The Blue Castle

The Blue Castle

Solitude... my coffin nail, to you I hail
The Blue Castle

The Blue Castle

Solitude... my coffin nail, to you I hail

گوش مجرم

جِرم گوش کسی را که ساخته‌اند زیاد

به جُور قطره‌ و دکتر تمیز نتوان کرد

پتو

پتو، ای مادر معنوی من

که سرمای شتا را هستی دشمن

 

در آغوشم بگیر و گرم گردان

چو قلبِ در نبردِ شیرمردان


آجرپاره

نمی‌دانم در سرویسی که اینگونه به گوزی بند است و سه ماه بدون هیچ توضیحی و خیلی ناگهانی کلا از دسترس خارج می‌شود بمانم یا نه. البته در مقرراتش نوشته بود که سرویس را داریم رایگان می‌دهیم لذا هر غلطی خواستیم با آن می‌کنیم هروقت میلمان کشید و حق اعتراضی از سوی کاربر وجود ندارد، ولی ما دیگر فکر نمی‌کردیم اوضاعش انقدر خیط باشد و گمان می‌بردیم نهایتا مانند زمانی باشد که چند سال پیش بدون هیچ هشداری قالب‌های اختصاصی ملت را پراند و همه را یونیفرمی کرد. 

در این مدت هم در بلاگیکس ریشه دواندم با وبلاگی به همین آدرس. با این‌حال، باز هم اینجا بیشتر حس نوشتن را بیدار می‌کند در من. ولی آنجا حداقل امکانات مدرن‌تری وجود دارد و البته سرویس رایگان نیست که همچو توالت سرراهی با آن رفتار شود. لذا... نمی‌دانم! اگر بخواهم اینجا بمانم باید پست‌های این سه ماه را کپی کنم اینجا که آرشیو حفظ شود.


ویرایش: چند روزی گذشت و من بر آن شدم که هرآنچه در این سه ماه نوشته بودم را بر بلاگ‌اسکای تیرباران کنم به‌عنوان مجازات.

غفلتِ حکیم

روزی روزگاری، سال‌ها پیش، زمانی هنوز اینترنت وجود داشت در یوتیوب مطالب آقایی را دنبال می‌کردم که SPA داشت. از این سالن‌ها که خانم‌ها پولی ملوس می‌دهند تا واردشان شوند و مانند عروس از آنجا برمی‌گردند. آقاهه نکات فراوانی را درمورد نگهداری از مو و استحمام و قص‌علی‌هذه را منتشر می‌نمود. یکی از این مطالب انتخاب شانه بود. به یاد دادم می‎گفت شانه‌های دندانه‌داری که دندانه‌هایشان از هم فاصله دارند به‌هیچ‌عنوان مناسب گره‌گشایی از موها نیستند، بلکه کاربردشان پخش کردن مواد روی مو در حمام است. و سپس معترف شد که سال‌ها بود که خودش نمی‌دانست مادرش هرروز صبح موهای خود را با چنین شانه‌ای شانه می‌کرده موهایش را می‌ریزانده است. 

داشتم فکر می‌کردم چه عجب‌ناک است که آدم در چیزی متخصص باشد ولی از آن دانشش نزدیک‌ترین افراد زندگی‌اش سودی نرسد، آن هم صرفاً بر اثر غفلت. مثلاً متصور شوید روانشناسی خبره را که اغلب وقتش را به تدریس و درمان در کلینیک‌ها و ترجمه آثار می‌گذراند و باقی‌ را هم پیش همسر و خانواده. هرازگاهی هم به مادرش سر می‌زند. مادرش سال‌هاست که به‌ندرت از خانه بیرون می‌آید و در دورهمی‌ها حضور به عمل می‌رساند و فرزند گمان می‌‌برد که به‌خاطر درد پایش است. لاکن فرصت کافی و توجه کافی را نداشته که دقت کند شاهد یکی از علایم افسردگی است و مادرش صرفا از دنیا کناره جُسته و دل و دماغ ندارد. اتفاق غم‌انگیزی است، اما شاید ناگزیر وقتی برنامه‌مان پر شود اتفاق افتد.

بلال وارداتی

امسال بلال نخوردم، اما جای گله نیست. چون عوضش دولت دارد از کشورهایی که شعارهای زشت علیه‌ش می‌داد بلال‌های گنده‌ی فلزی وارد می‌کند. البته صدای توف‌توف دلنشین دانه‌های بلال‌های خودمان را در مجاورت با آتش  ندارند و صدایشان مهیب است، اما اشکالی ندارد. همینکه با کشورهایی که از نظرشان منفور بودند ,وارد تجارت شده  یعنی دارند آشتی می‌کنند و چه چیزی بهتر از صلح و آشتی؟