس‌جنگی الان صدتای من بهتر می‌نوشت.
بعدم مچاله می‌کنی می‌ندازی اونور می‌ری می‌شینی یه گوشه، در انتظار این که حس کمال‌گرایی بیاد دل‌داریت بده. صوبتاش رو هم خودت بلدی که.