رفتار مادری که دلش بچه میخواسته با فرزندش، با مادری که همینطوری بچه آورده و نه دلش شوهرش را میخواسته نه بچهاش را، صدتا تا یکی تفاوت دارد؛ که وصفش بهسختی لباس کلمات به تناش میرود اما قلب آن را تماماً درمییابد.
راستش با اینکه خود تراپیست میگفت تغییراتی را در من میبیند و به نظرش تراپی همچین که خانواده میگفتند بیاثر نبود، به نظر من خیلی هم بیاثر بود. البته نه که انتظار داشته باشم چیزی درست شود. راستش حتی علت مراجعهی خاصی هم نداشتم. صرفا احساس میکردم بدکارکردیای در کار است اما معلوم نیست موتورش کجاست. و به هرحال حداقل این هم معلوم نشد، چون به تراپیستها یاد دادهاند سعی کنند تا جای ممکن چیزی به کسی نچسبانند، حتی اگر واقعا مشکلی باشد، آن را خفیف و قابل حل بشمارند.
حتی در طول جلسات گاهی حسی غریب به من دست میداد، اغلب شک داشتم آیا شخص مورد بحث آیا واقعا من هستم یا نه. شاید برگردد به اینکه هیچوقت احساس نکردهام کسی مرا شناخته. البته معقول هم بهنظر میرسد، در نهایت هرکسی شمهای از دیگری را برآورد میکند، آن هم با استفاده از به هم چسباندن یکسری قطعات. چه، آن قطعاتی که تراپیست به هم چسبانده بود به نظر من غریب میآمد. «این واقعا من هستم؟ اینطور حس نمیکنم. آیا نقاط پررنگ داستان زندگیام به راستی همین بوده؟ گمان نکنم.»
بههرحال همین موضوع هم شاید باعث شد من در بهار سالی که گذشت کمکم به تعدادی از دوستیهایم پایان بدهم یا کمرنگشان کنم. گیرکردن در شمهای که دیگران از ما برآورد کردهاند و حقیقتش میپندارند چندان جالب نیست و حس خفگی میدهد.
نکتهای که البته امسال عمیقا متوجه شدم این بود که رنج هر فرد را اغلب دیگری نمیتواند بفهمد، مگر آنکه بهنوعی empath باشد، که این نوع هم کمیاب است. شاید خودم تا حدی اینگونه باشم. بههرصورت، این فهم موجب شد رفتهرفته کمتر و کمتر درمورد وقایعی که ناگهان بههمام میریزند یا ناراحتیهای عمیق یا سطحی چیزی به کسی بگویم. چرا که گویا اتلاف وقت و انرژیای بیش نیست. شاید سوال پیش بیاید که آیا خوشحالیها هم تحت چنین شرایطی قرار میگیرند یا نه؟ و خب پاسخ این است که از قبل هم عادتی به بیانشان نداشتم، اینطوری بیشتر مزه میدادند. این را میگویم چون توجه کردهام وقتی خوشحالم کمتر حرف میزنم و وقتی ناراحتم بیشتر، درمورد موضوع خاصی هم نه، بهطور کلی.
یادم افتاد روزی روزگاری زمانی که هنوز چیزی به نام اینترنت وجود داد، دوستم ویدیوی کوتاهی از دختری را نشانم داد که نکتهای که در جلسات تراپیاش فهمیده بود را بازگو میکرد. جریان از این قرار بود که مدتی میشد که احساس میکرد جلسات تراپی بهگونهای فیک پیش میروند و انگار تراپیستش از چیزی که ناراحتش میکرد سر در نمیآورد و این داشت باعث میشد حتی ناراحتتر شود لذا به او اطلاع داد که دیگر نمیآید. تراپیسته هم برایش یک جلسه مجانی گذاشت که با هم گفتگو کنند ببینند اشکال کار کجاست او نمیخواهد ادامه دهد. دختره هم توضیح داد و سپس تراپیست از او عذرخواهی کرد و در خلال گفتگویشان روشن شد که اوضاع از چه قرار است. قضیه این بود که دختره چون در خانوادهای بوده که احساساتش را نادیده میگرفتهاند یا قانون نانوشتهای وجود داشت احساسات منفی نباید بیان شوند، اون در اتاق درمان نیز همین شیوه را در پیش میگرفته است. این شد که این جملهی طلایی را گفت: رابطه شما با تراپیستتان بهنوعی مشت نمونهی خروار روابط شما با دیگران است.
اکنون که این ماجرا یادم آمد دیدم که بله داستان من هم همین است و دلم میخواهد مانند بقیه بزنم دهان تراپیستم را خرد کنم. مانند بقیه زود سیگنالهای رفتاریاش دستم آمد و واکنشهایش برایم پیشبینیپذیر و خستهکننده شد. مانند ارتباطم با بقیه احساس میکردم درحال شناخت آدم دیگری هستند. راه حل دختره آن بود که بیاید حرفش را بزند. من هم که حرفم را میزنم پس چرا به جایی نمیرسد قیضیه؟ معلوم نیست راه حل مشکل من چیست. شاش شتر؟
خوش بهحال آنهایی که نسبتاً انسانهای سالمی هستند و خوش به حال آنهایی که انسانهای ناسالمی هستند اما بضاعت درمان گرفتن را دارند. جفتش نعمت است.
یک آقاهه را در داروخانه دیدم که بدون اینکه لباس خاصی جز یک پیراهن سفید با آستینهای بالا زده و شلوار قهوهای روشن اتوزده بپوشد، بدون تلاش خاصی dandy بود. موهایی به سیاهی شب داشت و چهرهی کشیده و باریک و خونآشام مدرن طوری. معلوم بود خیلی سنی ندارد. با مامانش آمده بود. چنان خوب صاف میایستاد که دلم خواست من هم میتوانستم.
وقتی به محض دیدنش کلمهی dandy به ذهنم آمد، که باعث شد یاد ریونوسوکه آکوتاگاوا هم بیفتم چرا که او هم یک dandy بود با صورتی باریک و کشیده و موهای سیاه. اما او یک نویسنده بود. خودش خیلی فرق است.
شهرداری بالاخره یک جملهی جالب روی بیلبورد روی پل هوایی نوشت: «رنج زمستون میره، بهار نارنج میاد.»
رنج و نارنج. بعید میدانم رنج برود ولی نارنج میآید؛ نه نارنج بهمعنی بیرنج البته.
+ حالا کو سفرهی هفتسینتون؟
- ایناها، سیّد، سفره، سینی، سرانداز، ساعت، سکه، واسه سین آخری هم سر مبارک رو میذاری توی سفره تا سینها تکمیل بشن. به همین راحتی.
برای درستکردن یک سوسیس تخم مرغ پیتزایی، نکاتی لازم است رعایت شود:
1. اگر ظرفتان لایَتَچسبونک نیست، در امر روغنریختن خسّت نورزید. فکر کنید جهاز دختر خودتان است، یک کاری کنید که بعداً شرمنده نشوید.
2. سوسیسها را هر شکلی که میخواهید خرد کنید، اما نازک خرد کنید؛ طوری که با نیمرو همسطح شود. برابری و برادری.
3. مایع تخم مرغ را حسابی هم بزنید تا انسجام شخصیت پیدا کند، وگرنه طولی نمیکشد که رابطهاش با آقا سوسیسه شکرآب شود؛ آخر او خیلی حوصلهی آدمهای دمدمی را ندارد.
4. اول آقا سوسیسه را به حجله راه بدهید تا سنتشکنی شود.
5. چون آقا سوسیسه هنوز در فاز honey moon رابطه است، زود از فراق خانم تخم مرغه داغ میشود و میسوزد، لذا تا بوی خوش سوسیس سرخکرده بلند شد، مایع تخم مرغ را بریزید توی حجله تا داغی آقا سویسه التیام یابد.
6. شعله را زیاد نکنید که گرمای عشق کافیست.
7. اگر وسط نیمرو سفت نشد، گول نخورید و منتظر نمانید سفت شود. این حقهی خانم تخم مرغه است که دل آقا سوسیسه را بسوزاند. لذا نیمرو را پشت و رو کنید، به هرحال تنوع هم در رابطه لازم است؛ گهی زین بر پشت و گهی پشت بر زین.
8. چند ثانیه دیگر صبر کنید و سپس شعله را خاموش کنید، خواهید دید که حالا خانم تخم مرغه یک که نه، صددل از آقا سوسیسه خوشش آمده و قلبش بدون شعله هم برای او جز و ولز میکند.
9. اما چون تجربهی احساسات شدید خیلی دیری نمیپاید و اگر هم یک موقع بپاید نتیجهی چندان خوبی ندارد، آن دو عاشق و معشوق را از حجله بیرون میآوریم و لای درشکهی نان گذاشته و از مسیر گلوی همایونی به سمت خانهی بخت که معدهی مبارکمان باشد میفرستیم.