The Blue Castle

The Blue Castle

Solitude... my coffin nail, to you I hail
The Blue Castle

The Blue Castle

Solitude... my coffin nail, to you I hail

تجاوز به عنف: روایت یک مال‌دوست

ای آنکه حملات متوالی خود با اشیا تیز به برس اینجانب به‌جهت نظافت را علی‌رغم اعتراضات متمادی متوقف ننمودی و بالاخره نرمه‌اش را پاره کردی و حالا هم غرامتش را گردن نمی‌گیری،

کاش دستت بشکند. 

حالا من از کدام مغازه‌ی بسته شانه بخرم؟ 


ویرایش بعد از دو روز: لطف مامان عیان شد، شانه‌ی ما جوان شد. (یه دونه جدید عین خودش خریدم)

چگونه با جوک فلسفه بفهمیم؟

کتابی است به تألیف حسین یعقوبی که کاملا هم خودش آن را ننوشته و به واقع نوعی گردآوری می‌باشد مضاف بر مقداری اضافات و مانند دیگر کتاب‌هایش لحنی طنز دارد.

در این کتاب صد و پنجاه صفحه‌ای طنز، طبیعتا قرار نیست چیز خیلی خاصی از فلسفه یاد بگیرید و مطالب لقمه‌پیچ‌شده، خلاصه و بامزه هستند و اغلب مسائل فلسفی را به طور کوتاه پوشش داده‌اند. در واقع این کتاب اگر هر فصلش در یک شماره از مجلات نوجوان یا غیره منتشر می‌شد مناسب‌تر بود؛ چرا که قرار نیست آموزشی باشد، صرفا شاید چیزی در کله‌تان جرقه بزند و بخواهید بیشتر دنبال آن مطلب بروید. از آنجا که آقای یعقوبی به گمانم تجربه‌ی روزنامه‌نگاری هم داشته، چنین حالتی معقول‌تر می‌نماید.

Kara No Kyoukai

انیمه‌ای است که در قالب چند سینمایی (یا حتی چند اپیزود بلند) تولید شده. درکل دو سه قسمتش بیشتر از یک ساعت است فقط. من شنیده بودم که اشتراکاتی با دنیای Fate/Stay Night دارد اما چنین چیزی ندیدم. گویا نامش را  Garden of Sinners ترجمه کرده‌اند. احتمالا به همین علت از آن خوشم آمد که من هم یک گناهکارم.

در انتهای هر اپیزود، یکی از آهنگ‌های کالافینا پخش می‌شد که محتوایش تناسب شگرفی با عمق احساسی پایان هر اپیزود داشت و بسیار ملذوذ و محظوظم کرد. مدتی می‌شد که چنین حسی را تجربه نکرده بودم.

داستان عناصری از ماورالطبیعه، قتل، معما و جادوگری دارد که در زمانه‌ی مدرن اتفاق می‌افتد. شیکی، میکیا و توکو به کاراگاه‌ها و پلیس‌ها در حل پرونده‌ها کمک می‌کنند اما این تمام ماجرا نیست.

رابطه‌ی شیکی و میکیا جالب بود. شیکی می‌گوید میکیا مانند یک شاعر فرانسوی است. با توجه به مشکی‌پوش بودن و چهره‌ی آرام و متین و مغمومش و تشبیهاتی که به کار می‌برد، خیلی هم به او می‌آید. یک چیز که از حرف‌هایش یاد گرفتم این بود که توت‌فرنگی نوعی رز است، درحالی که لطیف بوده و خارهای رز را ندارد.

بنا به دلایلی نامعلوم از شیکی خوشش می‌آمده، اما حتی زمانی که شیکی حقایق ترسناکی را درموردش خودش به او می‌گوید، من‌جمله اینکه آدمکش است و تمایل به قتل دارد، و البته دو شیکی درونش زندگی می‌کنند، به طور عجیبی احساس میکیا تغییر نمی‌کند. طوری که حتی برای خودش هم عجیب بود. همچین، باور نداشت که شیکی آدم‌ها را بکشد، و بر این باورش مستحکم پابرجای ماند.  داشتم فکر می‌‌کردم شاید مربوط به این باشد که آیا از اولش هم از کسی خوشتان می‌آید یا نه. اگر از اولش هم از کسی خوشتان نیاید، چه او پیش شما سفره‌ی دل باز کند و چه نه، شما به هرحال روزی از او دوری خواهید جست. حداقل درمورد خودم چنین صدق می‌کند گمانم. گرچه بسیار به ندرت از کسی خوشم می‌آید و همان وقت هم کلی شک می‌کنم که واقعا خوشم آمده یا نه. 

از آنجا که درون شیکی یک یین و یک یانگ وجود دارد، به‌ گفته‌ی خودش احساس تنهایی نمی‌کند. اما اتفاقی می‌افتد که یکی از شیکی‌ها می‌میرد، و آن‌وقت است که شیکی طعم تنهایی را می‌چشد. با این‌حال، شیکی آرزویی ندارد، اما به مرگ هم نامتنایل است. مانند جعبه‌ای توخالی. اما این توخالی بودن محاسنی هم دارد. چیزی که توخالی است، این قابلیت را دارد که تا ناکجا پر شود. مثل همین صفحه‌ای که من دارم درش می‌نویسم. شاید طریقت لاجرعه نوشیدن زندگی همین باشد.

همینطور، شیکی چشم‌هایی خاص دارد که می‌تواند مرگ چیزها را ببیند و لمس کند. ساحره‌ای گفت چیزهایی که در دنیا هستند اکثرا ناقص‌اند و از این روی است که در پی مرگ‌اند، تا دوباره متولد شوند و کامل گردند. 

Kalafina

از استودیو یوفوتیبل و کینوکو ناسو و کلا دست اندر کاران سری fate/stay night و kara no kyoukai متشکرم که به آهنگ‌های کالافینا داستان دادند و جان بخشیدند. چنان که اکنون که به آن‌ها گوش می‌دهم تصویر و داستانی برایشان دارم فلذا احساسی که در من ایجاد می‌کنند قوی‌تر می‌گردد. 

شاید باید از دست‌اندرکاران Black Butler نیز تشکر کنم ولی چون داستان آن برایم بی‌مزه و حتی گاهی مسخره بود خیلی تشکر نمی‌کنم و صرفاً کمی سر تکان می‌دهم. شاید تنها چیزی که درمورد آن با فضای آهنگ‌ها تناسب داشت فضای گوتیک ویکتوریایی بود. 

اما آهنگ‌های کالافینا به‌طور کل برایم یادآور باغ مرگ هستند. چه، مرگ در اینجا به شیرینی حیات دانسته می‌شود، چرا که گیاهان از خونِ ریخته می‌رویند و مرگ به حیات می‌انجامد. باغی با درختان و بوته‌هایی سیاه. آسمانی که روزهنگام سپید است و شب‌هنگام به تیرگی قیر، با سرخی گل‌های رز به نیابت سرخی ماه.  

The Mistborn

داشتم فکر می‌کردم شاید بد نباشد حتی شده اندکی درمورد کتاب‌هایی که می‌خوانم یا چیزهایی که می‌بینم بنویسم. البته گفته باشم، خبری از آن نقدهای همه‌جانبه یا معرفی‌های رنگ و لعاب‌دار نیست! ما اینجا حوصله‌ی این قرتی بازی‌ها را نداریم! 

به هرحال مایلم مدتی امتحانش کنم. شاید هم خوشم نیامد و رهایش کردم.از کتاب‌هایی که قبلا خوانده‌ام هم می‌نویسم ولی چون آنها را کمتر یادم است، کمتر هم درموردشان چیزی برای گفتن خواهم داشت. به هرحال به نظر می‌رسد قطعی اینترنت ملی باعث شده افراد بیشتری وبلاگ بخوانند و من هم به‌عنوان یک ابن‌الوقت از این فرصت استفاده نموده و انقدر می‌نویسم تا شیطان ظهور کند.


سه‌گانه‌ی مذکور از دل یک جهان فانتزی گنده‌تر به نام Cosmere بیرون می‌آید به قلم جناب Brandon Sanderson شهیر. که ترجمه  فارسی‌ نامش مه‌زاد می‌شود. البته اگر سرچ کردید دید مه‌زاد ده‌تا کتاب دارد متعجب نشده و گمان نکنید من به شما دروغ گفته‌ام. چیزی که دیده‌اید The Mistborn Saga می‌باشد. اولین era در سه کتاب اول است. باقیات مجموعه می‌رسد به آخرهای سری Cosmere که بین این‌ دو چندین کتاب دیگر است. 

اکنون که فکرش را می‌کنم صحبت درمورد داستان‌ها چه سخت است! نمی‌شود به راحتی درست لپ مطلب را به همراه جزییات جمع کرد. لذا من هم نمی‌آیم درست انجامش بدهم. 

خب، جهانی که سندرسون به تصویر می‌کشد دنیایی است که در آن  یک حکومت بزرگ و فراگیر وجود دارد و پادشاهی نامیرا بر آن سلطه می‌کند و خداگونه پرستش می‌شود.  افراد پایین‌رده  که برده‌وار از انواق طرق از آنها بهره‌کشی می‌شود. (ولی بینشان که بروید می‌بینید همچین ببعی هم نیستند و برنامه‌هایی برای تغییر شرایط خود دارند.)  اشراف‌زاده‌ها هم که مثل اکثر داستان‌ها خوش‌ به حالشان است.

گاهی از آسمان شن می‌بارد و گویا گل و گیاهی در آن امپراتوری نمی‌روید و مردم بنا به دلایلی از مه خوششان نمی‌آید.  قدرت فانتزی در این جهان برپایه‌ی فلز بنا شده است. برخی افراد می‌توانند فلز بخورند و آن را به نوعی هضم کنند و قدرت خاص آن فلز را به مدت محدودی به دست آورند. مثلا بتوانند چیزهای آهنی را حرکت دهند، نیروی فیزیکی‌‌شان را فزایش دهند یا حواس پنجگانه خود را تقویت کنند و غیره. بعضی فلزها قدرت‌هایی خاص‌تر دارند که کم‌یاب‌تر اند. البته دسته‌ی دیگری هم هستند که از فلز استفاده‌های دیگری دارند. مثلا با پوشیدن زیورآلاتی خاص، حافظه خود را افزایش داده و خود را جوان‌تر و نیرومندتر می‌کنند. این دسته افراد در کار مبارزه نیستند و بیشتر سرشان توی کتاب و کاغذ و اسناد است. 

موجودات و نکات دیگری هم وجود دارند که چون نمی‌خواهم مزه کشف‌شان از کف‎تان برود اینجا نمی‌گویم. ( یا در واقع چون از حوصله و موشکافی اینجانب خارج است و در فندوم‌ها می‌توان یافت.)

به طور کلی بخواهم بگویم، نویسنده پلات‌بندی قوی‌ای دارد و نیک می‌نویسد. شخصیت‌پردازی که خیلی برای من مهم است هم اینجا خوب انجام شده. همچنین، شاهد زوجی هستیم که لوس و غیرواقعی نیستند و تا حدودی می‌توانم برایشان مثال واقعی پیدا کنم.

کتاب دومش را از همه بیشتر دوست داشتم و برایم همه‌جانبه‌تر بود.

به جناب سندرسون لبیک گفته و قرار است کل مجموعه‌اش را بخوانم. کتاب‌هایش زیادند و این یعنی قرار است خیلی خوش بگذرد. مفتخرم اعلام بدارم یگانه زمانی که از خود هوش اقتصادی نشان دادم این بود که چند سال پیش یک دستگاه کتاب‌خوان کیندل خریدم و حالا لازم نیست چندبرابر قیمتش پول بالای کتاب‌ بدهم و می‎توانم هرچقدر کتاب انگلیسی می‌خواهم رایگان مطالعه کنم بدون اینکه چشمانم اذیت شود. 

نمی‌دانم در عنوان پست‌ها نام انگلیسی کتاب‌ها را در عنوان بنویسم یا نام ترجمه‌شده‌شان را. مخصوصا درمورد کتاب‌های معروف کلاسیک.