-
امید
شنبه 16 اسفند 1404 08:11
امید نگاهی به آینه انداخت. کلهی تخم مرغیش توی آفتاب صبح داشت میدرخشید. لستر، لامای امید هنوز داشت گوشه اتاق بوگندوشون لالا میکرد. امید سوت زد: -لاما لالا هی! لستر با بیحوصلگی چشماش رو باز کرد و جواب داد: -لایا مالا هل؟ کلمات بیمعنی اما امیدبخش برای شروع صبح. خیلی بهتر از قوقولی قوقو. بسیار بهتر از لوقولی لولو که...
-
نجس
شنبه 16 اسفند 1404 00:43
فکر کنم دست چپم، مثل من یه آدمه! کارای بد میکنه، ادبش خیلی کمه! روی دیوار زندان با میخی این جملات را حکاکی کرد و قهقههای دیوانهوار سر داد. گیر انداختن و خفهکردن ارتعاشات خندهاش از عهدهی چنگالهای شب نیز خارج بود. بوی تعفن روحش آنجا را برداشته بود. درون مردابی از جنس تاریکی خودش دست و پا میزد. مایع چسبناکی...
-
خانم و آقای عنکبوت
جمعه 15 اسفند 1404 22:25
پشت پنجره، خانم و آقای عنکبوت روی تار خود نشسته بودند و چای عصرانه مینوشیدند و برنامه سفر عیدشان را میریختند. خانم عنکبوت پیشنهاد داد که برای تعطیلات به مستراح بروند، چون از خواهرش شنیده که آب و هوای خوبی دارد و سرگرمی در آنجا بسیار است. آقای عنکبوت هم به او تشر زد که عجب زن خل و زودباوری گیرش آمده و بهتر است...
-
وبلاگخوانی و دیلیخوانی
جمعه 15 اسفند 1404 22:04
حس دوگانهای دارد، از طرفی تجربهی ادبیاتی متفاوت و زندگیای متفاوت جالب است و از طرفی دیگر کامم را تلخ میکند. بعدش نیاز پیدا میکنم به سنگر خودم عقبنشینی کنم. شاید بتوان گفت تجربهی دورشدن از خود باشد. هم میتواند خوشایند باشد و هم ناخوشایند. گمانم بستگی به میزان غرقگی دارد. اما عموم مواقع تجربهی ناخوشایندی بوده....
-
دانشمند دیوانه
جمعه 15 اسفند 1404 20:48
روزی روزگاری دانشمند شروری وجود داشت که واقعاً شرور نبود. اتفاقاً خیلی هم مظلوم بود. نیمهخرچنگهای مجنون این وصله رو بهش چسبونده بودن. این دانشمند قصهی ما یه روز دلش برای دلمههای خونگی مامانش تنگ شده بود، پس تصمیم گرفت آشپزخونهش رو تبدیل به مقر آزمایشات زیرزمینیش کنه و با آزمون و خطاهای جورواجور بالاخره به کشف...
-
رویای یک خونآشام در صبح جمعهای سنگین
جمعه 15 اسفند 1404 19:28
گادفری میدهرست قصهی ما خونش افتاده بود و در سرش احساس سنگینی میکرد. چون صبح جمعه بود و خواب میچسبید و هیچجوره نمیتونست خودش رو راضی کنه که از تابوتش بیاد بیرون، بیخیال رفتن دنبال خون شد و سر جاش خوابید. و خب بالطبع، آدم وقتی حالش خوش نیست خوابهای اجقوجق میبینه. خونآشامها هم از این قاعده مستثنی نبودن. توی...
-
مالی ویزلی و جارویی که از عید متنفر بود
جمعه 15 اسفند 1404 17:11
- دنبه بُدم، دنده شدم، وصل بُدم، کَنده شدم. موسم عید آمد و من کلفَت سابنده شدم! مالی ویزلی همینطور که با یه دستش جارو رو با حرص توی سطل آب فرو میکرد و بیرون میآورد و روی زمین میرقصوند، با اون یکی دستش تابلوها رو گردگیری میکرد و هر تیکهای که تصاویر توی تابلو بارش میکردن، اون سهتا بدترش رو بار اونا میکرد و قصد...
-
گورباچف
دوشنبه 11 اسفند 1404 20:55
دیشب مجدداً صدای افتادن سبد در بالکن آمد. شستم خبردار شد که گورباچف برای انتقامگیری بازگشته. اینبار خبری از میومیوهای مطالبهگرانه نبود، بلکه چنان میغرید که گمان بردم دانشمند دیوانهای آمپول ممنوعهای در ماتحت کوچکش فرو کرده و حالا دارد دچار جهش ژنتیکی میشود و چنگولهای ببری درمیآورد تا برود انتقامش را از پدر...
-
ای موشک اشی مشی
دوشنبه 11 اسفند 1404 20:30
چون به جای قوقولیقوقوی خروس، با صدای موشک صبحم را آغاز کردم، این آهنگ را خواندم: ای موشک اشی مشی روی بوم ما نشین صدا میدی، بیدار میشیم میترکی، شهید میشیم این کار نداره ارزشی
-
صحبتکی منباب کمالگرایی در نوشتن زمانی که 16 ساله بودم
یکشنبه 10 اسفند 1404 17:58
تف به اون حس کمالگرایی! الان داری با خودت فک میکنی داری بزرگترین شاهکار قرن رو مینویسی. دو دیقه دیه حس کمالگرایی دستشو میگیره جلو چشات. سه دیقه دیه میگی حاج خَسَن خسرو خفنخیک خنگولآبادی خرچنگپرست خروسجنگی الان صدتای من بهتر مینوشت. بعدم مچاله میکنی میندازی اونور میری میشینی یه گوشه، در انتظار این که حس...
-
شیطنتهای کودکی
یکشنبه 10 اسفند 1404 17:56
هه! یاد اعمال دوران طفولیتمون افتادیم! گوشی تلفن رو یا همیشه برعکس میذاشتم، یا اصن نمیذاشتم، فنر سیمشو میگرفتم ولش میگردم پایین مثلاً یویوئه! :/ آخرشم سوخت. -__- شماره ملتو هم بلد بودم زنگ میزدم هی! یا از اونور درگیریهامون با کنترل تلوزیون. میذاشتمش لای اون فاصلهی کم دو تا مبل، دکمههاش رو انگولک میکردم،...
-
صدای زاغ و کلاغ
یکشنبه 10 اسفند 1404 17:46
صدای زاغ و کلاغ هم باحاله. مث فیلم ترسناک یا رازآلودهاست. از اونا یه خونه متروکه توشه.. سوخته.. یا شایدم به مرور زمان آسیب دیده.. درختهای دورش خشکیدن.. برگها خشخش میکن.. پردههای پاره پورهی خونه با باد سرد پاییزی تکون میخوره.. صدای قژقژ صندلی گهوارهای صاحب مرحوم خونه هم از داخلش میاد..
-
تجربیاتم از اولین باری که در اوایل کرونا کمی از قرنطینه درآمدم
یکشنبه 10 اسفند 1404 17:38
تازه، از قرنطینه هم در آوردم امروز خودمو! رفتم یه جای خلوت قلیلالسکنه پیاده روی! (البته شایدم مردمش بافرهنگ بودن نشسته بودن تو خونهشون.) عااا! بعدم نه که منطقهاش رو کوهپایهاس، مقادیری شیب نامحسوس هم داشت و آفتاب هم بود، ولی سکوت ناجوری بود! مگس پر نمیزد اصن! ینی یه ریختی بود که اصن میگرخیدم وختی یه آدمیزاد...
-
اتفاقات ساده و توصیفات پیچیده
یکشنبه 10 اسفند 1404 17:36
روزی زمانی که تقریبا شانزده ساله بودم گوزنی ازم پرسید: «استاد چه دلیلی داره که توصیفات شوما از اتفاقات به این سادگی اینقد جذاب میشه و من دو سه بار میخونمش؟» و پاسخ من: وقتی دور و برت همیشه پر از اتفاقای ساده باشه، تو دو راه بیشتر نداری! یا این که همیشه ساده ببینیشون، یا این که بشینی کاری کنی که همین اتفاقای ساده، بشن...
-
حالی به حالی گشتهایم، مجنون ز خالی گشتهایم
یکشنبه 10 اسفند 1404 17:16
شعری بند تنبانی در اواخر 15 سالگی. آخ که چه قد دلم میخواد، الان بیام به دنبالت! اون رنگای اکرولیک رو قاطی کنیم توی پالت! خالیش کنیم با هم دیگه رو تابلوهای باحالت! گند بزنم من یهویی با این کارم تو اون حالت! بهم میگی گند مالیدم، به کسب و کار، کار و بارت! خندهام میگیره از خودم، هم از خودم، هم از کارت! اون رنگهای سوخت...
-
از خاطرات کودکی
یکشنبه 10 اسفند 1404 17:09
این که دو سه سالم بود و بدو بدو و اندکی هم تاتیتاتی میدوویدم وسط حیاط خونهی باببرزگم و زرتی میرفتم سراغ روشویی حوضکطور گوشهی حیاط که کنار دسشویی که شاخههای درخت انگور واسش سایهبون درست کرده بودن. بعد تنگ پلاستیکیای رو که اون گوشهی حیاط ولو واس خودش یه گوشه نسشته بود رو ورمیداشتم میذاشتم وسط. خرگوش...
-
نسترن
یکشنبه 10 اسفند 1404 17:02
زمانی حدودا 16 ساله بودم و با گوزنی نوبتی مصرعی بند تنبانی از کش به در میکردیم. + نسترن، ای عشق من حرفی بزن! - مهربانا، جان من رقصی بزن! + رود آرام است، در آن جستی بزن! - با تو مستم، پس دگر حرفی نزن! + گرچه مستم، مطرب آهنگی بزن!
-
اسپم
یکشنبه 10 اسفند 1404 16:42
از پستهای بیمحتوا اما بامحتوایم در اواخر 15 سالگی. اسپم اسپمه، اسپم! من نمیزنم، اسپم! اسپم میزنیم دل همه وا شه! آخه از زیر میز تا پشت بوم بریز و بپاشه! اسپم اسپمه، اسپم! بنده میزنم، اسپم! اسپم بزنید تا شیشه نشکسته! زودتر بزنید تا نشدیم خسته! لردک سیاه توی کوچه بنشسته! جغد نمیبینه، چشاشو هم بسته! سردشم شده،...
-
موعضهی یک نوجوان حدوداً 16 ساله درباره چگونگی نوشتن یک داستان عاشقانه
یکشنبه 10 اسفند 1404 16:10
آن زمان داشتم برای گوزنی سخنرانی نمیکردم که بدون اینکه داستان عاشقانهای بخواند، داستان عاشقانه مینوشت. لاکن عمدهی عرضیاتم برگرفته از نویسندگان موردعلاقهام بودند. چیزی که تو یه داستان رومنس مهمه چیستی و چرایی عشقه! مهم اینه که بتونی به این سؤال جواب بدی! مهم اینه که بتونی اون حس رو تشریح کنی! نه چگونگی روابط و...
-
خانهی لواشکی
یکشنبه 10 اسفند 1404 14:56
روزی از روزهای سرد تابستان بود و جوزفین سفت شال و کلاه کرده بود و در پی ملخکی میجست. نه از برای گرفتن آن، بلکه جهت اینکه معاشرتی داشته باشد. چون خیلی وقت بود کسی با او حرف نزده بود. لذا گرسنه بود. و خودش را در حالت بریانشده و شکمپر در یک دیس پرتجمل تجسم میکرد که شام جشن شکرگزاری ملخک و خانواده گرامیاش میشود....
-
چیرگی ساکت اصل بقای انسب در قلبمان
یکشنبه 10 اسفند 1404 01:13
اکنون کمی ذهنم خسته است، لذا خمیرمایه مطلب را مینویسم. امیدوارم فردا حوصلهام شود آن را بپزم. میبینم که مردم جذب افراد قویتر میشوند، از هر لحاظ. خواه از لحاظ جنسی باشد، خواه از لحاظ شخصیتی و خواه از لحاظ موقعیت اجتماعی، خواه از لحاظ حرفهای بودن و همینطور از هزار لحاظ دیگر. بعضی آدمها به راستی قوی هستند، حتی اگر...
-
اتاقتکانی کوچک
شنبه 9 اسفند 1404 22:18
اینکه سرور بلاگفا به علت داخلی نبودن از دسترس ما خارج شده، دلیل دیگری به من میدهد که بلاگاسکای نزدم محبوبتر باشد. ساعاتی متمادی از قطع شدن اینترنت بینالملل میگذرد و من برخلاف دفعهی قبل، با بیقراری مدام انواع و اقسام اپهای گوشیام را رفرش نمیکنم و منتظر پیامی از دیاری نیستم. زیرا که از پیش در طلب این انزوای...
-
سنگ
پنجشنبه 7 اسفند 1404 23:19
گوسالهای بود زیر یوغ. سنگی داخل رودخانه بود. رودخانه از سنگ تراوش میکرد. یابو شلاق میخورد. میپرورد در دلش آرزوی انسان بودن. پس زد شلاق به آب، با سمِ چون سنگش. قورباغه جست زد از لب جوی، و پرید تا افق، تا نباشد در دید این جهان پلشت. و جهان در او بود. و سنگ، منتظر.
-
دندانپزشک
پنجشنبه 7 اسفند 1404 11:20
دندونپزشک گفت! چی گفت؟! تو دهنم گفت! چی گفت؟! «دندونت پوسیده» وا! «به عصب رسیده؟» نمیدونیم! «کفبندی میشه؟» آره بابا! «بده سرنگ رو!» الله اکبر! «بقیه تو راهرو!» ای بابا!
-
بوق
پنجشنبه 7 اسفند 1404 09:02
چرا بوقبوق نبوق، بوقبوق نبیقبوق؟ ولی بوقبوق ببوق، بوقبوق بیبیق بوق؟
-
ترفندهای پاپکورنترکانی برای زمان خانهتکانی
سهشنبه 5 اسفند 1404 23:39
سلام علیکم و چیپسالله و پفکاته. برویم سر اصل مطلب. ترجیحاً قابلمهای را انتخاب کنید ضخیم باشد، مبادا گرما روی یک نقطه متمرکز شود و بچهذرت یتیمی ماتحتش بسوزد. سپس در حد خیس شدن کف ظرف روغن ریخته و اجاق را با شعله متوسط روشن میکنیم. دقایقی دندان روی جگر میگذاریم تا روغن گرم شود؛ نشانهاش روان شدن و آب مانند شدن...
-
ادویه ماکارونی خالی که بود و چه کرد؟
دوشنبه 4 اسفند 1404 22:04
برای درست کردن ماکارونی خالی و بدون سسی که بیعطر و مزه نباشد چه کنیم؟ نخست باید بگویم که من از ماکارونی پروانهای شکل استفاده کردم، چرا که اخیرا به آنها علاقهمند شدهام و حس میکنم ادویهها خوب به آن میچسبند، که ممکن است تصور غلطی باشد اما به دلایل نامعلومی فعلا به دهانم مزه کرده. دوم آنکه من روی ماکارونی زردچوبه...
-
یک اسکناس پنجاه تومانی
پنجشنبه 30 بهمن 1404 11:27
با یک اسکناس پنجاه تومانی چه میتوان کرد؟ میتوانید با آن ویفر رنگارنگ بخرید و کام خورد را شیرین کنید. میتوانید آن را روی چشمانتان بگذارید و چیز دیگری جز آن نبینید. میتوانید آن را دور قلبتان ببیچید و به چیز دیگری جز آن علاقهمند نشوید. میتوانید با آن دلمه درست کنید. میتوانید آن را به یک خرگوش بدهید تا با آن هویج...
-
کابیو
چهارشنبه 29 بهمن 1404 01:04
کابیو، اسبت را نخور کابیو، سر و صدا نکن کابیو، جامدادیات را نخور کابیو، فکر دردسر نکن کابیو، غصه نخور کابیو، گریه نکن
-
بندتنبان نیمهشبانهی متلونالوزن
سهشنبه 28 بهمن 1404 23:42
سلامی چو عطر جوراب دایی سلامی چو خیسی کف دمپایی سلامی به تندی رشک و عناد سلام به هرآنکه سلام داد و نداد سلامی به نجابت برگ سرخس که از چاقی مینوشد آب کرفس سلامی به پهنای کام نهنگ به چستی و چابکی پلنگ سلامی به تاری طالع نحس ما که روزانه شد موضوع بحث ما