روزی پرنده خواهم شد و بر سر تکتک اعضای سازمان حقوق بشر در سراسر جهان فضله خواهم انداخت.
-ای آقاهه که آنجا خوابیدهای.
ابره گفت.
-ادکلان نمیخری؟
شوالیه چیزی نگفت. ادکلان معدهاش را بیشتر میپسندید. شوالیهای بود خاکی و متواضع و به دور از زرق و برق.
-حالا یه تست بکن شاید خوشت اومد.
شوالیه چیزی نگفت.
ابره تفی روی صورتش انداخت.
آه که تفش چه تمیز بود.
سپس فک و فامیلهایش را هم صدا زد، همهشان جمع شدند آن بالا و بر شوالیه که روی علفها دراز کشیده بود تف انداختند، تفهای ریز. تفهای فراوان بر او و پدرانش در زیر این خاک، تفهای فراوان بر گیاهانی از آن پدران و تفهای کینهتوزانهی ابرها روییده بودند و حالا شوالیه روی آنها کپیده بود.
معلوم نبود مرده است یا زنده.
در واقع نشئه بود و لای خشخاشها خوابیده بود. بیایید با هم صادق باشیم، اعتیاد که جنایت نیست.
لذا هشیاریاش در حالتی بین خواب و بیداری بود ولی حال خوشی داشت، بسیار خوشتر از من و شما.
دروغ گفتم. ![]()
حقیقت است که هروئین هم او را از غمهایش نرهانده بود. چه، انقدر کشیده بود که دیگر نای کار دیگری را نداشت.
جز یک چیز... یک نفر... به او فکر میکرد و هرگاه اندیشهاش به ذهنش راه میافت قلبش فشرده میشد و چشمانش حوضچهی اشک. هم او که تمام مهر و عطوفتش را به پای او ریخته بود، همانکه بالین وی را از سرشگ خویش خیس ساخته بود، همانکه تیمارش کرده بود، چه کسی بود این کسی که یادش نمیآمد؟ اصلا چه شکلی بود؟ چه بود؟ یادش آمد که او ادکلان میفروخت... یعنی کِی با او حرف زده بود؟
آرایشگر میگوید مدل طبیعی ابروهایم غمگیناند، پس اصلاحش میکند و انتهایش را بالاتر میبرد، بدون اینکه خودم گفته باشم، صرفا به تشخیص خودش. و بههرحال مزدش را هم گرفت و رفتم.
اما شادی فروشی نبود؛ غم مجهولِ گریان کودکیام هنوز آشیانهی چشمم را ترک نگفته است. معلوم نیست چرا اغلب چهرهام شبیه کسی است که تازه گریه کرده، این را مادر میگوید.
کاش چهرهای نداشتم.
اوایل کالیمبایم را بسیار دوست داشتم، اما اکنون دلم میخواهد آن را بشکنم. دقیقا از وقتی شروع شد که برای اولین بار کوکش کردم و بعد از مدتی نت دویش شروع کرد به صدای گزگز دادن. راهکارهای متعددی در یوتیوب پیشنهاد داده شده بود و رباتفسکی هم پیشنهاد داد اما هیچکدام افاقه نکردند. آقاههی فروشنده هم صدای ضبط شده اش را شنید گفت مشکلی نمیبیند ولی اگر اصرار دارم، حالا که گارانتی که دارد، مرجوعش کن بررسی کنیمش. ولی من دلم جا نبود بدهمش برود. جدا از آنکه حوصله پست کردنش را هم نداشتم. بعد تازه بعدش تحویلم بدهند بگویند چیزیش نبود که! به هرحال، اینکه دلم جا نبود گویا تعبیرش شروع جنگ و قطع شدن راه های ارتباطی و به هم ریختن سیستمها بود.
سعی میکنم با تمایلم در رابطه با خردکردن آن تیغه به مثابه دندانی که درد میکند مقابله کنم. میتوانم هم به چنگ رومیام برگردم که از این دردسرهای چرت و پرت ندارد، ولی گویا شوق موسیقیام تا حدی بدخلق شده. با اینحال گاهی سعی میکنم نت آهنگهایی که میشنوم را با گوش پیدا کنم. اما خیلی وقت است آهنگ جدیدی را نیاموختهام و این خوب نیست.
اینکه دیگران هم میگویند به نظرشان نتها هیچ مشکلی ندارند، حتی کلافهترم میکند. یا دادن راهحلهایی که صورت مسئله را پاک میکنند، مثل فروش آن یا غیره. گمانم اینطوری میشود که وقتی مشکلی برایم پیش میآید یا صرفا ناراحتم، ترجیح میدهم با کسی صحبت نکنم غیر از خودم. گیرم نتیجهاش گیرافتادن در پیچ و خم یک گرداب تکراری باشد.
ویرایش پس از سه ماه: الان بهنظرم در واقع صدای گزگز نیست و صدای زنگمانندی است. نمیدانم باید در جستجوی چه باشم.